#قسمت_چهارم
✍بر خلاف خواهرم که کلا با زن بابا نمی ساخت؛ من سعی می کردم با این وضعیت کنار بیایم و سازگار باشم.
💬وقتی می دیدم که با فلان چیز اوقات تلخی می شود؛ از آن صرف نظر می کردم.
💥ملوک گاهی بد اخلاق می شد و حتی میزدمان!
▪️البته پدرم روی ما تعصب زیادی داشت و اگر می فهمید ناراحت میشد.
▫️با اینکه محبت و تعصب پدر را می دانستم؛ اما از کتک خوردنمان به او شکایت نمی کردم؛ چون او معمولا خانه نبود.
♨️با خودم می گفتم حالا که من کتک ها را خورده ام و تمام شده؛ بابا هم که هیچ وقت خانه نیست که از من دفاع کند؛ تازه ممکن است فردا کتک بیشتری بخورم!
🌀لذا ترجیح دادم که هیچ حرفی نزنم.
🗯البته خانواده ی ملوک اعتقادات خوبی داشتند؛ به خصوص پدرش که خیلی مقید و مذهبی بود.
🔸هر وقت که می آمد حتما سفارش ما را به دخترش می کرد.
🔹بهش می گفت: ملوک! نکنه با بچه های آقا جلال بدی کنی؛ اون دنیا روم نباشه به صورت حضرت زهرا(س) نگاه کنم!
▫️ولی بلاخره او نامادری بود.
▪️یک جاهایی که صرفش بود مادری می کرد و یک جاهایی که صرفش نبود که نبود!
خاطرات: اشرف السادات صادق صمیمی؛ همسر شهید دانش
#شهید_سید_محمد_کاظم_دانش
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
#قسمت_چهارم🔻
✍محمد حسین بنایی را رها کرد و پیش استاد کاری مشغول جوشکاری شد.
💬بعد از دو سال جوشکاری را کار مورد علاقه خود نمی بیند.
💥آن را نیز رها کرده و پیش استاد هادی مکانیک شاگردی می کند.
🌀علاقه و ذهن بیدار و شور جوانی باعث می شود که به سرعت کار را به نحو احسن یاد بگیرد.
💢بعد از یکی دو سال کارگاه کوچک مکانیکی به دست محمد حسین می چرخد اما استاد کارش با او مثل کارگر ساده ای رفتار می کند.
♻️محمد حسین دل آزرده از اینکه حق و حقوقش پرداخت نمی شود؛ از کارگاه مکانیکی بیرون می زند و در شرکت کشت و صنعت ایران کالیفرنیا (شهید بهشتی کنونی) استخدام می شود.
▫️ذوق و علاقه و تعهد کاری و اخلاق شایسته باعث پیشرفت در کارش می شود تا جایی که به عنوان سرکارگر انتخاب می شود.
ادامه دارد...
📚عنوان کتاب: #از_سبزقبا_تا_بیت_المقدس
#شهید_محمد_حسین_اثنی_عشری
#فلسطین
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
#قسمت_چهارم🔻
▪️من دو سال از سید کوچک تر بودم.
▫️سید جمشید اولین فرزند خونه و عزیز کرده پدر و مادر بود و بعد ما برادرا و یه دونه خواهر بودیم.
💢چون بعد از سال ها انتظار به دنیا اومده بود و از همون کودکی هم تفاوت هایی با بقیه داشت؛ حسابی پیش همه عزیز بود.
🌀اینکه میگم تفاوت واسه اینکه خیلی بیشتر از سنش درک
می کرد و می فهمید.
💥انگار مدیر و مدبر آفریده شده بود.
💠از همون بچگی نظرا رو به خودش جلب می کرد؛ هم از نظر بیان؛ هم فعال و پویایی اش و هم خوش فکر بودنش.
▫️بعد از من عمو محمد بود که دو سال از من کوچک تر بود و بعد عمه میترا و بعد از او سید عظیم که با پدرت هشت سالی فاصله داشت.
▪️شاید جالب باشه برات با اینکه سن سید جمشید کم بود؛ همیشه مورد مشورت پدرم قرار می گرفت؛ چون همیشه صحبت هاش از روی فکر بود و همیشه هم درست بودن.
🌀ما بچه ها رابطه خیلی خوبی با هم داشتیم و همگی احترام پدر و مادر و بزرگامونو داشتیم.
💢سید؛ هم بزرگ تر از ما بود و هم الگوی خیلی خوبی از نظر اخلاق و رفتار بود به خاطر همین وقتی او و رفتارشو می دیدیم ازش تبعیت می کردیم.
✍ادامه دارد...
راوی: سید حمید صفویان(برادر شهید)
عنوان کتاب: #دو_قدم_مانده_به_صبح
#شهید_سید_جمشید_صفویان
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
#قسمت_چهارم🔻
💢مثل همیشه با محبت؛دلخوری را تبدیل به شوخی و شادی میکند.
♻️ امشب همه زرنگ شدهاند؛ بی آنکه بگویم کمک کنند و سفره را جمع می کنیم.
🗯مهناز ظرفها را تند تند میشوید.
🔰قابلمه روحی را خودم سیم میکشم تا اثری از جرم باقی نماند.
🗯 آشپزخانه را تا آخر شب نگاه میکنم؛حتی لیوانهایی که کنار کلمن در آن آب خورده شده است میشویم.
💯 همه چیز باید مرتب باشد که هست.
🌱 حتی رختخواب مینا و مینو را در اتاقمان پهن میکنم که اگر نصف شب رسیدند راحت بخوابند.
💥بعد از کلی کلنجار رفتن و این دست آن دست کردن با شیرینی دیدار و رویای سوغات مشهد و دلشوره برخورد مادر و پدر برای ماموریت رفتنم به خواب میروم.
💫برای نماز بیدار میشوم پدر و مادر و سه خواهرم تازه از مسافرت مشهد برگشتهاند.
✨ ۵ صبح است که میرسند.
🌀نماز را میخوانیم مینا و مینو بی حرف اضافه در اتاقمان در جایی که برایشان انداختهام میخوابند.
ادامه دارد...
منبع:#کتاب_از_آن_هجده_ماه_و_هفت_روز
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
#قسمت_چهارم🔻
✍هنگامی که عراق به مرزهای خوزستان حمله کرد؛ لشکر۹۲ تنها لشکری بود که می خواست در این منطقه عمل کند.
💢در زمان مدنی؛ فرمانده لشکر92 را فردی بهایی و پس از آن فرمانده ضعیفی این پست را عهده دار شد.
✨پیش از حمله عراق؛ لشکر92 که قصد انتقال به مرزها را داشت؛ حتی وسیله نقلیه برای انتقال نیروها در اختیار نداشت.
✨اگر وسایل و امکانات مردم در دست نبود؛ تانک ها را نمی توانستند به لب مرز برسانند.
♻️آن روز که عراق حمله کرد؛ ما هیچ تصور و درکی از جنگ و جنگیدن نداشتیم.
❌هیچ کس از جنگ ادراکی نداشت.
🗯سطح اطلاعات نظامی ما پایین بود.
💭برای نمونه علی افشاری را بالای پشت بام ساختمان سپاه اهواز گذاشته بودیم که وقتی هواپیما آمد؛ با تیر بار با آن مقابله کند.
🔰گمان می کردیم؛ به دلیل آنکه علی افشاری قوی هیکل است؛ هواپیما را
می زند!
💥در همین روزها نام خودم را از رادیو عراق شنیدم.
💫می گفت: کسی به نام شمخانی هست که خلق عرب را سرکوب می کند.
✨عراق مرتب از من در رادیو نام می برد و می گفت که عرب نیست.
▫️آن روزها دشمن نتوانست در محور اهواز پیشروی کند.
▪️در محور سوسنگرد ناقص عمل کرد و به اهدافش نرسید.
🌐در پل نادری و کرخه هم نتوانست خوب عمل کند.
💠وقتی عراقی ها به نزدیکی اهواز رسیده بودند؛ خوف اشغال اهواز همه را فرا گرفته بود.
💢ما با تمام توان در صدد بر آمدیم که نگذاریم عراقی ها دستشان به اهواز برسد.
♨️وقتی اخبار اهواز را به امام خمینی(ره) دادند؛ فرمود: مگر جوانان اهواز مرده اند؟
♻️این کلام سبب شد؛ زمانی که نیروهای عراقی تا حمیدیه پیشروی کردند و قصد تصرف اهواز را داشتند؛ نخستین تشکل گروه شبیخون؛ آن ها را وادار به عقب نشینی کرد و عراقی ها کلیومترها عقب رفتند.
ادامه دارد...
منبع: #به_داد_ما_برسید
#نامه_تاریخی_علی_شمخانی
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea