هانی سرش را پایین انداخت و لحظه‌ای بعد با لبخند گفت: «من منبر ندارم. استخاره کردم خوب نیومد که برم منبر.» -عجب. چرا استخاره کردین؟ شما از من بزرگترین و واردترین. اما مگه وظیفه ما منبر رفتن و تبلیغ نیست؟ -چرا. اما ... من وقتی میرم منبر یا میخوام در جمع حرف بزنم، دست و پاهام یخ میزنه. دکتر گفته هیجان برام خوب نیست. -چرا؟ خدا بد نده! مشکلی خاصی دارین؟ -من ام‌اس دارم. دو سه سالی هست که فهمیدم ام‌اس دارم. بخاطر همین، گوشه این کتابخونه، آروم‌ترین جایی هست که پیدا کردم. حتی گاهی کلاس هم نمیرم و همین جا خودم مطالعه می‌کنم. -مدیر حوزه به شما گیر نمیده؟ نمیگن چرا کلاس نمیری؟ -نه. دیگه همه میدونن. به خاطر همین کاریم ندارن. میشینم همین جا و واسه خودم مطالعه میکنم. -متوجه نمیشم. خب اگر بیمارید پس چرا استخاره کردین که برین منبر یا نه؟ ینی اگر جواب استخاره‌تون خوب بود، دیگه ترس شما از حرف زدن تو جمع و یخ کردن دست و پاهاتون و حتی بیماری خاصی که دارین برطرف میشد؟ هانی تا آن حرفها را از محمد شنید، نگاهش را از موکت کفِ کتابخانه بالا آورد و لحظاتی از بالای عینکش به چشمان محمد زل زد. 💥تکیه اوس کریم عصر بود. حوالی سه یا سه و نیم. محمد عمامه‌اش را بغل دستش گذاشته بود و در تکیه با خودش خلوت کرده بود. تسبیح در دستش بود و ذکر میگفت و به همان پارچه ای که روی آن «هیئت کلیمیان و ارامنه ساکن مرکز» نوشته شده بود زل زده بود. صدای مختصری از بیرون می‌آمد. معلوم بود که در کوچه، چند نفر در حال آماده کردن مجلس روضه هستند. همین طور در حال ذکر بود که گوشی‌اش زنگ خورد. وقتی از جیب بغل قبایش درآورد دید حاج محمد آقا تماس گرفته. صدایش را صاف کرد و گوشی را جواب داد. -سلام حاج آقا. -سلام. حال شما؟ -الحمدلله. خوبم. شما خوبین؟ -تشکر. تهرانی؟ ادامه 👇👇