"تو رو خدا به خانم حقجو بگيد باز هم رو پيشنهاد من فكر كنه". خانم افتخاري يك زن 64- 54 ساله بود، وقتي داشت پيغام امير الياسي را به من ميداد با يک شيطنت خاصي نگاهم ميكرد و سعي ميكرد سر به‌ سرم بگذارد. آنقدر خودش حر‌فهاي جور واجور و خند‌ه دار به آن اضافه كرد كه اصل حرف الیاسی بيچاره فراموش شد. ميگفت الياسي گفته: به خانم حقجو بگيد مِن عاشق دلسوخته رو با اين غم بزرگ تنها نذاره . بگيد خونم گردنشه اگه "نه" بگه. اگه موافقت كنه هرچي بخواد به پاش ميريزم. ميرم كوه بيستون رو خرد ميكنم براش مي آرم. سند كل تهرانو به نامش ميكنم. هفت شبانه روز، جشن و پايكوبي راه مي اندازم. اصلا اگه بخواد از همين جا تا قله قاف چهاردست و پا ميرم . يه وسيله نقليه براش ميخرم كه تا او‌ن ور دنيا ببردش و... كلي از اين حر‌فهايي كه معلوم بود خانم افتخاري همان لحظه دارد ميسازد و ... بعد گفت: -فرشته‌ جون غمت نباشه. خودم جوابشو دادم و گفتم : -آقاي الياسي، مگه الكيه. به كَس َكسونش نميديم، به همه كسونش نميديم.... خانم افتخاري عادتش بود بيشتر اوقات از هر چيزي يک اسباب خنده درست ميكرد.... غرق افكارم بودم كه مامان گفت : -فرشته! يه زنگ بزن ببين فرزانه كجاست، بگو امشب با هادي شام بيان اينجا . گفتم: چشم مامان، الان زنگ ميزنم فرزانه خواهر دوقلوي من بود كه توی رشته ی پرستاري درس ميخواند و پنج- شش ماهي بود كه با هادي عقد كرده بودند و قرار بود تا چند ماه ديگر عروسي كنند. از وقتي كه فرزانه عقد كرده بود فشارهاي مامان و مخصوصا خانم جون براي اينكه من ازدواج كنم بيشتر شده بود ولي من حتي نميخواستم براي چند دقيقه هم که شده به ازدواج فكر كنم. از ده تا خواستگاري كه داشتم، هفت-هشت نفرشان را به بهانه هاي مختلف رد ميكردم و اصلا نميگذاشتم كسي بحثش‌ را مطرح كند. خواستگارهايي هم مثل امير الياسي، خوبي شان اين بود كه خانواد‌ه ام از وجودشان بي خبر ميماندند و همانجا توی دانشگاه آب پاكي را ميريختم روی دستشان. فقط از اين ميترسيدم كه خانم افتخاري با خانواد‌ه ام مواجه شود و بند را به آب بدهد. به مريم هم سپرده بودم مواظب باشد توی حر‌ف هایش چيزي را لو ندهد. مريم دوست صميمي و هم مدرس‌هاي و هم دانشگاهي ام بود، ما هر دویمان بعد از يك سال پشت كنكور ماندن، دو سال پيش توی رشته ي روانشناسي در يك دانشگاه قبول شديم . ما از جيك و پوك هم خبر داشتيم. با صداي مامان كه ميگفت: چي شد شام ميان يا نه؟ گوشي را برداشتم و سريع شمار‌ه ی فرزانه را گرفتم و پيغام ماما‌ن را به او رساندم. تلفن راكه قطع كردم، ديدم اصلا حوصله ي درس خواندن ندارم، از اتاق آمدم بيرون. خانم‌ جون كه داشت لحاف- تشك جهاز فرزانه‌ را ميدوخت، گفت : -به به، سلام، فرشته ي خودم. بيا مادر، بيا، چشام در اومد دو تا كوك هم، تو به اين لحاف خواهرت بزني گناه نداره،بلكه ام سر ذوق بياي و عروس بشي ايشاالله . تو رودربايستي ماندم و سوزن را از خانم جون گرفتم كه مامان سريع از توی آشپزخانه آمد بيرون و گفت: -خدا از دهنت بشنوه خانم جون . من هم از عصبانيت بدون اينكه به هيچ كدامشان نگاه كنم خودم را كاملا بي تفاوت نشان دادم. ديگر ضد ضربه شده بودم. شنيدن اين حر‌فها در مورد ازدواج به نظرم ديگر خيلي بی اهمیت و بي كلاس شده بود، برایم عادي شده بود. او‌ل ها خيلي حرص ميخوردم و سعي میكردم جواب بدهم و دلائل خودم را توضيح بدهم ولي گوش اگر گوش مامان و خانم‌ جون باشد، آنچه البته به جايي نرسد فرياد است. اين بود كه ديگر حر‌فها را نشنيده م‌يگرفتم و سعي م‌يكردم در برابر اصرارهاي بي جایشان... 🍄 @payame_kosar