حُرِّ انقلاب
#شهید_شاهرخ_ضرغام
#قسمت_سوم
شاهرخ جلوی میز رفت و گفت
_همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟!
زن خیلی آهسته گفت:
_بله، من از امروز اومدم .
شاهرخ دوباره با تعجب پرسید :
_ تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟
زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت:
_مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا!
شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ، رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت:
_ای لعنت بر این مملکت کوفتی،
بعد بلند گفت:
_ همشیره راه بیفت بریم،
همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب کاباره) و گفت:
_زود بر می گردم!
مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند.
مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم .
بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم:
_ راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟
اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت:
_ دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!
اما اینها همه ماجرا نبود. قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا اهل و … همه دست به دست هم داد.انسانی بوجود آمد که کسی جلودارش نبود هرشب کاباره، دعوا، چاقوکشی پدر نداشت از کسی هم حساب نمی برد.
مادر پیرش هم کاری نمی توانست بکند الا دعا!
اشک می ریخت و برای فرزندش دعا می کرد. خدایا پسرم را ببخش، عاقبت به خیرش کن. خدایا پسرم را از سربازان امام زمان(عج) قرار بده .
دیگران به او می خندیدند. اما او می دانست که سلاح مومن دعاست. کاری نمی توانست بکند الا دعا.
#ادامه_دارد
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
@hasanalitorkian