﷽ تا اینجای قصه زندگی مشترک با خانواده ام را می دانستم اما از ماجرای مهاجرت آنان از آبادان به همدان بی خبر بودم تا اینکه در یک شب سرد زمستانی دور کرسی نشستیم منقل زیر کرسی گرما نداشت با همه اشتیاقی که برای شنیدن ماجرای زندگی عمه و بچه هایش داشتم دست و پاهام سرد بود ایران و افسانه هم دل و دماغ گوش کردن نداشتند مادرم چند تکه زغال سرخ آورد پدرم سینی منقل را از زیر کرسی کشید بیرون آرام روی خاکستر فوت کرد و زغال های سرخ را روی آن گذاشت و سینی و منقل را هل داد سرجاش و چند تلمبه به چراغ توری زد کرسی که داغ شد لحاف کرسی را روی شانه هایمان بالا کشیدیم و زیر نور پرفروغ چراغ توری چشم به دهان آقام دوختیم مثل یک قصه‌گو برای مان تعریف کرد که شوهر عمه آدم زحمت کش و عرق ریزی بود که توی شرکت نفت آبادان کار می‌کرد همه اونو به تقوا و پاکدستی می‌شناختند شوهر خواهرم بود ولی پشت سرش نماز می خوندم تو گرمای بالای ۵۰ درجه آبادان روزه می‌گرفت و کار می‌کرد به قدری تشنه می‌شد که عصرها قبل از اذان تا گردن تو رودخونه می‌رفت و آب رو سر و صورتش می‌ریخت اما روزه‌اش را نمی‌شکست از بس تشنگی کشید جیگرش سوخت و کارش به بیمارستان و اتاق عمل کشید اما کسی نبود به او خون بده ما همدان بودیم که شنیدیم فوت کرده گوهر موند با دوتا دختر و دو تا پسر توی شهر غریب بدون دخل و خرج خیلی دلم به حال خواهرم سوخت شرکت نفت آبادان اولش زده بودند زیر همه چیز و همون جوب باریکه که اسمشو حقوق نمی‌شد گذاشت به خواهرم نمی‌دادند اما وقتی سفت وایسادم شرکت نفت کوتاه آمد اما این حقوق کفاف زندگی شان را نمی داد و از طرفی ارث پدری مون توی همدان بود به ناچار گوهر و بچه هاش به همدان آمدند چند سال بعد حسین با اینکه پنج سال بیشتر نداشت شاگرد عطاری شد روزی یه ریال مزد می گرفت و هر روز عصر می آورد و به خواهرم می‌داد حسین به حدی مثل پدر خدا بیامرزش دست پاک و نجیب بود که اگر یه روز مریض می‌شد اوستای عطار به خانه می‌آمد سراغشو می‌گرفت می‌گفت توی دخل پول می ذارم که امتحانش کنم میرم و میام می‌بینم دست به پول نزده براش کار عار نبود بعد از شاگرد عطاری شاگرد اوستای کفاش شد و پینه دوزی کرد مدتی هم شاگرد باطری ساز شد تو این مدت حتی یه نفر از اون گلایه و شکایت نکرد منم که کارم تو بیابون بود دنبال یه شاگرد مطمئن می گشتم دیدم بهتر و مطمئن‌تر از حسین کی رو پیدا کنم تا پیشنهاد دادم حسین قبول کرد ولی چون نمی خواست به درسش لطمه بخوره فقط تابستان‌ها با من میومد آن شب آقام آن قدر از عمه و حسین خاطره گفت که پلک هایمان سنگین شد و من آخرین کسی بودم که خوابم برد شکوفه های سفید بادام که باز می شد تمام اعضای خانواده ما و عمه ساک و زنبیل برمی داشتیم و پیاده از خانه به باغ مان در فخرآباد می‌رفتیم راه طولانی و سربالایی بود اما شوق بازی و تفریح در باغ به پاهایمان قوت می‌داد پایمان به باغ که می رسید مست بوی مطبوع چمن های نورس می‌شدیم و نفس را تا ته ریه می فرستادیم و مثل چمن‌ها قد می کشیدیم افسانه با چشمک زدن به چاقاله بادام ها اشاره می کرد و جوری که عمه و مامان نشنوند می گفت پروانه بریم سر وقت شون من از درخت بالا می‌رفتم و چاقاله می چیدم و همان بالا می خوردم یکی دو سه مشت هم می‌انداختم توی دامن افسانه که هی به کِیلی (اتاق کوچک داخل باغ) نگاه می‌کرد کشیک می کشید که عمه و مامان نبینن می‌گفت بسه بیا پایین کم بخور سانجو (دل درد) می‌گیری خسته می‌شدم پایین می آمدم و بقیه را توی جوب کنار باغ می‌شستیم و یک مشت برای ایران کنار می‌گذاشتیم و بقیه را نمک می زدیم و می خوردیم تا دم غروب با همین حال و هوا می‌گذشت 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 🌸به نیت فرج امام زمانمون اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌸 ☘ 💖☘ 💖💖☘ 💖💖💖☘ 💖💖💖💖☘ ↷↷↷             @hedye110 🔸🔶🔹💖🦋💖🔹🔶🔸