💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_صد_و_چهل_و_چهارم
.
رضوان – امیدوارم آخرش مثل من بابات رو نفرستی خواستگاري !
از این حرفش هر دو زدیم زیر خنده .
یه لحظه با یادآوري حرفاي سمیرا لبخندم پر کشید .
من – پویا خیلی نامرده . نه ؟
بلند شد ایستاد .
رضوان – تو الان بهتر از پویا رو داري . امیرمهدي خیلی با ارزش تر از پویاست .
این دوره زمونه همه ي مردا از صیغه براي سواستفاده و موجه نشون دادن هوساشون استفاده می کنن .
اونوقت اون بنده ي خدا فقط براي
اینکه گناه نکنه یه ساعت صیغه ت کرد .
راست می گفت .
خوبی امیرمهدي و بدي پویا قابل مقایسه بود ؟
رضوان – اگر به این چیزا فکر کنی پویا برات کم رنگ و کم رنگ تر می شه .
دست و صورتم رو شستم .
و به آرومی از دستشویی خارج شدم .
از وقتی نماز صبحم با زور و غر خوندم دیگه
خوابم نبرد .
براي همین تصمیم گرفتم صبحانه رو با بابا و مامان بخورم .
آروم به سمت آشپزخونه راه افتادم که صداي حرف زدن مامان و بابا باعث شد به جاي رفتن به سمت در ، پشت دیوار بمونم و گوش بدم .
مامان – دلیل مخالفتت چیه ؟
هنوز که نه پسره رو دیدي نه خونواده ش رو .
بابا – مارال براي ازدواج هنوز بچه ست .
مامان_قبلا در مورد ازدواجش این نظر رو نداشتی !
بابا – فکر می کردم بزرگ شده .
ولی وقتی فهمیدم تو اون کوه و
بیابون چیکار کرده و چقدر بچه گونه رفتارکرده ، تردید کردم
چقدر بده که اعتماد پدر و مادر آدم به خاطر رفتار نسنجیده مون از بین بره .
اگر اینجوري پیش می رفت من امیرمهدي رو از دست می دادم .
تو دلم گفتم " خدایا یه کمکی بکن . "
همون موقع حرف مامان نوري از امید رو به دلم تابوند .
مامان – والا آدم که از فرداش خبر نداره . اگه یه روز نباشیم تکلیف مارال چیه ؟
می ترسم از روزي که اشتباه انتخاب کنه .
اگه اون اتفاقا نمی افتاد الان به پویا جواب داده بود .
پویا اون چیزي نبود که نشون می داد .
بابا – منم از همین می ترسم .
اگه بازم اشتباه کنه چی ؟
مامان – این پسره و خونواده ش آدماي بدي نبودن .
تو برخورد اول که خیلی خوب بودن .
اگه مارال رو دست یه ادم خوب و خونواده دار بسپاریم خوب نیست ؟
این پسره به نظرم پسر خوبیه .
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem