ندیما👇 بچه که بودیم وقتی می خواستیم چایی بخوریم، مادر اجازه میداد از قندون خودمون قند برداریم. اما گفته بود: قند زیادی دندونت رو خراب میکنه. یاد گرفته بودم فقط یک قند بردارم. مادرجون میدونست که دوست دارم دوتا قند بخورم. برای همین قندی که برمیداشتم رو دو یا سه تیکه می کرد و میذاشت توی مشتم. چقدر خوشحال می‌شدم. تموم دنیا حکایت همون قنده س! گاهی باید به دلخوشیهای ریز ریز تبدیلش کنیم تا لذت بخش بشه برامون....چقدر طلوع ، چقدر قوقولی قوقو ، چقدر ترانه ، چقدر سکسکه بچه رو نشنیدیم هنوز. چه همه درخت، چه همه رود و آبشار و اصلا چه همه بارون که ندیدیم هنوز ، نکنه که زندگی برامون فقط زنگ خشن ساعت باشه و بوق و گاز و ترمز و ... و وسط تیک تیک عقربه های ساعت ، روی دیوار عمر ، جا مونده باشیم . محبوبه‌_احمدی https://eitaa.com/mano_maman