🔴اوایل جنگ پاوه بود که محمدحسین گفت : می‌خواهم برای عروسی خواهر دوستم به خرمشهر بروم او حتی ناهار نخورد. سریع آماده شد و یک پیراهن و جوراب برداشت و با دوستش رفت. 🔵ما هم با خیال راحت 2 روز بعد از آن با بچه‌ها به مهمانی رفتیم.آن روز که مهمان بودیم، چند پاسدار دنبال من آمدند. چادر دختر بچه‌ها را روی سرم انداختم و جلوی در رفتم، دیدم در اتومبیلی حسین جلو نشسته و گویا چند پاسدار در عقب مراقب او هستند به من گفتند : خانم، ما باید شما را به کمیته امام ببریم خیلی ترسیدم، سریع چادرم را عوض کردم و برگشتم. پرسیدم : محمدحسین اتفاقی افتاده؟ سریع گفت : نترس مامان چیزی نیست، این پاسدارها دوستانم هستند. ⚪️در کمیته به او گفتند : که باید امضا کنی از کرج خارج نشوی. گویا به او گفته بودند باید از حضور در جبهه منصرف شود. او هم گفته : بود شما برادرهای من هستید و من نمی‌خواهم شما را فریب دهم اما امضا نمی‌دهم که از کرج خارج نشوم. هر وقت رهبر اعلام کند به بسیجی نیاز است من نفر اول می‌روم. اما از بنده امضا گرفتند. ها @payame_kosar