eitaa logo
روایتگران شهدا
282 دنبال‌کننده
345 عکس
240 ویدیو
13 فایل
✍🏻جمع ما یه جمع از دهه شصتی تا دهه نودی هاست. ☀آتش به اختیاریم و از شهدا می‌پرسیم و برای شهدا می‌نویسیم. 💥با شهدا زندگی می‌کنیم و درس می آموزیم... راه ارتباطی با مدیر کانال: @admin_revayatgaran
مشاهده در ایتا
دانلود
معرفی کتاب🔻 ✍شهید محمد حسین اثنی عشری فقط یک جوان از هزاران آزاد اندیشی بود که با درک عمیق خطر جرثومه نحس اسرائیل خون آشام؛ در اوج جوانی به تمام امیال طبیعی خود پشت پا زد و قدم در راهی گذاشت که عزت ابدی را برای او به ارمغان آورد. 💬او به همراه پنج نفر از جوانان دیگر این مرز و بوم از شهرهای تهران؛ ایلام؛ شیراز و اصفهان 💢با هماهنگی با سفارت لبنان به جنوب این کشور و خط مقدم نبرد با دشمن غاصب صهیونیستی اعزام شدند. 💥از جمع این قهرمانان یک نفر جانباز و مابقی به فوز عظیم شهادت می رسند. 💠ویژگی بارز شهید سرافراز محمد حسین اثنی عشری فهم بسیار بالا و دقیق از خطر وجود اسرائیل برای ملل اسلامی بود. ▪️به این دلیل هر گونه تاخیر در این مبارزه مقدس را جایز نمی دانست. 📚عنوان کتاب: ✍ در روزهای آینده با قسمت هایی از این کتاب در خدمتتون خواهیم بود. 🗯با ما همراه باشید... 🌹 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍محمد حسین نوجوان؛ با خواهرها و برادر خردسالش زندگی می کند که پدر خود را از دست داده و دست تقدیر روزگار؛ او را مرد سخت کوش زندگی و نان آور خانه پر جمعیتشان کرده است. 💥محمد حسین از سر کار به منزل می آید. 💢مادر... مادر... 💬گوهر چیکار مادر داری؟ 💠برای چی صداش می کنی؟ گوهر با هراس می گوید: 🔻 💢محمد حسین دماغت داره خون میاد؛ کف سرت هم نرمه یه طوری شده... 🗯چیز مهمی نیست؛ مادر را نگران نکن؛ من خوبم 💠سرت را بالا بگیر؛ صبر کن کمی یخ بیارم. 💥خوبه یکی دو روز نری بنایی. 💬سردردت هم برای همینه که در آفتاب کار می کنی؛ چیزهای سنگین پوست سرت را نرم کرده. محمد حسین پوزخندی می زند و می گوید: 🔻 🌀اگه کار نکنم از کجا بیاریم بخوریم؟؟ محمد حسین همان طور که به سقف خیره شده میپرسه:🔻 💥گوهر چرا ما این قدر فقریم؟؟ 💢ما این طور نبودیم؛ یادت نیست وقتی بابا بود باغ داشتیم؛ مغازه داشتیم. ادامه دارد... 📚عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍این باغی که میگی چی شد؟؟؟ 💢بابا هنوز زنده بود؛ یک سال ملخ آمد؛ این قدر ملخ زیاد شد که برگی به درخت ها نماند. 💥باغ ها و مزرعه ها همه از بین رفتند. 🌀ما اول وضعمان خوب بود هر سال که بابا محصول باغ را برداشت می کرد؛ سهمی برای سیدها؛ سهمی برای فقرا؛ سهمی برای همسایه ها کنار می گذاشت. ♻️الان هم ما خیلی فقیر نیستیم؛ تو کار می کنی؛ مادر نان می پزد؛ عسلیه درست می کند. 💬تازه اگه ما فقیر هستیم چرا خودت از حقوقت به این و آن می بخشی؟؟ ▪️گوهر بعضی ها هیچ ندارند؛ گناه دارند. ▫️نمی توانم بیخیال باشم. 🔸می دانم؛ بابا هم همین طوری بود. 🔹تو هم به بابا رفتی. ♨️منظورت چیه؟؟؟ 💥همین که دوست داری به فقرا کمک کنی؛ توی کارای مسجد کمک می کنی؛ نماز و روزه ات؛ مسجد رفتنت. ادامه دارد... 📚عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍بابا به تو خیلی توجه می کرد؛ اخه بعد چهار دختر خدا بهش پسری داده بود. 💬 اما مرا هم خیلی دوست داشت؛ یادمه به مادرم می گفت این دختر را طلا بگیر که بعد او خدا به ما پسری داد. 💥در همین حال فاطمه خواهر بزرگ تر از گوهر وارد اتاق می شود و حرف آن ها را می شنود. فاطمه رو به گوهر می گوید: 🔻 💢خدا به خاطر نذر عمه؛ محمد حسین را به ما داد؛ عمه بعد از به دنیا آمدن محمد حسین همیشه شنبه ها روزه می گرفت. 🌀تازه این روضه هفتگی هم نذر محمد حسین است. گوهر با یاد آن روزها لبخند می زند و ادامه می دهد: 🔻 ▪️خدا رحمتش کنه وقتی بابا رفت دستمان تنگ شد. ▫️تو هم مجبور شدی درس را ول کنی و بری بنایی؛ بنایی کار سختیه. 🗯می خوام بنایی را ول کنم برم جوشکاری... ادامه دارد... 📚عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍محمد حسین بنایی را رها کرد و پیش استاد کاری مشغول جوشکاری شد. 💬بعد از دو سال جوشکاری را کار مورد علاقه خود نمی بیند. 💥آن را نیز رها کرده و پیش استاد هادی مکانیک شاگردی می کند. 🌀علاقه و ذهن بیدار و شور جوانی باعث می شود که به سرعت کار را به نحو احسن یاد بگیرد. 💢بعد از یکی دو سال کارگاه کوچک مکانیکی به دست محمد حسین می چرخد اما استاد کارش با او مثل کارگر ساده ای رفتار می کند. ♻️محمد حسین دل آزرده از اینکه حق و حقوقش پرداخت نمی شود؛ از کارگاه مکانیکی بیرون می زند و در شرکت کشت و صنعت ایران کالیفرنیا (شهید بهشتی کنونی) استخدام می شود. ▫️ذوق و علاقه و تعهد کاری و اخلاق شایسته باعث پیشرفت در کارش می شود تا جایی که به عنوان سرکارگر انتخاب می شود. ادامه دارد... 📚عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍روزی یکی از مهندسین شرکت اتومبیلش را برای تعمیر به کارگاه سپرده بود. 💥محمد حسین به روال تعمیر اتومبیل مهندس نظارت داشت. 💬در همین حال کارگری به سمتش می آید؛ سلام اوسا... 💢سلام؛ کاظم تویی؛ چه خبر؟؟؟ 💠اوسا دستم به دامنت؛ تو را خدا بیا و برایم کاری بکن. 🗯در خدمتم؛ چه کاری؟؟؟ ▫️تراکتوری که دست من بوده روی زمین خراب شده مانده توی بیابان. 💥می خواستم بیای درستش کنی. 🌀کاظم من کارم ماشین های بنزینیه؛ تراکتور گازوییلیه؛ کار من نیست. ♻️الان جز شما هیچ کس نیست که به داد من برسه؛ اگر کسی وسیله ای از تراکتور که توی صحرا افتاده؛ باز کنه من بدبخت میشم. ▪️اوسا محمد حسین بیا و برای ما یه کاری بکن. 💢باشه؛ سوار شو تا من جعبه ابزار را بیارم. یکی از کارگرها که شاهد حرف های آن هاست رو به محمد حسین است می گوید: 🔻 💠اوسا اگه شما نباشید کار میخوابه ها... 💥مهندس بیاد شاکی میشه! 💬نگران نباش؛ میرم و زود بر می گردم؛ ان شا الله ماشین مهندس را هم درست می کنم. 💢اما اگه مهندس بیاد ما را اخراج می کنه! 🌀برادر من؛ نگران نباش؛ مسئولیتش با من ▪️اگر قرار به اخراج باشه مرا اخراج می کند؛ این بنده خدا گناه داره؛ این زن و بچه داره اگه اخراج بشه جواب خدا را چی بدم؟! 💥بگویم کاری از دستم بر می آمد و نکردم؟؟؟ ادامه دارد... 📚عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍محمد حسین همراه کاظم راننده تراکتور می رود و بعد از ساعتی با لبخند و رضایتی که از پهنه صورتش پیداست بر می گردد. 🌀شکر خدا درست شد. 💢الان کار ماشین مهندس را هم تمام می کنم. 💥اوسا واقعا دست مریزاد... ♻️خبری از مهندس هم نبود؛ به خدا خیلی مردی. 💠من با این سابقه ام از داد و هوار مهندس می ترسم؛ اما شما هیچ ترسی ندارید. 💬خدا خودش کارها رو درست می کنه. ♻️محمد حسین قطعه ای از موتور ماشین را باز می کند و دست یکی از کارگرها می دهد تا آن را تمیز کند. 💢محمد حسین مشغول کار روی موتور ماشین است. 🗯یکی از نگهبان های شرکت که مرد جا افتاده ای است داخل کارگاه آمده است؛ لیوانی را که با آن آب خورده است کنار کلمن می گذارد. قدمی جلو می آید و با کارگری که مشغول تمیز کردن قطعه است شروع به صحبت می کند و می گوید: 🔻 🌀این جوان غیرت دارد؛ غیرت توی خون آدم است. 💢آدم های غیرت دار نمی توانند نسبت به دیگران بی تفاوت باشند. ▪️این هم مثل پدرشه. ▫️شما پدر اوسا محمد حسین را می شناختید؟؟ ♨️بله من پدر این جوان را می شناختم؛ خدا رحمتش کنه. 💢او هم مرد غیرتمندی بود؛ مومن و با خدا بود؛ در بازار قدیم مغازه کوچکی داشت؛ یعنی باغ کوچکی داشتند؛ نارنج و لیمو و... باغ را می آورد می فروخت. 🌀توی بازار عزت و احترامی داشت. ادامه دارد... 📚عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍یکی از خلبان های پایگاه هوایی مرتب از پدر محمد حسین خرید می کرد؛ چون هم خوش اخلاق بود و هم با انصاف. 💥خلاصه یک سلام و علیکی بینشان بود. 💢یکی دو بار این خلبان با خانمش که حجاب نداشت و لباس سبک می پوشید آماده بود برای خرید؛ دو تا دختر کوچولو هم همراهشان بود؛ پدر محمد حسین که خیلی معذب بود طاقت نیاورد و یک بار خلبان را کشید کنار و خیلی دوستانه و محترمانه می گوید اگه بار دیگه خانمش را با آن وضع بیاورد دیگر جواب سلامش را نمی دهد؛ حالا سرهنگی خلبانی هر کی می خواهی باش. 🌀بعد می گوید فلانی خانمت حامله است؛ مواظبش باش؛ به گمانم خدا پسری به شما بدهد. 💬خلبان می گوید شما از کجا می دانید!!! 💠می گوید حالا این نظر من است؛ ان شا الله که این طور است. ♨️خلاصه همین اتفاق افتاد و آن سرهنگ خلبان با خانمش که حجاب کامل پوشیده بود و نوزاد پسری بغلش بود آمده بودند دم دکان. بابای محمد حسین از دیدن حجاب خانم سرهنگ خوشحال شد و گفت:🔻 🌀آفرین همیشه این طوری بیرون بیایید. ♻️خدا رحمتش کنه؛ مرد با خدایی بود. ادامه دارد... 📚عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea