✨༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻✨ داستان شب گوینده:(معین الدینی) داستان امشب: ((آدم برفی و ماه))☃️🌙 یکی بود، یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود زمستان بود و برف ❄️همه‌ی حیاط را پوشانده بود. بچه‌ها برف‌ها را جمع کردند و یک آدم برفی☃️ بزرگ و قشنگ درست کردند. بعد یک کلاه🎩 روی سر آدم برفی گذاشتندتا توی سرمای زمستان سردش نشه! آنها تمام روز را بازی کردند و خندیدند. آسمان پر از ابر بود و هوا سرد سرد. بچه‌ها یکی یکی به خانه هایشان رفتند. آدم برفی☃️ ماند و دانه‌های کوچک برف که آرام آرام روی کلاهش می‌نشستند. صبح روز بعد بچه‌ها برگشتند. دوباره بازی شروع شد. سرسره بازی روی برف‌ها و خنده و خنده و خنده! وقتی بچه‌ها رفتند آدم برفی به آسمان نگاه کرد. ابرها رفته بودند و ماه توی آسمان بود. آدم برفی به ماه🌙 گفت: تو می‌دانی بچه‌ها کجا می‌روند؟ ماه 🌙گفت: به خانه‌هایشان. آدم برفی پرسید: چرا می‌رون ب خونه هاشون؟ ماه گفت: خسته شده‌اند. می‌روند تا بخوابند. آدم برفی گفت: من هم خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد به خانه‌ام بروم و بخوابم. ماه خندید و گفت: باید تا فردا صبر کنی. وقتی خورشید خانم 🌞بیاید تو هم می‌توانی به خانه‌ات برگردی و راحت اونجا بخوابی! آدم برفی⛄️ تا صبح نخوابید و به خورشید🌞 فکر کرد.که چگونه با اومدنش اون میتونه به خونه ش برگرده ؛به خانه‌اش، به آسمان آبی و زیبا. صبح که شد گرما و نور خورشید از راه رسید. و اشعه های طلایی خورشید به ادم برفی برخورد کرد آدم برفی به خورشید سلام کرد و گفت: خسته شده‌ام. می‌خواهم به خانه‌ام برگردم و بخوابم. خورشید گفت: تو بچه‌ها را شاد کردی حالا می‌توانی به خانه‌ات برگردی. خورشید، گرم گرم به آدم برفی تابید و تابید. بعد آرام آرام او را بلند کرد و روی ابرهای آسمان گذاشت. آدم برفی روی ابرها چشم‌هایش را بست و خوابید. او خیلی خسته بود. بچه‌ها👭👫👬 آمدند. با سرو صدا و خنده و شادی. آدم برفی رفته بود. اما کلاه را برای بچه‌ها گذاشته بود. بچه‌ها به آسمان نگاه کردند. خورشید در آسمان بود و آدم برفی☃️ روی یک تکه‌ی ابر بزرگ راحت راحت خوابیده بود. 🛏🛏🛏🛏🛏🛏🛏 🤱قصه /به ما بپیوندید👇 https://eitaa.com/joinchat/3354329393C5d99099e35