#قسمت_چهارم🔻
💢مثل همیشه با محبت؛دلخوری را تبدیل به شوخی و شادی میکند.
♻️ امشب همه زرنگ شدهاند؛ بی آنکه بگویم کمک کنند و سفره را جمع می کنیم.
🗯مهناز ظرفها را تند تند میشوید.
🔰قابلمه روحی را خودم سیم میکشم تا اثری از جرم باقی نماند.
🗯 آشپزخانه را تا آخر شب نگاه میکنم؛حتی لیوانهایی که کنار کلمن در آن آب خورده شده است میشویم.
💯 همه چیز باید مرتب باشد که هست.
🌱 حتی رختخواب مینا و مینو را در اتاقمان پهن میکنم که اگر نصف شب رسیدند راحت بخوابند.
💥بعد از کلی کلنجار رفتن و این دست آن دست کردن با شیرینی دیدار و رویای سوغات مشهد و دلشوره برخورد مادر و پدر برای ماموریت رفتنم به خواب میروم.
💫برای نماز بیدار میشوم پدر و مادر و سه خواهرم تازه از مسافرت مشهد برگشتهاند.
✨ ۵ صبح است که میرسند.
🌀نماز را میخوانیم مینا و مینو بی حرف اضافه در اتاقمان در جایی که برایشان انداختهام میخوابند.
ادامه دارد...
منبع:
#کتاب_از_آن_هجده_ماه_و_هفت_روز
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea