⸽⸽⸽⸽⸽⸽⸽⸽⸽⸽⵿〬 ⵿〬⸽⵿〬🇮🇷 ⸽🇮🇷 ⸽🇮🇷 ⸽ ⵿〬🇮🇷⸽ ⵿〬⸽⸽⸽⸽⸽⸽⸽⸽⸽ٜ
••بِسْمِـ رَبِّ الشُّهَداءِ وَ الصِّدّیقین..••
•°•رمان جذاب و عاشقانه شهدایی
•°•جلد سوم ؛
#پرواز_شاپرک_ها
•°•قسمت ۱۵ و ۱۶
ارمیا: _نه! اول بگو بعد میریم. با این نگرانی من چیزی از گلوم پایین نمیره جانان!
آیه: _آخه الان؟ اینجا؟ دم در دستشویی؟
ارمیا سرزنش گونه صدایش زد:
_آیه!
آیه: _باشه.
نفس عمیقی گرفت:
_من حامله ام.
ارمیا نگاِه ماتش را به آیه دوخت.
لحظاتی گذشت و ارمیا ناباور به آیهاش نگاه میکرد. باورش نمیشد. واژه ی پدر در سرش چرخید. لذتی شیرین در جانش نشست. دوست داشت پدر بودن را.
لحظهای تصویر نوزاد کوچکی در آغوشش دید. غرق این لذت شیرین بود ،
که صدایی تصوراتش را بر هم زد:
_بابا!
صدای زینبش بود.
یک لحظه حس بدی در جان ارمیا ریخته شد. وجدانش درد گرفت. چطور توانسته بود حتی لحظه ای زینبش را فراموش کند؟چطور توانسته بود بابا گفتن های شیرین دخترکش را از یاد ببرد؟ چطور میتوانست از یاد ببرد سالها پدر بودنش را.
خجالت کشید از زینبش:
_جانم بابا؟
زینب سادات:
_مامان فخری گفت نمیایید؟
ارمیا دست آیه را که در دست داشت بوسید و آرام زمزمه کرد:
_ممنون.
بعد لبخندی به زینبش زد:
_بریم بابایی.
دست زینبش را در دست دیگرش گرفت. لبخندی به این جمع چهار نفره زد و لبخندش را آیه دید و نفس راحتی کشید. با عذرخواهی ها و تعارفات دوباره همه مشغول شدند.
ارمیا بشقاب غذای آیه را برداشت ،
و بشقاب دست نخوردهی خودش که فقط در آن برنج کشیده شده بود را مقابل آیه گذاشت.
آیهاش از بوی مرغ بدش میآمد ،
و ارمیا خوب شش دونگ حواسش را به خانواده اش داده بود. کمی حواسش به غذا خوردن زینب بود، کمی به آیه و کودک در بطنش و در آخر خودش با بیحواسی تمام غذایش را خورد. آیه آسوده خاطر از برخورد ارمیا، کمی قیمه روی برنجش ریخت و مشغول شد.
سفره که جمع شد،
استکان های چای ریخته و پخش شد،در جلوی همه قرار گرفت،
صدرا رو به ارمیا پرسید:
_اونجا چه خبرا بود؟
ارمیا: _جز گرفتاری مردم هیچی نبود. همه چیز از بین رفته بود.
سیدمحمد: _کاری از دست ما برمیاد؟
ارمیا: _هنوز جون داری؟
سیدمحمد تک خنده ای کرد:
_نگران من نباش. من به شیفتای طولانی
عادت دارم!
سایه: _شما که بله! عادت داری! باور کنید وقتی از خونه بیرون میره، نمیدونم کی برمیگرده! دیروز گفت برم نون بخرم، دوازده ساعت بعد برگشته بدون نون! میگه توی صف بودم،از بیمارستان زنگ زدن، حال بیمارم بد شده بود رفتم بیمارستان، کارم تموم شد، داشتم برمیگشتم خونه که برای دکتر کشیک مشکلی پیش اومد ازم خواست چند ساعت بمونم تا برگرده، منم موندم و پنج ساعت بعد هم خبری نشد، همون موقع هم بیمار اورژانسی آوردن، رفتم اتاق عمل و چهار ساعت بعد از اتاق عمل اومدم بیرون و موندم تا وضع بیمار تثبیت شد و دیگه حال نون گرفتن نداشتم!
صدای خنده ی جمع بلند شد.
که حرف زن عمو خنده ها را خاموش کرد:
_زنِ دکتر شدی! کم چیزی نیست! فقط کلاس گذاشتن و پول خرج کردن که نیست، این چیزا رو هم داره!
فخرالسادات از عروس کوچکش دفاع کرد:
_سایه جان هم خانوم دکتره! تازه اصلا هم اهل خرج اضافه و اینا نیست.
سیدعطا پوزخندی زد.
آیه نفس عمیقی کشید. اضطراب داشت بودن این عمو و همسرش.
ارمیا نگاهش را به آیه و نفسهای عمیقش داد و گفت:
_نگرانی؟
آیه سرش را به تایید تکان داد.
روسری زینب سادت را که کنارش نشسته
بود مرتب کرد.
ارمیا زمزمه کرد:
_برم شیرینی بخرم؟
آیه نگاهش را از روسری گلدار زینبش به چشمان پر از شوق ارمیا دوخت:
_شیرینی؟
نگاه ارمیا کدر شد:
_برای بچه! شیرینی بچمون؟
آیه لبخند زد:
_ناراحت نیستی؟
نگاه ارمیا پر از تعجب شد:
_ناراحت؟چرا ناراحت؟
آیه پچ پچ کرد:
_آخه تا حالا حرفی از بچه نزده بودی،اوضاع مالی هم که بهم ریخته.همه چیز خیلی خیلی گرون شده و با این خونهنشینی بدموقع من هم که دیگه....
ارمیا میان حرفش آمد:
_حرفی از بچه نزدم چون یکی داریم و نمیدونستم تو چه واکنشی نشون میدی. من از پس هزینههامون برمیام. نگران نباش.
خدا روزی این بچه رو هم میرسونه. خیلی خوشحالم آیه! اونقدری که دارم از ذوق میمیرم...
آیه لبخند زد:
_این وقت ظهر شیرینی فروشی بازه؟
ارمیا: _ناراحت نمیشی هیجاناتمو بروز بدم؟
آیه ابرو بالا انداخت:
_تخلیه هیجانی خیلی خوبه!بروز بده که میترسم دور از جونت سکته کنی.
ارمیا دهان باز کرد که جواب آیه اش را بدهد که سید عطا هواسش را پرت کرد: _خیلی زشته توی جمع نشستید پچپچ میکنید و میخندید برای خودتون. احترام نگهدارید...
ارمیا معذرت خواهی کرد و بلند شد و از خانه خارج شد.....
•°•ادامه دارد......
•°•نویسنده؛ سَنیه منصوری
#به_وقت_رمان
┈┈•✾🌿🌺🌿✾•┈┈
@lotfe_khodaa