- چرا مادر، ميدونم، هست. بالاخره هميشه بوده، زمان پيامبرش هم بوده، ولي الان قابل مقايسه با زمون اون پهلوي بي غیرت بی.... نيست. ديگه همه چيز داشت علني ميشد . ميگن گناه هم ميكنين، نريد اين ور و اون َور بگيد. خودتون بدونيد و خداي خودتون. زود هم بريد توبه كنيد. داشت يه جوري ميشد كه ديگه هيچ چي، قباحت نداشته باشه. جلوي چشم مردم تو تلويزيونو چه ميدونم تو اين كثافت خونه هاشون، هرجور كاري رو ميكردن . بيچاره جوونا، تو اون وضعيت چیكار بايد ميكردن؟ فرزاد گفت : - حالا كه همون جوونايي كه به قول شما پرپر شدن، تو همون جامعه زندگي ميكردن . خانم جون گفت: - آره مادر! ببين اونا ديگه چي بودن. جووناي اين دوره زمونه بايد ياد بگيرن . فرزانه گفت : - خانم جون! حالا بحث رو سياسيش نكنين. بقيه شو بگين. خانم جون رو كرد به مادر و گفت : - وا! سياسي بود اين حرفا كه زدم؟ ! همه خنديديم. فرزاد گفت : - بله خانم جون! فردا از سازمان سياه ميان ميگيرن، ميبرنتو‌نها. از ما گفتن بود . خانم جون گفت : - غلط كردن. مي تونن، بيان بگيرن . گفتم: - خب خانم جون! بالاخره چي شد؟ آقا جون چند سال اينطوري شما رو زندوني كرد؟ گفت: - خدا بيامرز تا وقتي زنده بود، همينطوري بود، البته خب او‌لهاش سخت گيرتر بود. ولي بعد با صبر و حوصله ي من كمكم بهتر شد. ديگه د‌ر رو، روم قفل نميكرد. هفت‌هاي دو شب،زود مي اومد، منو ميبرد خونه ي پدرم. يه وقتام به خان داداشم سفارش ميكرد بياد دنبالم منو ببره خونه ي پدرم يا خواهر و برادرام. او‌لها فكر ميكردم، بچه بيارم شايد عوض شه .خودم هم از تنهايي در ميام . فرزاد گفت : - بله. بالاخره يه هم سلولي، آدم داشته باشه، بهتر از اينه كه تو انفرادي باشي . خانم جون گفت - خب حالا! شما هم خيلي شلوغش نكنين. زندونو، انفراديو.... با اومدن بچه از تنهايي در اومدم، ولي يه وقتا كه بچه مريض ميشد يا دلتنگي ميكرد،خيلي سخت ميگذشت، تا جليل، خودش رو برسونه. از شانس بدم، بچه هام دختر ميشدن.... ••••••🦋•••••• @payame_kosar