سید هاشم آن را کنار خودش جا کرد و توضیحات لازم را داد. هیوا مشغول طراحی روی چوب شد. باید اندازه ها را دقیق میزد. کمی مشکل داشت در اندازه گیری. سید هاشم کنارش آمد و گفت: بببین دخترم برای اینکه بتونی خط کش رو صاف بذاری اصلا دستت نباید بلرزه. هیوا سرش را به تایید تکان داد. یک ساعتی که گذشت حسام الدین آهسته کنار میز هیوا رفت و گفت: من باید برم کاری دارم برمیگردم .زحمت میکشید از تو یخچال از سید پذیرایی کنید؟ هیوا خیلی سریع سر تکان داد و به طرف یخچال رفت. حسام الدین گفت: آسید من میرم برمیگردم. از پله ها بالا رفت . هیوا بطری آب و آب میوه ای در اورد و روی میز گذاشت. سید لبخند زد و گفت: من اهل چایی هستم. وسط کار چایی میچسبه. البته اگر هست. اگر نیست هیچی نمیخوام. هیوا بله ای گفت و از کارگاه بیرون رفت. مانده بود خودش مستقیم داخل عمارت شود و یا به حسام الدین زنگ بزند. کمی فکرد ، سپس راه عمارت را گرفت. از ایوان بالا رفت و دم در ورودی چند بار پشت سر هم در زد . صدایش را کمی بلند کرد و گفت: خانم ضیایی ... فروغ خانم .. در باز شد و فروغ الزمان جلویش قرار گرفت. _سلام ببخشید مزاحم شما شدم . اقای ضیایی مهمان دارند چایی میخورند. فروغ الزمان خوش و بشی با هیوا کرد و گفت: مگه حسام خودش نیست؟ _نه گفتن میرن جایی فروغ گلابتون و سهراب را صدا زد. _شما بفرمایید میگم سهراب بیاره هیوا پاتند کرد که برگردد ، فروغ الزمان گفت: راستی هیوا جان اگر چیزی لازم داشتی بگو. ببخشید من سمتتون نمیام. هیوا تشکر کرد و گفت: این چه حرفیه ؟ شما ببخشید من مزاحمتون هستم. _کیه فروغ جان؟ از پشت سر، دیبا در چارچوب در ظاهر شد. متعجب به هیوا نگاه کرد و گفت: چیزی شده؟ فروغ سرش را تکان داد و گفت: نه عزیزم حسام مهمون داره خودش نیست. دیبا ابرویی بالا انداخت و گفت: چه عجب خودش نیست یکی دیگه رو فرستاده؟ دخترجون به شما نگفت کجا میره؟ هیوا از سوال دیبا جا خورد. _من... به من چرا باید بگن. نمیدونم کجا رفت. فروغ به دیبا سوالی نگاه کرد و گفت: چیزی شده که پرسیدی؟ احتمالا کار داره برمیگرده دیبا لبخند مصنوعی زد و گفت: نه از اون جا که حسام خییییلی روی روابط محرم و نامحرم حساسه گفتم چطور قبول کرده اولا یه نامحرم پیشش کار کنه و دوم هم این که این دختر رو با یه مرد تنها بذاره. میخواستم ببینم چه کار مهمی داشته که رفته. فروغ کنایه ی دیبا را خوب فهمید. لبش را یک ور داد. چشمش را بالا داد و گفت: هیوا جان شما بفرمایید بدون توجه به دیبا داخل شد. باخودش گفت: چه کینه ای به دل گرفته این دیبا ...خدا بخیرش کنه. ↩️ .... ❌ •┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• @KoocheyEhsas •┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•