♥️📚♥️📚♥️ 📚♥️📚♥️ ♥️📚♥️ 📚♥️ ♥️ 🌸🍃 °•○●﷽●○•° بہ قلمِــ🖊 🌹🌱 ☝️ پوفی کشیدم و گفتم: _حالا از خودت نمیخواد تعریف کنی... خندید و گفت: _چیه، بهم نمیاد؟ نگاه ازش گرفتم و به خیابونا زل زدم.... به آدمهایی که به ما و ماشینمون نگاه میکردن... پشت چراغ قرمز رسیدیم و شاهرخ ترمز کرد... ادمایی که مثل ما پشت چراع قرمز بودن، همش بهمون نگاه میکردن... همیشه برام سوال بود که دلیل این نگاه های پر از تعجبشون برای‌چیه... ماشین کناری مون یک پراید بود که یک خانم و اقا جلو نشسته بودن و دو تا بچه ده دوازده ساله هم صندلی عقب... همه شون داشتن به ما نگاه میکردن و ما رو به همدیگه نشون میدادن.... با تعجب رو کردم و به شاهرخ و گفتم: _شاهرخ به من نگاه کن.... متعجب بهم نگاه کرد.... _من مشکل یا ایرادی توی صورتم دارم؟ ابروهاشو بالا انداخت و خندید... _چرا این سوالو می پرسی ریحانه؟ _به این ماشین پراید کناری مون نگاه کن...همشون دارن به من نگاه میکنن.... سرشو کج کرد و به پراید کناری مون نگاه کرد.... بعد هم با خنده گفت: _از دست تو ریحانه....خب حق بده وقتی توی ماشین مازراتی نشستی، بقیه بهت نگاه کنن... با تعجب پرسیدم: _واقعا؟؟؟ خندید و همون لحظه یک پسرک گل فروش زد به شیشه سمت شاهرخ و بلند گفت: _آقا یک گل برای خانمتون میخرید؟ شاهرخ شیشه رو پایین کشید و با لبخند پرسید: _شاخه ای چنده؟؟ با لبخند جواب داد: _بیست و پنج هزار تومن... _چند تا داری؟ _یه سیزده چهارده تایی باید باشه... شاهرخ بهم نگاه کرد و بعد به پسرک گفت: _همشو میخرم ازت.... پسرک با ذوق گفت: _دمت گرم آقا...قابل شما رو نداره... شاهرخ دستشو کرد توی جیبش و چهار تا تراول صدهزار تومانی درآورد و گرفت سمت پسرک و گفت: _بقیش هم برا خودت... پسرک با خنده همه ی گل ها رو گرفت سمت شاهرخ و گفت: _الهی پولت بیشتر از این بشه عمو... اینو گفت و رفت... شاهرخ گل ها رو گرفت سمت من و گفت: _تقدیم به زیباترین‌ دختر دنیا... از دیدن گل ها ذوق کردم ولی نمیخواستم جلوی شاهرخ، خوشحالیم رو ابراز کنم.... با بی حوصلگی گفتم: _آخه اینا رو الان کجا بذارم؟ داریم میریم فرودگاه...براچی پولاتو الکی هدر میدی؟ با خنده گفت: _ چیه؟ میترسی فقیر شیم؟ ناخودآگاه خنده ام گرفت و گفتم: _فکر نکنم تو هیچ وقت پولت تموم بشه... خودشم بلند خندید.... بلاخره رسیدیم فرودگاه و ماشین رو گذاشتیم توی پارکینگ فرودگاه... شاهرخ زود تر از ماشین پیاده شد و چمدون ها رو از توی صندوق عقب برداشت... نگاهی به گل های توی دستم انداختم و بلند پرسیدم: _شاهرخ، این گل ها رو چیکار کنم؟ صندوق عقب رو بست و اومد کنار در ماشین...بهم نگاه کرد و گفت: _خب بذار توی ماشین...فکر نکنم بذارن توی هواپیما ببری... گل ها روگذاشتم توی ماشین و شاهرخ درو بست و بعد هم وارد فرودگاه شدیم... ساعت هشت شب بود و نیم ساعت دیگه پرواز داشتیم.... شاهرخ بهم نگاه کرد و گفت: _خوراکی چیزی نمیخوایی برات بخرم؟ بهش نگاه کردم و گفتم: _نه،ممنون... ❃| @havaye_zohoor |❃