eitaa logo
روایتگران شهدا
282 دنبال‌کننده
345 عکس
240 ویدیو
13 فایل
✍🏻جمع ما یه جمع از دهه شصتی تا دهه نودی هاست. ☀آتش به اختیاریم و از شهدا می‌پرسیم و برای شهدا می‌نویسیم. 💥با شهدا زندگی می‌کنیم و درس می آموزیم... راه ارتباطی با مدیر کانال: @admin_revayatgaran
مشاهده در ایتا
دانلود
✍بر خلاف خواهرم که کلا با زن بابا نمی ساخت؛ من سعی می کردم با این وضعیت کنار بیایم و سازگار باشم. 💬وقتی می دیدم که با فلان چیز اوقات تلخی می شود؛ از آن صرف نظر می کردم. 💥ملوک گاهی بد اخلاق می شد و حتی میزدمان! ▪️البته پدرم روی ما تعصب زیادی داشت و اگر می فهمید ناراحت میشد. ▫️با اینکه محبت و تعصب پدر را می دانستم؛ اما از کتک خوردنمان به او شکایت نمی کردم؛ چون او معمولا خانه نبود. ♨️با خودم می گفتم حالا که من کتک ها را خورده ام و تمام شده؛ بابا هم که هیچ وقت خانه نیست که از من دفاع کند؛ تازه ممکن است فردا کتک بیشتری بخورم! 🌀لذا ترجیح دادم که هیچ حرفی نزنم. 🗯البته خانواده ی ملوک اعتقادات خوبی داشتند؛ به خصوص پدرش که خیلی مقید و مذهبی بود. 🔸هر وقت که می آمد حتما سفارش ما را به دخترش می کرد. 🔹بهش می گفت: ملوک! نکنه با بچه های آقا جلال بدی کنی؛ اون دنیا روم نباشه به صورت حضرت زهرا(س) نگاه کنم! ▫️ولی بلاخره او نامادری بود. ▪️یک جاهایی که صرفش بود مادری می کرد و یک جاهایی که صرفش نبود که نبود! خاطرات: اشرف السادات صادق صمیمی؛ همسر شهید دانش 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍محمد حسین بنایی را رها کرد و پیش استاد کاری مشغول جوشکاری شد. 💬بعد از دو سال جوشکاری را کار مورد علاقه خود نمی بیند. 💥آن را نیز رها کرده و پیش استاد هادی مکانیک شاگردی می کند. 🌀علاقه و ذهن بیدار و شور جوانی باعث می شود که به سرعت کار را به نحو احسن یاد بگیرد. 💢بعد از یکی دو سال کارگاه کوچک مکانیکی به دست محمد حسین می چرخد اما استاد کارش با او مثل کارگر ساده ای رفتار می کند. ♻️محمد حسین دل آزرده از اینکه حق و حقوقش پرداخت نمی شود؛ از کارگاه مکانیکی بیرون می زند و در شرکت کشت و صنعت ایران کالیفرنیا (شهید بهشتی کنونی) استخدام می شود. ▫️ذوق و علاقه و تعهد کاری و اخلاق شایسته باعث پیشرفت در کارش می شود تا جایی که به عنوان سرکارگر انتخاب می شود. ادامه دارد... 📚عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ▪️من دو سال از سید کوچک تر بودم. ▫️سید جمشید اولین فرزند خونه و عزیز کرده پدر و مادر بود و بعد ما برادرا و یه دونه خواهر بودیم. 💢چون بعد از سال ها انتظار به دنیا اومده بود و از همون کودکی هم تفاوت هایی با بقیه داشت؛ حسابی پیش همه عزیز بود. 🌀اینکه میگم تفاوت واسه اینکه خیلی بیشتر از سنش درک می کرد و می فهمید. 💥انگار مدیر و مدبر آفریده شده بود. 💠از همون بچگی نظرا رو به خودش جلب می کرد؛ هم از نظر بیان؛ هم فعال و پویایی اش و هم خوش فکر بودنش. ▫️بعد از من عمو محمد بود که دو سال از من کوچک تر بود و بعد عمه میترا و بعد از او سید عظیم که با پدرت هشت سالی فاصله داشت. ▪️شاید جالب باشه برات با اینکه سن سید جمشید کم بود؛ همیشه مورد مشورت پدرم قرار می گرفت؛ چون همیشه صحبت هاش از روی فکر بود و همیشه هم درست بودن. 🌀ما بچه ها رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم و همگی احترام پدر و مادر و بزرگامونو داشتیم. 💢سید؛ هم بزرگ تر از ما بود و هم الگوی خیلی خوبی از نظر اخلاق و رفتار بود به خاطر همین وقتی او و رفتارشو می دیدیم ازش تبعیت می کردیم. ✍ادامه دارد... راوی: سید حمید صفویان(برادر شهید) عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 💢مثل همیشه با محبت؛دلخوری را تبدیل به شوخی و شادی می‌کند. ♻️ امشب همه زرنگ شده‌اند؛ بی آنکه بگویم کمک کنند و سفره را جمع می کنیم. 🗯مهناز ظرف‌ها را تند تند میشوید. 🔰قابلمه روحی را خودم سیم میکشم تا اثری از جرم باقی نماند. 🗯 آشپزخانه را تا آخر شب نگاه می‌کنم؛حتی لیوان‌هایی که کنار کلمن در آن آب خورده شده است می‌شویم. 💯 همه چیز باید مرتب باشد که هست. 🌱 حتی رختخواب مینا و مینو را در اتاقمان پهن می‌کنم که اگر نصف شب رسیدند راحت بخوابند. 💥بعد از کلی کلنجار رفتن و این دست آن دست کردن با شیرینی دیدار و رویای سوغات مشهد و دلشوره برخورد مادر و پدر برای ماموریت رفتنم به خواب می‌روم. 💫برای نماز بیدار می‌شوم پدر و مادر و سه خواهرم تازه از مسافرت مشهد برگشته‌اند. ✨ ۵ صبح است که میرسند. 🌀نماز را میخوانیم مینا و مینو بی حرف اضافه در اتاقمان در جایی که برایشان انداخته‌ام میخوابند. ادامه دارد... منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍هنگامی که عراق به مرزهای خوزستان حمله کرد؛ لشکر۹۲ تنها لشکری بود که می خواست در این منطقه عمل کند. 💢در زمان مدنی؛ فرمانده لشکر92 را فردی بهایی و پس از آن فرمانده ضعیفی این پست را عهده دار شد. ✨پیش از حمله عراق؛ لشکر92 که قصد انتقال به مرزها را داشت؛ حتی وسیله نقلیه برای انتقال نیروها در اختیار نداشت. ✨اگر وسایل و امکانات مردم در دست نبود؛ تانک ها را نمی توانستند به لب مرز برسانند. ♻️آن روز که عراق حمله کرد؛ ما هیچ تصور و درکی از جنگ و جنگیدن نداشتیم. ❌هیچ کس از جنگ ادراکی نداشت. 🗯سطح اطلاعات نظامی ما پایین بود. 💭برای نمونه علی افشاری را بالای پشت بام ساختمان سپاه اهواز گذاشته بودیم که وقتی هواپیما آمد؛ با تیر بار با آن مقابله کند. 🔰گمان می کردیم؛ به دلیل آنکه علی افشاری قوی هیکل است؛ هواپیما را می زند! 💥در همین روزها نام خودم را از رادیو عراق شنیدم. 💫می گفت: کسی به نام شمخانی هست که خلق عرب را سرکوب می کند. ✨عراق مرتب از من در رادیو نام می برد و می گفت که عرب نیست. ▫️آن روزها دشمن نتوانست در محور اهواز پیشروی کند. ▪️در محور سوسنگرد ناقص عمل کرد و به اهدافش نرسید. 🌐در پل نادری و کرخه هم نتوانست خوب عمل کند. 💠وقتی عراقی ها به نزدیکی اهواز رسیده بودند؛ خوف اشغال اهواز همه را فرا گرفته بود. 💢ما با تمام توان در صدد بر آمدیم که نگذاریم عراقی ها دستشان به اهواز برسد. ♨️وقتی اخبار اهواز را به امام خمینی(ره) دادند؛ فرمود: مگر جوانان اهواز مرده اند؟ ♻️این کلام سبب شد؛ زمانی که نیروهای عراقی تا حمیدیه پیشروی کردند و قصد تصرف اهواز را داشتند؛ نخستین تشکل گروه شبیخون؛ آن ها را وادار به عقب نشینی کرد و عراقی ها کلیومترها عقب رفتند. ادامه دارد... منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea