#قصه_های_انقلاب
✨قصه صورتی_۳✨
...از حرف های مامان و بابا یک چیزهایی فهمیدم. انگشتم را زدم به کله ام و گفتم:
من عکس امام خمینی رو دیدم☺️ همون آقایی که مثل پدربزرگ های مهربونه!...بابایی منم می بری امام رو ببینم❓
مامان با بابا تکه تکه حرف زد تا من نفهمم چی می گه: «ق_ب_و_ل_ک_ن_ک_ه_ب_ی_ا_د»
خیلی فکر کردم که چی گفت🤔 اما باز هم نفهمیدم. می خواستم یک چیزی بگویم که بابا گفت: «بله که می برمت. این شادی برای همه ماست. امام خمینی پدر همه بچه هاست.»
جیغ کشیدم: «هورا...🥳 امام داره میاد. منم می خوام برم ببینمش. من امامو دوست دارم، اون هم منو یه عالمه دوست داره»🧡
مامان سفره ی شام 🥘را انداخت و گفت: «شامتو بخور و زودتر برو بخواب😴 که فردا خیلی کار داریم. گفتم: «مامانی، امام خیلی قویه که تونسته شاه رو بندازه بیرون؟ مامان گفت: «بله، امام قوی💪 و باهوشه. مردم هم خیلی امام رو دوست
دارن. شاه👺 انقدر مردم رو اذیت کرد که همه از دستش خسته شدن. اون دلش نمی خواست دین اسلام باشه دلش نمیخواست زنها و دخترا حجاب داشته باشن😈
شاه می خواست کاری کنه که ایران هم مثل کشورهای بی ایمان باشه. مردم هم دلشون
می خواست دینشون رو نگه دارن و ازش مواظبت کنن تا روزی که امام زمان بیاد👌برای همین هم همه ی حرف های امام رو گوش دادن و تونستن با کمک هم شاه رو بیرون کنن🤗
#ادامه_دارد