♡﷽♡
#قــاب_خــاتـــم
#قسمت_ 126
•┈┈••✾•☕️🍭☕️•✾••┈┈•
" یارب این نوگلِ خندان که سپردی به مَنَش
میسپارم به تو از دستِ حسودِ چمنش "
شنیده بودم
حالا با گوشت و پوست و استخوانم به عمیق ترین درکِ ممکن از این دو بیت رسیدم
گاهی !
نه ... همیشه باید سپرد به او که انتهای تمامِ راه هاست !
دیبا را به خداوندی سپردم که خودش روزی عشقِ پاکش رو به قلبم هدیه داد و زندگیمو به زیباترین رنگهای عالم آراست
انتظارم برای تغییرِ موضع از طرف مامان بالاخره به سرانجام رسید ولی چه انجامی و چه پایانی !
در نهایت با پافشاری های من و حرفهای جسورانهء دیبا در کمالِ ناباوری قبول کرد !
پذیرفت وصلتی را که با هیچکدوم از معیارهای عقل و دلش هماهنگ نبود
ولی ....
" قبوله
بالاخره تو بُردی
با اینکه حتی ذره ای از وجودم راضی به این حماقت نیست ولی قبولش میکنم
دختری که نه ظاهرش و نه باطنش سر سوزنی به ما شبیه نیست ولی تو رو خامِ خودش کرده ! "
اینبار هم نگاهش و هم روی صحبتش من بودم ... حرفها را دیبا زده بود و جواب رو من میگرفتم !
خیلی وقت بود تحملِ توهین و تحقیر نسبت به دیبا رو نداشتم به خصوص الان که خودش هم اینجا حضور داشت و همین باعث شد تا صدای اعتراضم به این لحن و گفتار بلند بشه :
" مامان ...."
پشت به ما و رو به پنجره ای که با آن پرده های ضخیمِ مخملی بیشتر منو به یادِ اتاق و خانهء خانومِ هاویشام در سریالِ آرزوهای بزرگِ چارلز دیکنز می انداخت ، با دستی که به علامتِ سکوت بالا رفته بود ، ادامه داد :
" هییییش
دیبا شریف میشه عروسِ خاندانِ پرتو
ولی .... "
با همین یک کلمه که بی پسوند و پیشوند کاملاً بی معنا بود بندِ دلم پاره شد !
یعنی چه چیزی در انتظار ما و تقدیدمون بود ؟
" ولی چی ؟! "
برگشت ... استوار و تمام قد .... مثل همیشه چنان پشتِ سنگرِ غرور و خود بزرگ بینی سنگر گرفته بود که در بهترین حالت ، حتی من هم جرات نداشتم روی حرفش حرفی بزنم چه برسه به الان و این روزها که دستم زیرِ سنگش بود و برای رسیدن به خواستهء قلبیم چاره ای جز اطاعتِ محض نداشتم !
" یه مراسمِ آبرومند میگیری
چیزی که در شانِ خاندانِ با اصالتِ پرتو باشه نه لیاقتِ پاپتی های پایینِ شهر ! "
منظورش از پاپتی های پایینِ شهر دیبا و خانوادهء آبرومندش که نبودند ، بود ؟
" توی همین عمارت ...
اونجوری که من میخوام ....
اونجوری که پدرت اسدالله خان آرزو داشت
اونجوری که هیچ حرف و سخنی باقی نَمونه ! "
جوری که او میگفت و میخواست یعنی مراسمی مختلط که در آن هر محرم و نامحرمی دست در دستِ هم و شانه به شانهء یکدیکر با انواعِ مُسکرات و حرامهای خدا که بر خودشان حلال کرده بودند ، شبی خاطره انگیز بسازند برای هوسِ سیری ناپذیر و چشمهای تا ابد گرسنه شان ؟!
" و .... دستِ دخترِ بی لیاقتی که به زور میشه عروسِ این خونه ، میگیری و میاری همین جا
درست کنار گوشم ...
جلوی چشمم ...
زیر نظرِ خودم زندگی میکنید ! "
برق که میگویند ناگهان از سر آدم میپره و شخص رو حیران و سرگردان میکنه همین بود دیگه !
همین که مامان کار خودشو کرد و منو دیبا رو گذاشت لای منگنه ای که بی شک تا مدتها باید فشارشو تحمل کنیم و حق نداریم لب از لب باز کنیم !
" ولی مامان !!! "
" مامان بی مامان !
یک کلام بود که شد ختمِ کلام ! "
برگِ آسَش را رو کرده بود !
دستم را داخلِ پوستِ گردو گذاشته بود !
جان می سپردم ولی آرزوهای محالِ دیبا را به رختِ اجابت می آراستم !
جان می سپردم ولی اجازه نمی دادم حسرتِ مراسمی که ذوق و شوقش را داشت ، بر دلش سایه اندازد !
جان می سپردم و از آنچه حقّ خودم و دلم و احساسم می دانستم دفاع می کردم !
اینجا قلعهء هزار اژدها که نبود ....
خانه بود دیگر ....
سقف داشت و در و دیوار و ....
اندکی نیش و کنایه و درشت گویی !
که آن هم به مددِ عشقمان قابل تحمل میشد ....
#الههبانو
#ادامهدارد
🌍
eitaa.com/kashkoolmazhabimehrab