📔|
#اسمتومصطفاست |قسمتصدچهلوهفت
کمی بعد پرستاری آمد: «بیاین بچه رو تحویل بگیرین. نیم ساعتی تو دستگاه گذاشتیمش و حالش خوبه.»
مادرت رسید. با مادرم رفتند سراغ بچه و تو آمدی بالای سرم. با شوق پرسیدی: «چه شکلیه؟»
_مگه ندیدیش؟
_ میخوام خودت برام بگی!
_ اصلا شبیه منو تو نیست!
_ چرا چنین فکری میکنی؟
_ آخه خیلی سفیده! نه به من رفته نه به تو!
مامانم بچه به بغل آمد، نگاهت که به او افتاد خندیدی، بچه را گرفتی بغلت.
_ این چه حرفیه که به پسرمون میزنی؟
در گوشش اذان گفتی، در حالی که اذان فاطمه را بابات گفته بود . در همان حال گوشی ات را روشن کردی و گفتی: «از منو پسرم فیلم بگیر.»
آن شب تا صبح بارها و بارها رفتی و آمدی، به حدی که پرستار ها از دستت عاصی شده بودند.
وقتی میخواستند داروهایت را تزریق کنند و میدیدند نیستی، کلافه میشدند. یکبار هم پرستار آمد وضعیت مرا چک کند، دید روی تخت کنارم دراز کشیدی. لباس من آبی کمرنگ بود و لباس تو آبی پررنگ. به شوخی گفت: «حالا کدومتون زایمان کردین؟»
پرستار دیگری آمد و گفت: «آقا تخت برای یک نفره بیا پایین!»
_ ما دونفر وزنمون به اندازه یک نفره!
#مامتحدیم
#خادممثلِقاسم
#ایـنْجابِیْــتُالشُّهَــداســت...👇
➖➖➖➖➖➖➖➖
🔻کمیته خادمین شهداء استان تهران
@khademinostantehran