«۱۱. قرار شد مادرم برای زایمانم نیان کانادا.»
#ز_متقیان
(مامان
#محمدعلی ۱۳،
#محمدحسین ۱۰.۵،
#محمدمهدی ۷.۵،
#محمدهادی ۴ و
#فاطمه ۲ ساله)
توی خونه جدید که مال دانشگاه بود، تا مدتها، وقتی صبح از خواب بیدار میشدم، انگار توی بهشت بودم🥰. ذوق میکردم توی خونه آفتاب میافته. پنجرهها رو از دو طرف باز میکردم و باد توی کل خونه میپیچید. همهش با خودم فکر میکردم اگه منم مثل بقیه از اول توی همین خونهها بودم، و اون خونهٔ ۳۵ متری تاریک رو تجربه نمیکردم، هیچوقت به ارزش این خونه پی نمیبردم🤭. بعضی از دوستای همسرم از قبل توی صف گرفتن خونهها بودن و وقتی خانومشون میاومد، دیگه از اول توی همین خونهها ساکن میشد.
خونهمون خیلی بزرگ نبود، ولی خداروشکر پربرکت بود. کلی کمد دیواری داشت و جادار بود. خیلی از هیئتهامونو ما توی همین خونه گرفتیم. یادمه بعضی وقتها پیش میاومد صد نفر، یا بیشتر☺️ مهمون داشتیم.
اکثر خونوادههای اطرافمون بچه داشتن و جالب بود که به جز ایرانیها، که تقریباً هیچکدوم بچه نداشتن و خانومهاشون یا درس میخوندن، یا یه طوری خودشونو مشغول کرده بودن، بقیهٔ ملیتها حداقل دو بچه پشت سر هم داشتن و بعضیها هم چهار پنج تا!😇
این نبود بچه توی جمع ایرانیها، باعث شد وقتی بچهٔ ما به دنیا اومد، خیلی برای همه شیرین باشه و بهش توجه زیادی کنن.
محوطهٔ اطراف خونه هم خیلی خوب بود. فوقالعاده مناسب بچهداری طراحی شده بود. بین هر چند تا خونه یه قسمت نه متری محوطهٔ شن بازی داشت، که یه عالمه شن ریخته بودن با کلی کامیون و وسایل شن بازی. این وسایل همیشه اونجا بود و کسی برنمیداشت ببره خونه. برای هر سی تا خونه هم یه محوطهٔ تاب و سرسره بود.
یه نکتهٔ خیلی جالب هم این بود که فقط از پشت خونهها به پارکینگها راه داشت و ماشینها به کوچههای داخلی و محوطهٔ بازی بچهها اصلاً راه نداشتن. به همین خاطر بچهها همیشه کاملاً آزاد و رها بودن😍.
نزدیک زایمانم شده بود و میتونستیم برای اون دوره، واسه خانواههامون درخواست ویزا کنیم. برای مادرم درخواست دادیم، اما هم ویزاشون دیر اومد، هم مادرم خیلی میلی به اومدن نداشتن و هم هزینهها زیاد بود. البته منم دلم شور میزد!😓 مادرم مذهبی بودن و احساس میکردم اگه توی فصل تابستون بیان و اون اوضاع برهنگی جامعه رو ببینن، برای ما خیلی نگران میشن و حتی ممکنه بگن جمع کنین بریم ایران!😅
در نتیجه قرار شد مامانم نیان.
یه هفته مونده به تاریخی که برای زایمان داده بودن، وقت نماز ظهر درد شدیدی حس کردم. همسرم خونه نبودن، تماس گرفتم باهاشون. اومدن خونه و چون ماشین نداشتیم، زنگ زدن آمبولانس اومد.
(بعد دو سه هفته هم یه صورتحساب حدود نود دلاری😨 برای صرفاً همین رفتوآمد با آمبولانس، برامون اومد و من هی یاد ایران می افتادم که آمبولانسها برای خدمات و رفتوآمد، چقدر هزینه کمتری میگیرن.)
#تجربیات_تخصصی
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif