#شهیدانه
#شهید_حاج_ابراهیم_همت
#قسمت_دوازدهم_خاطرات
چشم از آسمان نمیگرفت. یک ریز اشک میریخت. طاقتم طاق شد.
- چی شده حاجی؟
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهمیدم، ولی بعد چرا. آسمان داشت بچهها را همراهی میکرد. وقتی میرسیدند به دشت، ماه میرفت پشت ابرها. وقتی میخواستند از رودخانه رد شوند و نور میخواستند، بیرون میآمد.
پشت بیسیم گفت «متوجه ماه هم باشین.»
پنج دقیقهی بعد،صدای گریهی فرماندهها از پشت بیسیم میآمد.
منبع:📚برگرفته از مجموعه کتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مریم برادران]
🆔
@khoddam_almahdy313