🌷بسم رب الشهداء و الصدیقین🌷 ؟ تو راه برگشتم یهو به مجتبی گفتم ، -مجتبی سید:جانم خانم -میگم یادته چند ماه پیش گفتی دوست داری برای سن کودک یه کاری کنی؟ سید:بله عزیزم یادمه اما منظورت -اون موقعه همه به هم نامحرم بودیم.. اما الان من و محدثه سید: نگو اسم کوچک دوستاتو . -چشم چشم خانم زارعی، خانم سلیمانی ،خانم رادفر پسرعموت ،آقای مهدوی سید:فکرت عالیه رقیه بانو فردا باید وصیت نامه شهید بابایی هم کامل کنیم.. این جلسه هم میذاریم .. بعد از یک دوساعت رسیدیم شهر خودمون سید:رقیه بانو یه چیزی بخوام ازت -جانم سید:میای خونه ما ؟ -بله بریم سید:راستی خانم زارعی و سیدمحمد هم عقد کردن .. صبح به همه توضیح دادیم بعد از اینکه طرح رو کامل گفتم ... سید محمد:خانم جمالی بخش طلابش با من خانم زارعی هم بخش طلاب خانم ها .. سید:خانم جمالی بخش مجوز هم با من ... مطهره :طراحی و تزئین با من مهدوی و فرحناز:بخش حفظ قرآن جوجه ها با ما .. -ممنونم از همتون بزرگوارها قرارمون این بود یه کانون مذهبی بزنیم ... 📎ادامه دارد . . . نویسنده : بانو...ـش 🌐 @Iran_Iran 🇮🇷 http://telegram.me/Iran_Iran