بسماللهالرحمنالرحیم
تقدیمبهساحتمقدسحضرتزینب(س)
#رمانزیبایعطرخدا
#قسمت_پنجاه_وهشتم
..... زهرا بود 😍
همه چیز به خوبی می گذشت ولی هنوز بچه ها از شهادت محمد خبر نداشتند 😢
...... ٢اسفند تولد محمد بود 😍
همه چیز آماده بود ومنتظر محمد بودیم 😍محمد که وارد شد وخانه را ریسه بندی شده دید،خیلی خوشحال شد 😍
اولین تولدش کنار دودخترش 😍
اولین،وآخرین تولد کنار محمد را رقم زدیم 😢😍
بچه ها برای هدیه،بلوز و شلوار آبی آسمانی خریده بودند ☺️
محمد خیلی رنگ آبی را دوست داشت 😊مخصوصا آسمانی!
من هم برایش قاب گوشی با تصویر رهبر ویک قاب عکس رهبر برایش خریدم 😍همانی که همیشه دوست داشت 😢
....... ایام راهیان نور نزدیک بود 😍
محمد پیشنهاد داد که برای راهیان نور ثبت نام کنیم 😊
با استقبال گرم بچه ها مواجه شدیم 😅
من ومحمد، هردو قبل از ازدواج،سفر راهیان نور را تجربه کرده بودیم😊
من ومحمد،به عنوان خادم شهدا ودختر هاهم زائر شهدا بودند ☺️
محمد قسمت هماهنگی ها بود و من هم قسمت درمانی بودم😊
دختر ها،معمولا برنامه هارا تنها شرکت میکردند وما همراهشان نبودیم 😅
گاهی، کوتاه واز دور همدیگر را میدیدیم 😊
بیشتر من ودختر ها همدیگر را میدیدیم و محمد،خیلی درگیر و سرش شلوغ بود 😢
گاهی هم که محمد را پیدا میکردیم،غیبش میزد و دیگر اورا نمیدیدیم 🤷🏻♀
راهیان نور هم با خاطرات شیرین و خوبش تمام شد وبرگشتیم 😊
..... لحظه به لحظه به شهادت محمدم نزدیک تر میشدم 😢😭
بایدبه دختر ها میگفتم! 😢اینطور نمیشد! باید آماده میشدند 😭
یک روز با بچه ها ومحمد نشسته بودیم 😢
گفتم:دخترا،میخوام یه چیزی براتون بگم 😢قول بدین بی تابی نکنین 😢
بچه ها کمی ترسیده بودند وبا حواس جمع به حرف های من گوش میدادند 😢
تمام ماجرا،بجز تاریخ شهادت وآسیب دیدن زهرا واینکه محمد، بار اول شهید میشود را برایشان گفتم 😢
به قول محمد،صبر و آرامشم را به آنها منتقل کرده بودم 😅
هردو خیلی دلشان شکست 😢
از آن روز،بیشتر یه محمد ابراز علاقه میکردند 😢
دلم برایشان میسوخت 😢
دو دختر که هردو پدر هایشان را از دست دادند،برای بار دوم هم پدرشان را از دست میدهند 😭
تمام دلم آشوب برپا بود! 😭
......محمد مرخصی اش جور شده بود وقرار شد به مشهد برویم 😍
همه چیز آماده بود 😍
قرار بود با قطار برویم ☺️
داخل قطار نشسته بودیم و منتظر حرکت قطار بودیم 😊
من ومحمد وزهرا،از داستان های باهم بودنمان برای فاطمه تعریف میکردیم 😢
از تمام خاطراتی که با هم رقم زدیم 😢
از رنگ زدن خانه ورفتن برق ها لحظه تحویل سال گرفته تا......تمام خاطرات قبل از اربعین 😢
به مشهد رسیدیم و به هتل رفتیم 😊
بعد از غسل،پیاده به سمت حرم راه افتادیم 😊
از دست تقدیر،باران بهاری باریدن گرفت 😅
سریع به سمت حرم حرکت میکردیم 😅
وقتی به حرم رسیدیم،تقریبا تمام لباسهایمان خیس بود 😅
قالی های حیاط هم خیس شده بودند وباید داخل رواق ها میرفتیم 🤷🏻♀
اما با لباس های خیس نمیشد 😢
مجبور شدیم بازهم پیاده به هتل برگردیم 😢
اما این بار آب کشیده 😂
لباس هایمان را عوض کردیم و اینبار،با تاکسی به حرم رفتیم 😊
داخل حرم که رفتیم،فاطمه وزهرا هردو اشک در چشمانشان موج میزد 😢😍
موجی طوفانی از اشک هایی که دامن گیر میکند! 👊🏻
من هم به دیوار تکیه داده بودم وچشمهایم از اشک تار شده بود 😢
محمد هم پشت سر من دست به سینه گذاشته بود وزیر لب صلوات خاصه میخواند 🙂
من ودخترها از یک در ومحمد هم از در دیگر وارد حرم شدیم 😢
این اولین وآخرین زیارت با محمد بود 😭
همین دلم را پر از دلهره کرده بود 😭
دلی که دیگر شکسته بود 💔
سفر مشهد،با همه خوبیهایش برای همه تلخ بود 😭.......
نویسنده ✍🏻:
#کنیز_الزهرا