♥️📚♥️📚♥️ 📚♥️📚♥️ ♥️📚♥️ 📚♥️ ♥️ 🌸🍃 °•○●﷽●○•° بہ قلمِــ🖊 🌹🌱 ☝️ با لبخند ادامه داد: _من در رشته معماری در دانشگاه کمبریج لندن تحصیل کردم... الان هم مشغول به کار شدم.... مکثی کرد و پرسید: _شما چی عزیزم؟ لبخندی زدم و گفتم: _منم دانشجوی رشته ی دندانپزشکی هستم...بعد از اتمام تحصیلم، قراره مطب بزنم و مشغول به کار بشم.... با تعجب گفت: _اوه چقدر عالی....دندانپزشکی رشته ی خیلی خوبیه....منم این رشته رو دوست دارم... _ممنونم نظر لطف شماست... حدود یک ساعتی گذشت و مشغول صحبت بودیم.... پوران خانم آهسته به من گفت: _خانم...غذاها رسید....سفره رو بچینم؟ _آره...هروقت آماده شد بهم خبر بده... چشمی گفت و ازم دور شد... یکی از خانم ها شالشو از سرش درآورد و با کلافگی گفت: _لعنت به این.... با عصبانیت به شاهرخ نگاه کردم.... از اینکه یک خانم غریبه توی خونه ی من شالشو درمیاره ، با اینکه میدونه صاحبخونه مسلمانه، واقعا یک بی احترامی بود... شاهرخ متوجه ناراحتی من شد.... بعد از مکثی طولانی گفت: _ببخشید اگه ممکنه شالتونو سرتون کنید...همسرم دوست نداره... با تعجب به من نگاه کرد و گفت: _خودشونم که موهاشون بیرونه...چقدرم موهاشون بلنده.... حرصم دراومده بود... شوهرش با عصبانیت بهش گفت: _سرت کن دیگه... اون خانم که خیلی ضایع شده بود، با اکراه دوباره شالشو انداخت روی سرش و حرصی به من نگاه کرد... حالم از این اداهاشون به هم میخورد.... اینجا رو با کشور خودشون اشتباه گرفته بودن... باید بهشون نشون میدددم ایران قوانین خودشو داره و هرکسی با هر پوششی، باید از این قوانین پیروی کنه.... بخصوص اگه از کشور بیگانه باشه.... موقع نهار که رسید، همه رفتیم سمت میز نهار خوری.... یک میز دوازده نفره بزرگ که پر از غذا ها و دسر های مختلف بود.... ❃| @havaye_zohoor |❃