بسم الله الرحمن الرحیم
⛔️پسر نوح⛔️
✍ نویسنده: محمد رضا حدادپور جهرمی
«فصل اول»
قسمت: دوازدهم
قم_تماس تلفنی
(تموم مردم دنیا ... منو میخونن دیوونه ... آره ما دیوونه هستیم ... بی خیال این زمونه ...)
سلام علیکم
سلام و رحمت الله. احوال شما آقا سید؟
تشکر! شما همون آقایی هستید که اون شب تا دم منزل خدمتتون بودیم؟
بله. ماشالله به این حافظه و تشخیص صدا. خوبین الحمدلله؟
به لطف شما که ممنوع الخروج شدم و باعث شدین دو تا مجلس اهل بیت که میخواستم برم، نشه و مشخصم نیست کی باید بره جلسه را اداره کنه؟
خدا بزرگه. مجلس، قطعا صاب مجلس داره و اگه صلاح باشه نمیذاره چراغ جلسش خاموش باشه.
البته اگه شما بذارین.
ما کی باشیم؟ خب چه خبر حاج آقا؟
تشکر. برای احوالپرسی تماس گرفتین؟
هم احوالپرسی و هم میخواستم یه سوال خدمتتون داشته باشم!
بفرمایید؟
شما خانمی به نام ... اجازه بدین ... آهان ... اینا ... خانم مهدیه فاخر میشناسید؟
لا اله الا الله!
بله؟
آقای عزیز! چرا تو زندگی خصوصی مردم تجسس میکنین؟ والا بالله حرامه! نکنید این کارا ... چه کار به ناموس مردم دارین؟
حاج آقای عزیز! لطفا جواب بنده را بدید! میشناسید یا نه؟
نه! از کجا بشناسم؟
ببین سید جان! چطوره نمیشناسیش اما لا اله الا الله و تجسس نکنید و حرام است؟ بالاخره میشناسید یا تجسس کنیم؟
منظورتون متوجه نمیشم!
اصلا بذار تلفنی نباشه و حضوری صحبت کنیم. فردا عصر چطوره؟
بد نیست. اما امروز ... آره امروز عصر هم فرصت دارم. شما قم هستین؟
بله!
من الان بیرون هستما. شما کجایید؟ ببینم اگه نزدیکید، یه جایی قرار بذاریم!
باشه. من اطراف حرمم.
منم همون دور و برام. میایید حرم؟
بله. تا یه ربع دیگه اونجا میبینمتون.
باشه. یاعلی آقا. یا علی.
....................................................................
داوود گفت: حساسش کردی که باهات قرار بذاره و ببینیش؟
گفتم: چاره ای گذاشته برام؟ وقتی موش و گربه بازی درمیاره، بذاره یه کاری کنم که اون بیفته دنبالمون و به جای فردا عصر، خودش بگه همین حالا میخوام ببینمت!
داوود گفت: خب پاشو برو دیگه! نمیرسیا.
گفتم: میرم حالا. بذار یه نیم ساعتی تو حرم دعا کنه و از خدا طلب عفو و رحمت کنه و یا ستار العیوب بگه. بعدش میرم سروقتش.
نیم ساعت بعدش تازه راه افتادم. وقتی رسیدم سر قرار، قشنگ دلهره و لرزش و یخ کردن دستاش را میفهمیدم. خودمو زدم به بی خیالی و ینی نفهمیدم که چه حالی داری الان؟
تا نشستیم، گفت: جان؟ درخدمتم!
گفتم: زیارت قبول! معلومه کجایی؟ حتما باید بیام هیئت و بعدش خفتت کنم که بتونیم دو تا کلمه با هم حرف بزنیم؟
سرشو انداخت پایین و آورد بالا. یه (زود باش برو سر اصل موضوع) خاصی تو نگاهش داشت موج میزد. اما من دوس داشتم اول، خوب کار روانی خودمو انجام بدم و بعدش برم سر اصل موضوع و نقشه ای که داشتم.
گفتم: چند وقته؟
گفت: چی چند وقته؟
گفتم: چند وقته دوباره افتادید تو فکر تجدید فراش؟
گفت: تجدید فراش کدومه؟ چرا پرونده سازی میکنی حاجی؟ برادر؟ این حرفا کدومه؟
گفتم: به خاطر همین (تجدید فراش کدومه برادر) اینقدر دست و پاتو گم کردی؟ بین شما و اون بنده خدا داره چی میگذره که الان اینجایی و به اسمش حساسی؟
با حالت جدی اما مملو از ترس گفت: چیز خاصی نیست. دوس داره طلبه بشه و سوال موال زیادی داشت، منم داشتم راهنماییش میکردم.
با یه کم اخم گفتم: آقا سید اون دوس داره طلبه بشه یا ... ببخشید ... جسارتا ... دوس داره همسر جدید شما باشه؟
دیگه داشتم صدای تپش قلبش میشنیدم که گفت: آقا این حرفا چیه؟ همسر جدید کدومه؟ من غلط بکنم دیگه دنبال همسر باشم. همین یکی از عراق و یکی از ایران بسمه دیگه! تو همینم که دارم مثل بلا نسبت موندم. چه برسه به سومی. اصلا بر هر سه خلیفه به ناحق لعنت!
هیچی نگفتم. فقط به چشماش زل زدم.
صدای خورد شدنش را شنیدم.
دیگه بیشتر صلاح نبود پیش برم.
ادامه ندادم.
فقط گفتم: ولش کن. فقط دقت کن و حواست جمع باشه و بدون که بقیه حواسشون خیلی جمع هست.
سر تکون داد و مثل اینایی که تازه از دهن شیر آزاد شده باشن، یه نفس کشید و آروم تر نشست.
گفتم: سید تو با کسی که نمیشناسیش احتمالا و یا شاید هم بشناسیش اما خیلی نمیشناسیش، تو عراق و اربعین و ... ارتباط گرفتی؟
گفت: من با خیلی ها ارتباط میگیرم. چجور ارتباطی؟
گفتم: نمیدونم. مثلا شاید ارتباط معنوی و یا یکی که خیلی قبولش داری و تو گروه چتتون هست و حتی حرفاش یه جورایی برای همتون حجت باشه!
گفت: برادر عیال اولم!
گفتم: همین پسر حاج آقا که رییس دفترش هم هست؟
گفت: آره
گفتم: نه ... ایشون نه! یکی دیگه! اون گروه ده نفره که تو تلگرام دارین . اونو میگم.
بازم هول شد. اما نه به اندازه اون ماجرای اخلاقی. گفت: همشون بچه های هیئتی و گل هستند. مال همه جان. از گرگان گرفته تا بوشهر.