🔵 داستان نویسنده: ✈️ آخرین آرزو (قسمت ۷۳) ساعتی رو همون صندلی کز کرده بود و بیتوجه به چتر گرم خورشید رو سرش، به پنجره روبهروش خیره بود. یه دفه به خودش اومد و اطرافشو از نظر گذراند و گفت: الان چند دقیقس اینجام؟ گویا وسط ظهره. بهتره برم یه خوراکی مناسب برای بابا بگیرم. اینجا نشستن فایده نداره! با ذهنی پر از افکار درهم ریخته، به طرف در خروجی رفت. شیطان دست از سر روحش برنمیداشت و نهیبش میزد: هیچ وقت نمیتونی از اینا هیچ پولی بگیری الکی دلتو صابون نزن بیخودی هم خودتو زحمت نده. خودت یه فکری برای مخارج بیمارستان بکن. فطرتش هم می گفت: ناامید نشو ناامیدی وسوسه شیطانه. تلاشتو بکن بقیشو به خدا بسپار. مطمئن باش خدا در این وضعیت رهات نمیکنه. این یه امتحانه برای سنجش ایمانت. شیطان درونش که خیال نداشت به راحتی دست از سرش برداره، میگفت: ول کن این حرفهای بیخود رو، خدا کجا بود در این وضعیت قمر در عقرب؟! خدا اگه به فکرت بود که این اتفاق نمیافتاد!! بابات حالش خوب نشد که هیچ بدترم شد!! مهدی هم این وسط خیلی بد تصادف کرده بیپول و تنها موندی در کشوری که حتی زبونشونم بلد نیستی! ممکنه این وسط مهدی بمیره و همه چی بدترم بشه! فطرتش همچنان برای ادامهی امیدش بهش روحیه می داد و میگفت: تو مصیبتهای بدتری رو پشت سر گذاشتی. وقتی 17 سالت بود مادرت شهید شد. زمان جنگ که اوضاع از امروز خیلی سختتر بود. مطمئن باش خدا کمکت میکنه. مرگ و زندگی دست خداست نه کس دیگه. مطمئن باش پشت این حادثه هم حکمتی هست. باید توکلت به خدا باشه. غرق در افکار آشفته ش پیاده قدم برمیداشت و نفهمید کدوم خیابونها رو طی میکنه. لحظهای که به خودش اومد و اطرافشو نگاه کرد، وحشت زده شد چون هیچ کدوم از ساختمانها و خیابونها براش آشنا نبودن و نمیدونست چه مسیری رو طی کرده. ترس و دلهره به تمام وجودش افتاد و سعی کرد به مغزش بقبولانه ساختمانها و خیابونا آشنا هستن. یه بار میگفت اون ساختمون سفید رنگو میشناسم همیشه از کنارش رد میشیم. و یا میگفت آهان اون مغازه رو هم دیدم ویترینشو یادمه. اما خودشم میدونست وارد مسیری شده که هیچ وقن اونو ندیده و در واقع گم شده. سر جاش وایساد و یه بار دیگه اطرافشو از نظر گذراند و باور کرد که گم شده! با خودش زمزمه کرد: همینو کم داشتم! خدایا حالا چکار کنم چطوری برگردم؟! من جایی رو بلد نیستم زبونشونم درست و حسابی بلد نیستم! خدایا کمکم کن! مغزم قفل شده. هرچی بیشتر فکر می کرد کمتر به نتیجه میرسید. بیشتر از ده دقیقه از توقفش میگذشت که به یه دفه فکری مثل برق از سرش عبور کرد. ادامه دارد ...... 🔴 کانال منو درسام سروش 👇👇 @s_mano_darsam ایتا 👇👇 ‌@manodarsam