📌نامش را محمدتقی گذاشته بودند (خاطره دعای علامه آیت الله برای فرزنددار شدن یک ) این خاطره را یکی از دوستانم که خودش و پدرش از شاگردان و ملازمان علامه آیت الله بودند تعریف کرد. بخوانید. ☘سال ۸۵ که بعد از ماجرای آن سخنرانی کذایی در حرم مطهر و اعتراض ما به آن سخنرانِ علیه ما علیه، ما را دستگیر کردند، یکی از کسانی را هم که به مأموران اعتراض کرده بود که چرا بی‌جهت این‌ها را می‌زنید، دستگیر کردند و او را هم با ما به زندان لنگرود آوردند. ☘چون او را نمی‌شناختیم، اوایل احساس کردیم شاید جاسوس باشد و ...؛ برای همین در حضورش خیلی با احتیاط صحبت می‌کردیم. البته او خودش را از طرفداران هاشمی معرفی می‌کرد و می‌گفت اشتباهی من را گرفته‌اند. ☘تازه ازدواج کرده بود. بعد از زندان خیلی با هم ارتباطی نداشتیم. ☘اواخر سال ۹۷ بود که آمد پیش عموی بنده که آن زمان به عنوان متهم ردیف اول دستگیر شده بود. می‌گفت می‌خواهم با علامه ملاقاتی داشته باشم. ☘گفت: اوایل سال ۸۸، سه سال بود که بچه دار نمی‌شدم. رفتم خدمت آیت الله بهجت و گفتم چنین مشکلی دارم؛ برایم دعا کنید. فرمودند مردم چندین سال است فرزند ندارند، این‌قدر بی تابی نمی‌کنند.‌ برو عجله نکن. ☘گفت: الآن سه سال من شد پنج سال و پنج سالم شد دوازده سال و هنوز بچه دار نشده‌ام. رفتم خدمت آیت الله خرازی و عرض کردم برایم دعا کنید. فرمودند این‌ها کار ما نیست. برو خدمت آقای مصباح. برای همین یک وقت دیدار از ایشان می‌خواهم. ☘عمو می‌گفت: به او گفتم من برایت وقت می‌گیرم، ولی خدمت ایشان که رسیدی، نگویی گره کار به دست شما است و شما اگر عنایتی کنید و از این‌طور حرف‌ها. فقط بگو برایم دعا کنید. همین. قاعدتاً ایشان می‌گویند من مثل پیرزن‌هایی که برای نوه‌هاشون دعا می‌کنند، برای شما هم دعا می‌کنم. ☘می‌گفت: رفتم خدمت آیت الله مصباح و گفتم من رانده شده‌ی آیت الله بهجت و حواله شده‌ی آقای خرازی هستم. به من گفتند سه سال زود است که بی تابی می‌کنی، ولی الان ۱۲ سال است که فرزند دار نمی‌شوم. ☘گفت: علامه در جواب من فرموند من که کاری بلد نیستم، بروید حرم خدمت حضرت معصومه دعا کنید. من هم مثل پیرزن ها که برای نوه خود دعا می‌کنند، برایتان دعا می‌کنم. ☘عمو می‌گفت: حدود ۴۰ روز بعد آن بنده خدا دوباره تماس گرفت و گفت: فلانی، دعای پیرزن مستجاب شد. از او پرسیدم: مطمئنی؟ گفت: بله، چند بار آزمایش دادیم. ☘بعد هم گفت: چرا زودتر جایگاه و شخصیت ایشان را به ما معرفی نکرده بودید؟ گفتم ما‌که گفتیم، ولی شما... این دوستم در پایان خاطره‌اش گفت: چند هفته پیش این بنده خدا را در خیابان دیدم که پسر یک ساله ای را روی دوش گرفته و می‌رفت. نامش را از او پرسیدم. نامش را محمدتقی گذاشته بود. https://eitaa.com/joinchat/1379663915Ce68dbc3592