طبق معمول اول هر ترم اینجوری شروع میشد؛ رو میکردم به رفیق صمیمیم و میگفتم: از این ترم به بعد شب امتحانی نیستم. از این ترم دیگه درس میخونم . اونم شروع میکرد : از این ترم دیگه جزوء ها رو مرتب مینویسم . از این ترم پیش خوانی و پسخوانی بعد کلاس خواهم داشت . اما این ترم تو چشای هم نگاه کردیم و پقی زدیم زیر خنده...🤣 ترم هفتم بود و آخرین ترم ولی ما هنوز آدم نگشته و به قول هامون عمل نکردیم 😒 حالا نگو چرا خاطره بدآموزی دار تعریف میکنی که خودت هم از این جرگه ای🤨😏 خلاصه گذشت و گذشت و رسید به امتحانا نمیدونم چه حکمتی داشت تموم مشکلات من جمع میشد جمع میشد موقع امتحانا به سرم میومد مشکلات خواب و سردرد مشکلات خانوادگی مشکلات خستگی و پرش ذهن خلاصه نگم برات تقویت مدیریت بحرانی بود برای خودش خلاصه تو یکی از روزا که به شدت حال مامانم بد بود و تا شب بیمارستان بودم و بابامم سفر کاری بود تو بیمارستانم تمرکزی نداشتم دو خط رو شونصد بار میخوندم خلاصه‌ به خواب عمیقی فرو رفتم بیدار که شدم به خودم انواع فحش ها رو میدادم که آخه سه نقطه میمیری شبِ امتحانی نباشی من اینقدر فلاکت نکشم که یهویی انرژی مثبت درونم فوران کرد حاجی صبحِ امتحانی باش یکبار ببین ۲۰ درصد بهتر از هیچی هست شروع کن و تمام تلاشتو بکن خدا بزرگه و دیده شرایطتتو بعدشم شبِ امتحانی بودنم مهارت های خاصِ خودشو داره همه مهارتا رو بریز وسط خلاصه خوندم تو پیام رسان هم به بچه ها شرایطمو گفتم و هر کی نکات مهم هر فصل رو برام فرستاد تند تند حتی تو راه دانشگاه فقط میخوندم تا موعد امتحان عجیب آروم بودم و زیر لبم ذکر یاحی میگفتم که این چهار تا شوید نکات مهم هم که خوندم نپره امتحانو عالی دادم و از اونجا بود که تصمیم گرفتم یک شبِ امتحانی حرفه ای باشم 😁 فکر کردی متنبه شدم سخت در اشتباهی🤪 @jahadelmi313