💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 . رضوان – امیدوارم آخرش مثل من بابات رو نفرستی خواستگاري ! از این حرفش هر دو زدیم زیر خنده . یه لحظه با یادآوري حرفاي سمیرا لبخندم پر کشید . من – پویا خیلی نامرده . نه ؟ بلند شد ایستاد . رضوان – تو الان بهتر از پویا رو داري . امیرمهدي خیلی با ارزش تر از پویاست . این دوره زمونه همه ي مردا از صیغه براي سواستفاده و موجه نشون دادن هوساشون استفاده می کنن . اونوقت اون بنده ي خدا فقط براي اینکه گناه نکنه یه ساعت صیغه ت کرد . راست می گفت . خوبی امیرمهدي و بدي پویا قابل مقایسه بود ؟ رضوان – اگر به این چیزا فکر کنی پویا برات کم رنگ و کم رنگ تر می شه . دست و صورتم رو شستم . و به آرومی از دستشویی خارج شدم . از وقتی نماز صبحم با زور و غر خوندم دیگه خوابم نبرد . براي همین تصمیم گرفتم صبحانه رو با بابا و مامان بخورم . آروم به سمت آشپزخونه راه افتادم که صداي حرف زدن مامان و بابا باعث شد به جاي رفتن به سمت در ، پشت دیوار بمونم و گوش بدم . مامان – دلیل مخالفتت چیه ؟ هنوز که نه پسره رو دیدي نه خونواده ش رو . بابا – مارال براي ازدواج هنوز بچه ست . مامان_قبلا در مورد ازدواجش این نظر رو نداشتی ! بابا – فکر می کردم بزرگ شده . ولی وقتی فهمیدم تو اون کوه و بیابون چیکار کرده و چقدر بچه گونه رفتارکرده ، تردید کردم چقدر بده که اعتماد پدر و مادر آدم به خاطر رفتار نسنجیده مون از بین بره . اگر اینجوري پیش می رفت من امیرمهدي رو از دست می دادم . تو دلم گفتم " خدایا یه کمکی بکن . " همون موقع حرف مامان نوري از امید رو به دلم تابوند . مامان – والا آدم که از فرداش خبر نداره . اگه یه روز نباشیم تکلیف مارال چیه ؟ می ترسم از روزي که اشتباه انتخاب کنه . اگه اون اتفاقا نمی افتاد الان به پویا جواب داده بود . پویا اون چیزي نبود که نشون می داد . بابا – منم از همین می ترسم . اگه بازم اشتباه کنه چی ؟ مامان – این پسره و خونواده ش آدماي بدي نبودن . تو برخورد اول که خیلی خوب بودن . اگه مارال رو دست یه ادم خوب و خونواده دار بسپاریم خوب نیست ؟ این پسره به نظرم پسر خوبیه . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem