هدایت شده از رمان چیاکو
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️ 🌿❄️🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️🌿❄️ 🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️ 🌿❄️ ❄️ حتی پدر هم پیگیر بود تا ببیند و مطمئن شود که قضیه ی من و عمو به یک سر انجامی می رسد. اما با همه ی حرفهایی که عمو زده بود، نمی دانم چرا من تنها به یک دلیل می خواستم بیشتر با عمو و آن گروه دوستانه اش بمانم. اصلا بحث جان و تهدید و خیلی چیزهای دیگر به اندازه ی این دلیل، برایم مهم نبود. و آن دلیل باز هم به باران ختم می شد. با خودم می گفتم شاید همین رفت و آمد ها باعث شد تا از زندگی عمو بیشتر بدانم و آن پیرمرد 60 ساله را پیدا کردم. اما غافل از دامی که عموی بی رحم برایم پهن کرده است! خانه ی شراره، تنها من بودم و عمو. و این اولین صحبت ما در مورد شراکت بود. _رادمهر جان..... یه چیزی بخور خب.... میوه برات پوست بگیرم؟ شراره بود که سعی داشت به هر طریقی که شده، دلبری کند. اما من با همان جدیت قبلی جوابش را دادم: _نه..... میل ندارم... بریم سر موضوع صحبت خودمون. و عمو که انگار وکیل شراره شده بود گفت : _ایشون سرمایه ی زدن یه شعبه ی جدید از محصولات شرکت شما رو داره.... همین اطراف هم شعبه می زنه که فروشش بالا بره... می مونه سود فروش که هر ماه برات به کارتت می زنه..... خوبه؟ _خب شعبه رو اول بزنید.... من خودم بیام ببینم... چطوره؟ شراره با ناز باز توجیح کرد. _رادمهر جان.... من الان دارم با سرمایه ی خودم برات شعبه می زنم.... شما چرا نگرانی؟!.... حالا به خاطر تو اول شعبه رو می زنم که بیای بیینی خیالت راحت بشه..... زیاد وقتی نمی بره.... شما روی این شعبه حساب کن.... خودم بهش نظارت می کنم. نمی دانم چرا با آنکه سرمایه ی زدن شعبه ی فروش محصولات شرکت را خود شراره می داد اما ته دلم کمی شور می زد! همه چیز به نظر عادی می آمد. شعبه را در عرض یک هفته زد و کلی برایش تبلیغات کرد. اما باز هم دلم آرام نشد. ❄️🌿 حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️ 🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖ 🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹 🌿 ❄️🌿 🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿 🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️ 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿❄️🌿 🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............