🔵 داستان
#آخرین_آرزو
نویسنده:
#زینب_علوی
✈️
#رمان آخرین آرزو (قسمت ۹۳)
باربارا هر روز به بیمارستان و دیدن مهدی می رفت.
پرستارا در بخش هایی که مهدی بستری بود، فهمیده بودن او به مهدی علاقه داره اما به جز یه بار در ICU، هیچ وقت نتونسته بود با مهدی در اتاقش تنها باشه.
روز انتقال مهدی به بخش جراحی هم در اتاقش حاضر بود، اما به دلیل شلوغی اتاق نتونست با او صحبت کنه بنابراین روز بعد مصمم به بیمارستان اومد و با کمال تعجب مهدی رو تنها دید.
فرصت روغنیمت شمرد و از پرستار اتاق خواست اجازه بده کنار مهدی بمونه.
پرستار اتاق ادموند لوکاس، که هر دو باری که باربارا رو دیده بود فکر می کرد اونو میشناسه، به او گفت فکر می کنه اونو قبلاً دیده و می شناسه.
باربارا بهش گفت مدل بخش مدل و لباس نشریه واشینگتن پسته و بعضی وقتا هم براش خبر تهیه میکنه.
ادموند لوکاس سری تکون داد و به جای اینکه عکس های باربارا در نشریه به یادش بیاد، تصویر اونو در جشنواره های رقص باله به یاد آورد.
او فکر می کرد مهدی دوست پسر باربارا س.
لبخندی زد و به باربارا گفت میتونه تا هر وقت که بخواد کنار معشوقش بمونه به شرطی که صداشون بیمار دیگه رو آزار نده و به مهدی که خیلی بدغذاس و فقط میتونه مایعات بخوره ، غذا بده.
باربارا از اینکه پرستار خیلی راحت درخواستشو قبول کرد، از شادی در پوستش نمی گنجید.
او دیده بود پرستارای بخش به نرگس روی خوش نشان نمیدن و با او برخورد مناسب ندارن.
موقعی که وارد اتاق شد، مهدی رو تخت که قسمت سر اون بالا اومده بود، دراز کشیده بود و از پنجره ی نیمه باز اتاق به تکه های پراکنده ی ابر در آسمون که خرامان خرامان در حرکت بودن، نگاه می کرد.
با صدای Hello گفتن باربارا سرشو به طرف صدا برگردوند.
با دیدن باربارا که تیشرت آستین دار تنگ و قرمز و شلوار لی پوشیده بود، چشم به ملحفه ی تخت داد و آروم سلام کرد.
باربارا لبه ی تخت نشست، با لبخند خیره به مهدی گفت: عزیزم حالت چطوره؟! از پرستار شنیدم خیلی بدغذایی و چیزی نمیخوری! چرا؟!
مهدی جوابی نداد اما صدای معده ش به باربارا فهماند حرف پرستار درست بوده و حالا هم با نخوردن صبحانه گرسنه مونده.
باربارا با دست چانه مهدی رو گرفت، سرشو بالا آورد و گفت: می دونم گرسنه ای میخوای یه چیزی بیارم بخوری!؟
مهدی که از برخورد دست باربارا با چانه ش حس خوبی نداشت گفت: نه. متشکرم.
باربارا نگاهی به دست، پا و شکم باندپیچی شده ی مهدی کرد و گفت: پسر این جوری ضعیفتر میشی و حالت خوب نمیشه. تو نیاز داری تقویت بشی. الان خودم یه چیز خوشمزه برات می گیرم بخوری.
مهدی به خاطر اطمینان نداشتن به حلال بودن غذای بیمارستان در حد توانش در برابر خوردن اون مقاومت می کرد و از چیزهایی که نرگس موقع ملاقات براش می آورد می خورد.
حالا که بیشتر از 12 ساعت از آخرین چیزی که خورده بود گذشته بود، حس سرگیجه و ضعف بهش غلبه کرده و لرزش دستاش معلوم بود.
جسمش لاغرتر از قبل شده بود و صورتش بی رنگ و رمق بود.
باربارا متوجه لرزش دستاش شد و دستای لرزان مهدی رو در دست گرمش گرفت، دست دیگشو رو صورت او گذاشت و با چشمای گرد شده و وحشت زده گفت: عزیزم اصلاً حالت خوب نیست. الان میرم و برمی گردم.
مهدی با همون حال گفت: تنها آبمیوه می خورم. یک لیوان آب گرم هم خوب است.
باربارا سریع از اتاق بیرون رفت.
ادامه دارد ......
🔴 کانال منو درسام
سروش 👇👇
@s_mano_darsam
ایتا 👇👇
@manodarsam