🔴 چرا رهايم نمي كني؟ 2⃣ 🔸 فاطمه شهيدي گفتي: «وقتش نزديك است؛ آماده باش»! گفتم: «نه تنها من؛ نه فقط آنها كه آن سويند؛ تو حتي خودت هم مي داني كه مي افتم؛ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً».3 گفتي: «مي دانم آن چه نمي دانند؛4 آماده باش»! يادم هست گريه مي كردم. شايد براي اولين بار. گفتي: «پرده بالا رفته است» و من هنوز گريه مي كردم. كوه گفت: «اين كوچك»؟ آسمان گفت: «اين فرودست»؟ فرشته ها گفتند: «خون مي ريزد»!5 و تو حتي خودت گفتي: «اين ستمكار نادان»!6 و رقباي من همه خنديدند. من ايستاده بودم آن وسط. روبه روي همه ذراتي كه براي من آفريده شده بودند و كنجكاوانه سرك مي كشيدند تا بدانند چرا برترم. ايستاده بودم آن وسط و خيلي ترسيده بودم. خودم حتي نمي دانستم ظالم و خونريزم؛ فراموشكار و عجول يا آن چيز ديگري كه فقط او مي داند. ايستاده بودم تا روح دميده در من را تماشا كنند و شرم، روي پيشاني ام عرق مي كرد. شرم نقشي كه مي دانستم توانش در من نيست؛ نمايشي كه مي دانستم كار من نيست. لم نجد له عزماً در من تكرار مي شد. هزاران بار! و نمي فهميدم چرا با من چنين مي كند اگر دوستم مي دارد. تماشاي حقارت من و فرو افتادنم آيا لذتي دارد؟ و نيشخندهاي تمسخر بود كه از لب هاي ذرات مي باريد. حتي فكر كردم اين يك بازي است.7 فكر كردم من مهره بازي شده ام، براي اين كه بخندند؛ براي اين كه... و نبود و صدايت آمد كه گفت: «بار را بگذاريد».8 ناگهان شانه هاي خردم سنگين شد. نفس در سينه هستي حبس بود. لب ها روي نيشخند، همان طور خشك شده بودند و من آن زير، آن پايين، رنجي سترگ را عرق مي ريختم. زانوانم آماده تاشدن بودند و فرو افتادن. گفتي: «حالا بيا»! نمايش، آغاز شده بود و نقش من - نقش اول - همين چند گام بود كه بايد بر مي داشتم. حتي ايستادن با آن فشار روي گرده ها ناممكن مي نمود؛ چه برسد به پيش رفتن. تو گفتي: «بيا» و عجيب بود كه گفتم: «لبيك»! راه افتادم كه بيايم و همان لحظه زانوانم شكست و خاك را لمس كرد و خاك را لمس كردم. ذرات، خيره خيره مرا مي پاييدند. نفس در سينه هستي حبس بود. افتاده بودم آيا؟ تمام بود؟ رد شده بودم يا هنوز نمايش دنباله داشت؟ زانوانم را آهسته از خاك جدا كردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آن جا بود؛ روي شانه هاي ترد من! عجيب بود؛ تا ايستادم، نيشخندها محو شد؛ نفس ها آزاد شد و ذرات فرياد زدند: «تبارك الله احسن الخالقين»!9 فريادشان از صداي شكستن استخوان طاقت من زير ثقل بار بيشتر بود. من گيج بودم. كجاي اين منظره رقت آور، اين همه با شكوه بود كه بر چشم ها و لب ها، حيرت و تحسين نشسته بود؟ عجيب بود كه تو دوباره گفتي: «بيا»! عجيب بود كه دوباره گفتم: «لبيك»! و باز مثل مورچه اي زير سنگيني ناني بزرگ تر از دهان خودش، افتادم و برخاستم؛ باز همهمه شد؛ باز گفتند: «تبارك الله»! من لاي همهمه ها، صدايت را شنيدم كه به همه شان گفتي: «اين بود آنچه مي دانستم». و گيج تر شدم. افتادنم را مي دانستي يا برخاستنم را؟ نقش اول نمايشت همين بود؟ همين كه با اين كه مي دانم كه مي شكنم، بار را بر مي دارم؟ همين كه مي افتم و باز برمي خيزم؟ همين كه با تن نحيفي كه هيچ تناسبي با كوه ندارد، مي گويم لبيك؟ همين شكوه رنج سترگ من؟ ٭٭ تماشاچيان هنوز نشسته اند؛ درست همان جا؛ ولي من صحنه را سال هاست ترك كرده ام؛ گريخته ام. آخرين باري كه افتادم روي خاك، ديگر برنخاستم. تو مدام صدايم مي كني كه بيايم جلو؛ كه اين صحنه را تمام كنم؛ ولي من... رمضان كه مي شود، صدايت را بلند مي كني؛ بلند و بلندتر. من بيشتر و بيشتر پشت پرده پنهان مي شوم. تو هر رمضان، قفسم را مي گذاري در بهشت تا هوس كنم؛ ولي من... چرا رهايم نمي كني؟ مي خواهم بچرم؟... من هيچ مولاي كريمي را بربنده زشتكارش صبورتر از تو بر خودم نديده ام!10 پي نوشت: 5. بقره، آيه 30: قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ. 6. احزاب، آيه 72: انّه كان ظلوماً جهولا. 7. مؤمنون، آيه 115: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً. 8. احزاب، آيه 72: حَمَلَهَا الْإِنْسانُ. 9. مؤمنون، آيه 14: فتبارك الله احسن الخالقين. 10. مفاتيح الجنان، دعاي افتتاح: فَلَمْ أَرَ مَوْلًي [مُؤَمَّلا] كَرِيما أَصْبَرَ عَلَي عَبْدٍ لَئِيمٍ مِنْكَ. https://eitaa.com/porsemanmag