بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم تقدیم‌به‌ساحت‌مقدس‌حضرت‌زینب(س) ..... زهرا بود 😍 همه چیز به خوبی می گذشت ولی هنوز بچه ها از شهادت محمد خبر نداشتند 😢 ...... ٢اسفند تولد محمد بود 😍 همه چیز آماده بود ومنتظر محمد بودیم 😍محمد که وارد شد وخانه را ریسه بندی شده دید،خیلی خوشحال شد 😍 اولین تولدش کنار دودخترش 😍 اولین،وآخرین تولد کنار محمد را رقم زدیم 😢😍 بچه ها برای هدیه،بلوز و شلوار آبی آسمانی خریده بودند ☺️ محمد خیلی رنگ آبی را دوست داشت 😊مخصوصا آسمانی! من هم برایش قاب گوشی با تصویر رهبر ویک قاب عکس رهبر برایش خریدم 😍همانی که همیشه دوست داشت 😢 ....... ایام راهیان نور نزدیک بود 😍 محمد پیشنهاد داد که برای راهیان نور ثبت نام کنیم 😊 با استقبال گرم بچه ها مواجه شدیم 😅 من ومحمد، هردو قبل از ازدواج،سفر راهیان نور را تجربه کرده بودیم😊 من ومحمد،به عنوان خادم شهدا ودختر هاهم زائر شهدا بودند ☺️ محمد قسمت هماهنگی ها بود و من هم قسمت درمانی بودم😊 دختر ها،معمولا برنامه هارا تنها شرکت می‌کردند وما همراهشان نبودیم 😅 گاهی، کوتاه واز دور همدیگر را می‌دیدیم 😊 بیشتر من ودختر ها همدیگر را می‌دیدیم و محمد،خیلی درگیر و سرش شلوغ بود 😢 گاهی هم که محمد را پیدا میکردیم،غیبش میزد و دیگر اورا نمی‌دیدیم 🤷🏻‍♀ راهیان نور هم با خاطرات شیرین و خوبش تمام شد وبرگشتیم 😊 ..... لحظه به لحظه به شهادت محمدم نزدیک تر میشدم 😢😭 بایدبه دختر ها میگفتم! 😢اینطور نمیشد! باید آماده می‌شدند 😭 یک روز با بچه ها ومحمد نشسته بودیم 😢 گفتم:دخترا،میخوام یه چیزی براتون بگم 😢قول بدین بی تابی نکنین 😢 بچه ها کمی ترسیده بودند وبا حواس جمع به حرف های من گوش می‌دادند 😢 تمام ماجرا،بجز تاریخ شهادت وآسیب دیدن زهرا واینکه محمد، بار اول شهید می‌شود را برایشان گفتم 😢 به قول محمد،صبر و آرامشم را به آنها منتقل کرده بودم 😅 هردو خیلی دلشان شکست 😢 از آن روز،بیشتر یه محمد ابراز علاقه می‌کردند 😢 دلم برایشان میسوخت 😢 دو دختر که هردو پدر هایشان را از دست دادند،برای بار دوم هم پدرشان را از دست می‌دهند 😭 تمام دلم آشوب برپا بود! 😭 ......محمد مرخصی اش جور شده بود وقرار شد به مشهد برویم 😍 همه چیز آماده بود 😍 قرار بود با قطار برویم ☺️ داخل قطار نشسته بودیم و منتظر حرکت قطار بودیم 😊 من ومحمد وزهرا،از داستان های باهم بودنمان برای فاطمه تعریف میکردیم 😢 از تمام خاطراتی که با هم رقم زدیم 😢 از رنگ زدن خانه ورفتن برق ها لحظه تحویل سال گرفته تا......تمام خاطرات قبل از اربعین 😢 به مشهد رسیدیم و به هتل رفتیم 😊 بعد از غسل،پیاده به سمت حرم راه افتادیم 😊 از دست تقدیر،باران بهاری باریدن گرفت 😅 سریع به سمت حرم حرکت میکردیم 😅 وقتی به حرم رسیدیم،تقریبا تمام لباسهایمان خیس بود 😅 قالی های حیاط هم خیس شده بودند وباید داخل رواق ها میرفتیم 🤷🏻‍♀ اما با لباس های خیس نمیشد 😢 مجبور شدیم بازهم پیاده به هتل برگردیم 😢 اما این بار آب کشیده 😂 لباس هایمان را عوض کردیم و اینبار،با تاکسی به حرم رفتیم 😊 داخل حرم که رفتیم،فاطمه وزهرا هردو اشک در چشمانشان موج میزد 😢😍 موجی طوفانی از اشک هایی که دامن گیر می‌کند! 👊🏻 من هم به دیوار تکیه داده بودم وچشمهایم از اشک تار شده بود 😢 محمد هم پشت سر من دست به سینه گذاشته بود وزیر لب صلوات خاصه می‌خواند 🙂 من ودخترها از یک در ومحمد هم از در دیگر وارد حرم شدیم 😢 این اولین وآخرین زیارت با محمد بود 😭 همین دلم را پر از دلهره کرده بود 😭 دلی که دیگر شکسته بود 💔 سفر مشهد،با همه خوبی‌هایش برای همه تلخ بود 😭....... نویسنده ✍🏻: