✍حرف بزن
💥صادق به آسمان نگاه میکرد و آه میکشید. دلش تنگ امام زمانش بود. امامِ غائب از نظر. گاهی قلبش از این دوری پُر از درد و غصه میشد. دوست داشت او را ببیند. با او حرف بزند. دلتنگیهای بی او را فریاد بزند.
🌼درمیان کلاف سردرگم افکارش، رفتن پیش روحانی محل را چاره کار دید. بعد از نماز ظهر و عصر بود که ناگاه خود را کنار حاجآقا محسنی دید. دردش را که گفت آقای محسنی سرش را پایین انداخت و چشمانش مهربانتر از قبل شدند. بعد از مدت کوتاهی سرش را بالا آورد:
☘در زمان امام هادی علیهالسلام شخصى خدمت آن حضرت از يکی از شهرهای دور، نامهای نوشت که: « ... آقا من دور از شما هستم. گاهی حاجاتی دارم، مشکلاتی دارم،
به هر حال چه کنم؟ »😔
🌺حضرت در جواب ايشان نوشتند:
«إِنْ كَانَتْ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْك»
« لبت را حرکت بده، حرف بزن. بگو. ما دور نيستيم. » ❤️ (۱)
✨ همیشه کسی هست که بی مقدمه حرف های دلمان را میشنود؟؟
تسکینی است بر زخمهای قلبمان...💔
برای دردهایمان غصه میخورد...
صدای مهربانش را نمیشنوی که میگوید:
✨«انّا غیر مهملین لمراعاتکم، و لا ناسین لذکرکم...»✨(۲)
«ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم و شما را از یاد نمی بریم...»
🔸او همیشه نزدیک است، هر چه قدر هم که دور باشد...
📚(۱)بحارالانوار،ج53،ص306.
📚(۲)بحارالانوار، ج ٥٣، ص ٧٢.
#داستانک
#مهدوی
#به_قلم_افراگل
🆔
@tanha_rahe_narafte