منتظران گناه نمیکنند
#پارت16 #پسر_بسیجی_دختر_قرتی با اینکه درس های سختی رو باید پاس میکردیم ولی در روحیه شاد و صد البته
_اوووووه،کی میره این همه رو حسابی پسر کش شدی چه خبره حالا،میخواستی جز خودت کسی دیده نشه با خنده گفتم: _اول سلامت کو دوما نه که تو اصلا به خودت نرسیدی _خوب حالا ولی به خوبی تو نشدم که _بشین کم حرف الکی بزن دیر شد مریم دختر ظریفی بود که چشمان سبز بسیار زیبایی داشت به رنگ جنگل با پوست گندم گون که در برابر پوست سفید من تیره تر به نظر می رسید با موهای بلوند که دقیقا برعکس موهای سیاه من بود با قدی که چند سانتی ازقد ۱۷۰ ای من کوتاه تر بود روی هم رفته دختر ظریف و زیبای بود با صدای مریم به خودم اومدم: _با مای به کجایی؟بپر پایین که رسیدیم _اه چه زود رسیدیم _بله اگه من کل راه رو تو هپروت بودم الان می گفتم چه زود رسیدیم _وا منو هپروت؟ پشت چشمی نازک کرد و گفت: _پ ن پ عمه من همیشه خدا تو هپروته _خو حالا راه بیفت کلاس تموم شد دستی به گونه زد قدم هاش تند تر کرد. حواسم به غر غر کردن های مریم برای دیر کردنم بود که یه دفعه با کسی برخورد کردم و گوشیم از دستم افتاد