#کتاب_طیب_حر_نهضت_امام_خمینی🌹🍃
#زندگی_نامه_و_خاطرات :
🌷🕊
#شهید_حاج_طیب_رضایی🌷🕊
فصل چهارم..(قسمت سوم )🌹🍃
🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊🕊
#شخصیت(قسمت آخر)
در شیرین کاری هم خیلی استاد بود توی قهوه خانه که می نشست استکان چای را می انداخت بالا دو تا چرخ می خورد و دوباره استکان را می گرفت بدون اینکه حتی قطره ای چایی ریخته باشد خیلی ها می خواستند کار طیب خان را تقلید کنند اما فقط استکان شکسته و چای ریخته حاصل کارشان می شد با چوب کبریت هم شیرین کاری می کرد خیلی دقیق چوب کبریت روشن را به جایی که می خواست پرت می کرد طیب خان خیلی به مردم کمک می کرد هر کس که می فهمید واقعا گرفتار است کمکش می کرد یک بار جوانی به مقابل حجره او آمد به طیب خان گفت: چند روز دیگه قراره عروسی بگیرم نه پول مجلس عروسی دارم نه پول برای اجاره خانه کمکم کنید طیب خان وقتی مطمن شد که او صادقانه صحبت کرده گفت: همین جا بمان. با اینکه می توانست کسی را بفرستد اما خودش راه افتاد در میدان میوه چرخی زد و برگشت. یک دسته بزرگی اسکناس در دستش بود به یاد دارم که آن جوان با پولی که طیب برایش جمع کرد مجلس عروسی اش را بر پا کرد حتی خانه هم خرید شب های عید که می شد از همه میدانی ها می خواست به فقرا کمک کنند و خودش در این کار پیش قدم می شد. به هیچ وجه هم اهل تظاهر و ریا نبود در واقع به این کار احتیاج نداشت. امام صادق فرمودند: کسی که یک جرعه شراب بنوشد در صورتی که توبه نکند خداوند و پیغمبران و مومنان او را لعنت می کنند اگر مست شود روح ایمان از او دور می شود و ... مستحق سرزنش الهی می شود. پس بدا به حالش زیرا یک سرزنش الهی از هزار سال عذاب سخت تر است. طیب خان برخی شب ها به کافه ای در تهران می رفت و به خودرن ... مبادرت می کرد. فرزند او می گوید: وقتی که آخر شب به خانه می آمد دهان و صورتش را آب می کشید و وضو می گرفت و آماده نماز می شد. مادرم سر او داد می زد می گفت: آخه مرد نماز خوندن که با این کارها جور در نمیاد این چه وضع مسلمونیه؟ پدر هم ساکت بود و حرفی نمی زد تا اینکه پدر قبل از سال ۱۳۴۲ همه این کارها را کنار گذاشت. مدتی از مطرح شدن طیب خان در تهران گذشت لوطی های دیگر شهرها هم به او مراجعه می کردند طیب خان با آن ها رفیق می شد و تا می توانست کار و مشکل آن ها را حل می کرد. یادم هست یکی دو تا از لوطی های مشهد حسابی با او رفیق شدند اصرار داشتند که طیب خان به مشهد و به منزل آنها برود او هم یک بار به دوستان به مشهد رفت و مهمان آن ها شد چند روزی مهمان آن ها شدند و حسابی از او پذیرایی کردند. تا اینکه یک روز به طیب خان گفتند: می خواهیم در مشهد یک کافه راه بیاندازیم می خواهیم شما در افتتاح آن حضور داشته باشید قصد آن ها راه اندازی یک مشروب فروشی بود. طیب خان تا این را فهمید گفت: شما خجالت نمی کشید کنار حرم امام رضا که جای این کارها نیست. خلاصه آن قدر با لوطی های مشهد صحبت کرد تا آن ها را از این کار منصرف کرد.
#ادامه_دارد
🌹
🔹🌹
🌹🕊🌹
🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹
http://eitaa.com/mahdavieat