شماره 41 🔹جون، غلامی سیاه ‌پوست از اهالی نوبه سودان بود. او که روزگاری به امیرالمومنین و فرزندشان امام حسن علیه السلام خدمت کرده بود، اکنون در کنار حسین بن علی علیه السلام بود و از زمان حرکت از مدینه کاروان را همراهی می‌کرد. هنگام حضور در کربلا عمر شریفش 65 سال بود. شصت و پنج سالی که پر بود از عشق و خدمتگزاری و بندگی به خاندان پیامبر. عشقی که او را در این سن تا این صحرای سوزان به دنبال اباعبدالله الحسین آورده بود. جون در ساخت و تعمير سلاح جنگی مهارت داشت و شب عاشورا، سلاح حسین و يارانش را تعمير می‌کرد. 🔹هنگامی که نزد اربابش رفت تا از او اجازه فدا شدن بخواهد، امام حسین علیه السلام فرمودند: «تو، به امید عافيت و آسایش همراه ما آمدی، در گرفتاری پیرو ما نباش. آزادی تا به هرکجا که می‌خواهی بروی.» اما او خود را به پای امام حسین علیه السلام انداخت و عرض کرد: «ای پسر رسول خدا! من در رفاه و راحتی همراه شما باشم و در سختی، دست از شما بردارم؟ منت بر سرم بگذار و در بهشت را به رویم باز کن. به خدا، من از شما جدا نمی‌شوم تا خونم با خون پاکتان آمیخته شود.» و چنین است راه و رسم خدمتگزاری و دلدادگی، که در سختی و آسایش، در راحتی و تنگنا و در هر حال که باشی دست از معشوق و مقصودت برنداری... 🔹پس از قدری جنگیدن در حالی که جراحت‌های متعددی برداشته بود بر زمین افتاد. امام حسین با عجله به بالینش رفتند، سرش را بر دامن گرفتند و با علاقه به چشمان با وفایش نگاه می‌کردند. سپس همانند فرزندشان، علی اکبر، گونه بر گونه‌اش گذاشتند... به این ترتیب جُون با دلی آسوده چشم از این جهان فرو بست. چرا که می‌دانست تنها دارایی‌اش را هدیه به اربابش کرده و سر بر قدم‌هایش نهاده. خوشا به حال جُون...که تا پای جان خدمتگزار امامش بود و از هیچ تلاشی دریغ نکرد.