✍مدال نوکری امام‌حسین ‌علیه‌السلام 🍃تحمل شنیدن حرف مردم را نداشت. انگار صبر و حوصله ده سال قبل را از کف داده بود. سال‌های اول که به صورت افتخاری خادم مسجد شد؛ پییِ همه چیز را به تنش مالید. خادم قبلی مسجد، پیر و فرتوت شد. هیچکس تن به خدمت بی‌مزد و مواجب نمی‌داد؛ ولی حسین‌آقا و همسرش فاطمه‌خانوم، عاشقانه این راه را انتخاب کردند. ☘کار در خانه خدا و دستگاه امام‌حسین‌ علیه‌السلام را مدال افتخار می‌دانستند. روستای کوچکی بود که همه یکدیگر را می‌شناختند؛ ولی متأسفانه به هم کمک نمی‌کردند. بچه‌ها و گاهی هم بزرگترها توجهی به نظافت مسجد نداشتند. بارها پوست شکلات‌های نذری را روی قالی‌های گل قرمز رها می‌کردند. 🌾فکرشان در حدی بود که می‌گفتند: «مسجد خادم دارد. واسه همین روزا به کار گرفته شدند. هیچ‌کس باور نداشت حسین‌ آقا و فاطمه‌ خانوم مسئولیت خادمی را بدون مزد به عهده گرفته‌اند. ⚡️هرکس به آن‌ها می‌رسید توقع کارهایی داشت که در حیطه مسئولیت آن‌ها نبود. _چرا حواستون نبود بچه ما از در مسجد بیرون رفته؟ _چرا مسجد آب خنک نداره؟ ✨حسین‌آقا به خاطر همین غُرزدن‌های آن‌ها می‌خواست از خدمت در مسجد کنار بکشد؛ ولی هیئت‌اُمناء از او و کارش راضی بودند و اجازه نمی‌دادند. همسرش فاطمه خانوم هم راضی نبود. 💫همیشه می‌گفت: «حسین‌آقا این حرفا رو نزن. من شرمنده حضرت زینب‌ سلام‌الله‌علیها می‌شم. اینا همه، مهمونای خدا و امام‌حسین‌ علیه‌السلام هستن، حرفاشون‌ رو به دل نگیر. » 🍃حسین آقا ته دلش، به حرف‌های همسرش اعتقاد داشت؛ ولی انگار جسم و روحش دیگر تحمل و کشش سال‌های‌قبل را نداشت. یک روز با حالت پکر و ناراحت برای کار به مسجد می‌رفت. گوشی همراهش زنگ خورد: «شما خادم مسجدامام‌حسین‌ علیه‌السلام هستید، درسته؟ » ☘_بله چطور مگه؟ ✨_زنگ زدم بهتون مژده بدم. امسال قرعه به نام شما و همسرتون واسه زیارت کربلا اُفتاده. اشک در چشمان حسین‌آقا حلقه زد. زبانش بند آمد. از خجالت سرش را پایین انداخت. با خوشحالی راهی مسجد شد. زیر لب زمزمه می‌کرد: «من شدم عاشق تو یا تو شدی عاشق من؟! لطف ارباب به نوکر چه زیاد است زیاد! یک نفر گفت ” حسین” اشک همه درآمد نمک نام تو دلبر چه زیاد است زیاد. » 🆔 @tanha_rahe_narafte