💗
#چرا_باید_فکر_کنیم💗
#ادامه_قسمت_چهاردهم
چون خداوند متعال ديد كه اين فرشته از مقام كوچك اين شخص متعجّب شده است به فرشته وحى كرد كه مدّتى با اين فرد همراه و همدم شود تا به راز اين مسأله پى ببرد.
فرشته به امر خدا به آن جزيره آمد و به صورت يك انسان به سوى خانه او رفت و درِ خانه او را زد.
مرد گفت: تو كيستى؟، فرشته گفت: من شنيده ام كه تو در اين مكان مشغول عبادت خدا هستى، پس به نزد تو آمدم تا در كنار تو به عبادت خداوند مشغول باشم. آن شخص، فرشته را به خانه خود راه داد.
يك روز سپرى شد و آن فرشته ديد كه اين بنده خدا همواره مشغول عبادت است.
فردا صبح فرشته نگاهى به اطراف خانه آن مرد انداخت و گفت: عجب جاى باصفايى دارى، واقعاً كه براى عبادت كردن بسيار خوب است. مرد گفت: آرى، ولى اين جا يك عيب بزرگ دارد.
فرشته با تعجّب گفت: چه عيبى؟ مرد گفت: نگاه كن، ببين چقدر علف هاى سبز در اين جا روييده است، من يك آرزويى دارم، كاش خداى ما يك گدرازگوشى مى داشت و ما آن درازگوش خدا را در اين علفزار مى چرانديم به راستى كه اين علف ها هدر مى رود و كسى از آنها استفاده نمى كند، چقدر خوب است كه درازگوش خدا اين علف ها را بخورد و افتخارى هم نصيب من شود.
آن فرشته باور نمى كرد كه عقل اين فرد تا اين اندازه كم باشد كه از ميان اين همه آرزو، آرزوى چرا دادن درازگوش خدا را داشته باشد.
او خدا را مانند يك انسانى ضعيف فرض كرده بود كه نياز به يك مركب دارد.
خداوند چون تعجّب آن فرشته را ديد به او چنين وحى كرد: "من مقام و پاداش هر كس را به مقدار عقل او مى دهم".
آرى، خدا به زيادى عبادت بنده خود نگاه نمى كند بلكه به زيادى عقل او نظر مى كند.
نویسنده کتاب:دکتر مهدی خدامیان
🔑🌹کلیدبهشت🔑🌹
https://eitaa.com/joinchat/1912799280C98470c8f19