✍افسون پرستو
🍃کلید را در قفل چرخاند. مضطرب مانتو و شالش را روی مبل انداخت. سلامی به مادرش داد و به آشپزخانه رفت. بیکار توی آشپزخانه نشست. حوصلهی انجام هیچ کاری را نداشت. به صندلی تکیه داد فکر شکستن عهدش دست از سرش بر نمیداشت.
☘دستی شانهاش را تکان کوتاهی داد و گفت:
«پاشو بابات، کارت داره!»
🎋زیبا سرش را بلند کرد و با نگرانی مادرش را نگاه کرد: «چیکار داره؟ »
🌾چهره غمگین مادرش بیشتر او را مضطرب کرد. از روی صندلی برخاست ضربان قلبش تند شد. در دل گفت: «یا صاحب الزمان (عج)».
🍂وقتی وارد پذیرایی شد. پدرش نگاه تندی به او کرد و صدایش بالا رفت: «زیبا! نزدیک پارک پامچال، دیدمت با پرستو هر دوی شما شال از سرتون انداخته بودید روی شونههاتون، درسته؟ »
🍁زیبا سرش را پایین انداخت و با صدای ضعیفی گفت:«بله بابا.»
☘_یادته! وقتی اصرار داشتی مقنعه سر نکنی، خیلی باهات حرف زدم، یادته؟
⚡️_آره، گفتین کمکم شال میره عقب.
✨_دلمو بدرد آوردی، من میخواستم خودت متوجه حجاب و عفاف بشی و بفهمی و پایبند باشی ... افسوس.
💫_بابا خودمم ناراحتم، سه شنبه که ما رو بردی جمکران، قول دادم دیگه به حرفهای پرستو اهمیت ندم؛ اما نمیدونم چرا عهدمو شکستم.
✨_خب، تموم تلاشت رو بکن که دل به دل پرستو ندی، همین که من شماها رو دیدم یعنی این که کسی به فکرته که سر عهدت بمونی.
#داستانک
#مهدوی
#به_قلم_نرگس
🆔
@tanha_rahe_narafte