سلام و عرض ادب و احترام🌹
خاطرات اسارت🌹
قسمت۴۲🌹
موضوع :زندگی در شرایط سخت اردوگاه مفقودین تکریت ۱۱😔
آقا حالا اینجا که ما آسایشگاه ۴ بودیم یه اسیری اینجا بود به اسم حسین معروف به حسین تهرانی آخه بچه تهران بود و سرباز ارتش😊 یه روزی یکی از اسرا به من گفت این حسین تهرانی رو میبینی🌹 گفتم آره!!! گفت پسر این دریکی از روزها ۱۵۰ الی ۲۰۰ سیلی از بچه های خودمون خورده😢 گفتم ن بابا!!! گفت به جان خودم 😔 گفتم آخه سر چی اونم از دیگر اُسرا ؟؟؟گفت این حسین تهرانی یکی از مسئولین غذای آسایشگاه بوده به همراه دیگران میره ناهار که برنج بوده میگیرند بیاند🥴 وقتی که میاند حسین تهرانی پاهاش گیر میکنه به پله آسایشگاه ۴ یه کم تعادلش رو از دست میده یه مقدار خیلی کم برنج میریزه زمین😩 نگهبان اون موقع عدنان بیشرفِ جلاد بوده ...میبینه که این مقدار کم برنج ریخته شده زمین ..میاد داخل آسایشگاه به دیگر اُسرا میگه این برنج هارو چه کسی ریخته زمین ؟؟؟ همه از ترسشون هیچی نمیگند و سکوت میکنند😔 آخه میدونستند عدنان چه سگ وحشی و جلادی هست... عدنان میگه اگه طرف خودش بلند نشه و خودشو معرفی نکنه همه آسایشگاه رو تنبیه میکنم😖 حسین تهرانی از سر ناچاری بلند میشه..عدنان بهش میگه چرا از اول بلند نشدی😖 یالا تَعال بیا جلو..حسین میاد جلو کنار عدنان و اول صف آمار قرار میگیره..عدنان به دیگر اُسرا میگه هر نفرتون باید ۱ سیلی محکم بزنید توی گوش حسین😢 دیگر اُسرا خب دلشون نمیومده که محکم بزنند توی گوش حسین هموطن شان یواش میزدند😔 عدنان میگفته ن اینجوری خوب نیست 😖..خودش ۱ سیلی محکم میزده توی گوش طرف و میگفته ببین این جوری بزن😢 طرف از ترس اینکه دوباره از عدنان سیلی نخوره خودش خیلی محکم از دفعه قبل با سیلی میزده توی صورت حسین تهرانی😢 این روش ادامه داشته تا کُل آسایشگاه که تعدادشون ۱۰۰ نفر بوده همگی حسین رو میزنند😢 بعدش عدنان پدر نامرد باز وِل کُن معامله نبوده حسین رو مقابل دیگران قرار میده و یک لنگه دمپای میکنه توی دهان حسین تهرانی و بهش میگه یگ پا و دو دستت رو هم بالا بگیر😢😔 این داستان غم انگیر و فجیع توی ذهن و فکر من بود و همیشه هروقت چشمم به حسین می افتاد خیلی دلگیر و غصه میخوردم تا یه روزی نوبت تراشیدن موی سر و صورت ما رسید عراقیها به هر نفر یک تیغ ریش تراشی کامل دادند🥴 منو حسین تهرانی دونفری موهای سر و صورت همدیگه رو میزدیم ..من چون اون داستان غم انگیز ذهنم رو در گیر کرده بود 😔 همینطور که داشتم سر حسین رو با تیغ میتراشیدم بهش گفتم : حسین یه چیزی ازت بپرسم واقعیت رو میگی ؟؟؟ گفت چیه؟؟ آره بپرس!!! گفتم حسین این داستان سیلی خوردن تو چی بود؟؟ واقعیت داره؟؟😞😢 گفت آره پسر😫🥲 من از همه این اسرا به اجبار ۱ یا ۲ سیلی خوردم😔 بهش گفتم دردت هم اومد🥴 گفت درد!!! بهم گفت نوریان تا چند مدت طرف راست گوش و صورتم وَرَم کرده بود و شنوائی ام رو از دست داده بودم و سرگیجه داشتم😢❤️🌹
ادامه دارد.....🌹
راوی : محمدعلی نوریان🌹
تکریت ۱۱🌹
@nurian_khaterat🌹