یا ناموفق 🤔 از کتابها را جمع کردیم با ماشین مسئول فروشگاه روایت فتح ، آندیوم خالی کردیم فروشگاه. در مسیر داخل ماشین دوستمتن که بودم شدیا حالت فسار و تهوع گرفته بودم گفتم ممنون نمیتونم با ماشین ات بیام من با مترو می روم. اینجا مترو است خداحافظ. مترو که پیاده شدم هنگام پایین رفتن، در پله ها تعدادی دخترو پسرجوانی مترو دیدم که رو پله ها نشستن. پسرها و دخترها چهره شون تیره بود شدیدا اما جالب یک دختری بود چهره اش خیلی روشن بود. حدس زدن دانشجویان_غیرایرانی اند کنجکاو شدم برم بپرسم اهل کجایید؟ که واقعا حال جسمی ام هنوز مساعد نبود... گیج و میج بودم بخاطر حالت ... باید بسمت کهریزک می رفتم قبل پله برقی به خانمی که روسری اش افتاده بود گفتم: خانم شال تون افتاده" خود خانم پوشاند اما دوستش گفت منتظر بودیم شما بگویید" که بعد تو مترو فهمیدم که مسیر اشتباه رفتم . ایستگاه پیاده شدم. باید مسیر را معکوس می کردم و می رفتم آن طرف سکو. قبل پله هایی که بسمت کهریزک خط یک(جنوب) پایبن بروم، خانمی دیدم که آقایی راهی گفت و رفت. من پرسیدم کجا میخاین بروید؟ گفت گفتم بیاین ره لاید عوض کنید بسمت اول که طبق خیرخواهی خواستم مسیر را بگم. چون مسیرش به من می خورد دیدم بار ِخریدش دو سه نایلون است . گفتم میخاین کمک کنم؟(از همان اول که دیدمش یعنی ناپوشیده بود ...روسری اش هم روسری بچه! اما خب موهاش معلوم و آشکار نبود خداراشکر.. .گفتم الان که کمکش دارم می کنم میتونم بهتر تذکر بدهم و موثرتر)