💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 📜 وقت مناسبی بود . هم براي گفتن تصمیمی که گرفتم و هم برنامه ي مسافرتم . از طرفی فکر مامان رو می تونستم از مهرداد و دلتنگی دور کنم . لبخند دندون نمایی زدم و با شوق گفتم . من – می خوام به پویا جواب مثبت بدم . مامان صاف نشست و خیلی جدي پرسید . مامان – مطمئنی ؟ فکرات رو کردي ؟ با همون لبخند سرم رو به عالمت مثبت بالا پایین کردم . ابرویی بالا انداخت و بلند شد . منم ایستادم و نگاهش کردم .سرش رو کمی کج کرد . مامان – خوب پس باید به بابات بگم . بعد هم متفکر زیر لب گفت . مامان – انگار یه عروسی دیگه در پیش داریم . می دونستم نگرانه . هنوز خستگی عروسی مهرداد از تنمون در نیومده باید براي یه عروسی دیگه خودمون رواماده می کردیم که از قضا من عروسش بودم . واقعا خرید براي من اعصاب فولادي می خواست . هم دیر پسند بودم و هم سخت پسند . و این براي خریدعروسی فاجعه بود . دستی زدم به پشتش . من – حالا نمی خواد نگران بشین . قول می دم براي خرید خیلی اذیت نکنم . نگاه پر از حرفش رو دوخت به چشمام . مامان – من نگران انتخابتم . لبخندم رو جمع کردم از بس جدي و با تردید این جمله رو گفت . آروم پرسیدم . من – یعنی چی ؟ مامان – تو مطمئنی این پسره رو دوست داري ؟ با تردید گفتم . من – چطور مگه ؟ شونه اي بالا انداخت . مامان – آخه حس می کنم این پسره از تو مشتاق تره . دوباره با تردید گفتم . من – مگه ایرادي داره ؟ مامان – نه . مشتاق بودن اون ایرادي نداره . این کم اشتیاقی تو ایراد داره . متعجب گفتم . من – چرا ؟ با شک و تردید نگام کرد . مامان – اگه یه بار عشق واقعی رو تجربه کنی متوجه می شی . نمی دونم چرا تو این دوره جوونا اینجوري ازدواج می کنن ! ابرو بالا انداختم . من – چه جوري مثلاً سري به حالت تأسف تکون داد . مامان – همینجوري دیگه . راحت و از روي دل سیري . نمی دونم والا . حاال اگه مطمئنی با بابات حرف بزنم . با حرف مامان رفتم تو فکر . همونجور هم سرم رو تکون دادم . من – آره با بابا حرف بزنین . بعد یاد مسافرت افتادم . من – راستی مامان ! می خوام یه دو سه روزي برم مسافرت ؟ با این حرفم مامان که سرش رو پایین انداخته بود و داشت قاشق ها رو شمارش می کرد ، سریع سرش رو بالا آورد . مامان – با کی می خواي بري ؟ سرم رو کج کردم و با مظلومیت گفتم . من – تنها . اخمی کرد . مامان – نه . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛🌿💛༄