🌹🍃 🌷🕊 فصل چهارم...( قسمت اول)🌹🍃 🌷🕊بسم رب الشهدا و الصدیقین🌷🕊 قدیمی ها شاید سواد درست و حسابی نداشتند ولی چیزهای خوبی بلد بودند پدر شوهرم گاهی برایمان می خواند باغ تفرج است و بس میوه نمی دهد به کس دنیا را می گفت و حرفش حقیقت داشت کار اوستا حبیب و دنبال سرش مسافرت رفتن هایش کمتر شده بود می توانست همین تهران برود سر ساختمان و دیگر لازم نبود من و بچه هایم تنها بمانیم تا امدم کنارشان نفسی چاق کنم مریضی خودم عود کرد انگار که روزهای سخت تمامی نداشته باشد فاصله غش کردن هایم کمتر شده بود روزی چند بار از حال می رفتم حاجی برمان داشت و راه افتادیم سمت قم گفت هم حال و هوایمان عوض می شود هم می رویم زیارت و از بی بی شفا طلب می کنیم ان موقع در خانه علما به روی همه مردم باز بود مردم با عقیده و اعتقاد می رفتند خدمتشان و مشکلاتشان می گفتند ان ها هم با روی باز همه را می پذیرفتند اگر از دستشان بر می آمد مشکل را حل می کردند اگر نه دعا می کردند ان دعا دل ادمی را خوش و راضی می کرد قبل از زیارت رفتیم خانه آقای مرعشی نجفی با اوستا حبیب که نشستم توی ان اتاق ساده خیلی آرام بودم آقا با محبت حالم را پرسیدند صدایم لرزید گفتم خوب نیستم با دو تا بچه کوچک اعتباری به هوشیار بودن و نبودم نیست سر هیچ و پوچ بی علت غش می کنم و از حال می روم دست کشید روی محاسنش و گفت الله اکبر کمی با اوستا حبیب حرف زد دلداری مان داد بعد هم گفت بابا جان امید داشته باشه برو مشهد امام رضا کسی رو دست خالی بر نمی گردونن برو و بهشون بگو من از طرف خواهرتون اومدم امام به ناراحتی و بیماری هیچ بنی بشری راضی نیست برو از آقا طلب شفا کن منم دعات می کنم داشتیم بلند می شدیم که گفت صبر کنید دست برد سمت قندان استیل کوچکی که کنارش بود یک تکه نبات برداشت چیزهایی زیر لب خواند و فوت کرد به ان گرفت سمت من گفت بیا دختر جان حالا که داری می ری زیارت دهنت رو شیرین کن با دل شکسته رفتم حرم حضرت معصومه زیارت کردم و برگشتیم تهران مادرم و حاجی از یک طرف به بچه ها می رسیدند از یک طرف من ازشان خجالت می کشیدم ان زمان زحمت چرخاندن یک خانه و زندگی چند برابر بود نه جارو برقی نه ماشین لباس شویی نه گاز و اجاق هیچی فاطمه و محمد دو تا بچه کوچک بودند که رسیدگی می خواستند من هم بدتر از آنها بالاخره شرایط جور شد و راهی مشهد شدیم اولین بار بود که سوار قطار می شدم یک کوپه شش نفر برای من اوستا حبیب،محمد فاطمه و مادرم و خاله بتول. اوستا حبیب با مادرم مشورت کرد که خاله را هم ببریم می گفت اشرف سادات خودش به تنهایی نیاز دارد یک نفر مدام حواسش بهش باشد بچه ها هم هستند یک نفر دیگر همراهمان بیاید خیال همه مان راحت می شود تازه خاله هم زیارتی می رود و دل سبک می کند این شد که شش تایی جاگیر شدیم داخل کوپه 🌹 🔹🌹 🌹🕊🌹 🕊🔹🌹🕊🔹🌹🕊🔹 🌷🕊 🌹🍃 ...🌹🍃 به کانال مهدویت بپیوندید👇 💞http://eitaa.com/mahdavieat💞