روزی یک در ساحل انداخت ، بار کشتی بشکه ‌هایی از عسل بود . پیرزنی آمد که ظرف کوچکی همراهش بود و به بازرگان گفت از تو میخواهم که این ظرف را پراز کنی تاجر نپذیرفت و پیرزن رفت... تاجر به دستیارش سپرد که آدرس آن پیرزن را پیدا کند و برایش یک بشکه عسل ببرد . آن مرد تعجب کرد و گفت از تو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی و الان تو یک به او میدهی؟ گفت او به اندازه خودش از من درخواست میکند و من در حد و اندازه خودم میبخشم... پروردگارا ... کاسه ی ما کوچک و کم عُمقند ، خودت به اندازه ی سخاوتت بر من و دوستانم عطا کن که سخاوتمندتر از تو نمیشناسیم را به دستان بسپارید @jafar1352hodaei