eitaa logo
روایتگران شهدا
282 دنبال‌کننده
345 عکس
240 ویدیو
13 فایل
✍🏻جمع ما یه جمع از دهه شصتی تا دهه نودی هاست. ☀آتش به اختیاریم و از شهدا می‌پرسیم و برای شهدا می‌نویسیم. 💥با شهدا زندگی می‌کنیم و درس می آموزیم... راه ارتباطی با مدیر کانال: @admin_revayatgaran
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 ✍یکی از خلبان های پایگاه هوایی مرتب از پدر محمد حسین خرید می کرد؛ چون هم خوش اخلاق بود و هم با انصاف. 💥خلاصه یک سلام و علیکی بینشان بود. 💢یکی دو بار این خلبان با خانمش که حجاب نداشت و لباس سبک می پوشید آماده بود برای خرید؛ دو تا دختر کوچولو هم همراهشان بود؛ پدر محمد حسین که خیلی معذب بود طاقت نیاورد و یک بار خلبان را کشید کنار و خیلی دوستانه و محترمانه می گوید اگه بار دیگه خانمش را با آن وضع بیاورد دیگر جواب سلامش را نمی دهد؛ حالا سرهنگی خلبانی هر کی می خواهی باش. 🌀بعد می گوید فلانی خانمت حامله است؛ مواظبش باش؛ به گمانم خدا پسری به شما بدهد. 💬خلبان می گوید شما از کجا می دانید!!! 💠می گوید حالا این نظر من است؛ ان شا الله که این طور است. ♨️خلاصه همین اتفاق افتاد و آن سرهنگ خلبان با خانمش که حجاب کامل پوشیده بود و نوزاد پسری بغلش بود آمده بودند دم دکان. بابای محمد حسین از دیدن حجاب خانم سرهنگ خوشحال شد و گفت:🔻 🌀آفرین همیشه این طوری بیرون بیایید. ♻️خدا رحمتش کنه؛ مرد با خدایی بود. ادامه دارد... 📚عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 💢تو خونواده با پدر و مادر و خواهر و ما برادرا خیلی خوب برخورد می کرد. 💥هیچ وقت صداشو بلند نمی کرد. ▫️اگه پدر و مادرمون چیزی می گفتن که مخالف خواسته هاش بود هیچ وقت جوابی برخلاف خواسته اونا نمی داد. ▪️در کنار دغدغه های خودش همیشه حواسش به ما بود که با چه کسایی ارتباط داریم. 🌀برامون یه راهنمای خوب بود. 🌀خیلی هم اجتماعی و اهل مطالعه بود. یکی از دوستاش می گفت: 🔻 💢تو آموزش ها سید بسیار سختگیر و در عین حال بسیار دل رحم و مهربون بود. ▪️یعنی اگه اتفاقی می افتاد یا کسی به مشکلی بر می خورد خیلی پیگیری می کرد ولی بعد از آموزش. ▫️یعنی هر دو رو با هم داشته هم شوخ و دل رحم بوده هم سختگیر و دقیق. راوی: سید حمید صفویان(برادر شهید) ادامه دارد... عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍ این ده روزی که مادر نبود هیچ کدام از ما سماور را روشن نکرده بودیم. 💢بهرام که اصلاً صبحانه نمی‌خورد. 🔰بهروز هم معمولاً زود و قبل از صبحانه به سپاه می‌رفت. 💯 ترجیح می‌دادیم روی گاز و با کتری و قوری استیل برای من و مهناز چای دم کنیم. ✨چون دست به قوری شکستن و سوزاندن و بی آب ماندن سماورمان زبانزد است. 💥چه خوب که دوباره بوی خوش سماور توی خونه می‌پیچد. 💫 خیلی زود آب سماور به قل قل می‌افتد. 💠بابا از حمام بیرون آمده و به حیاط رفته است حتماً حوله‌اش را روی طناب رخت بیرون آویزان کرده و دارد به گل‌ها آب می‌دهد. 🌐عاشق گل‌های یاسش است. 🔸 تابستان‌ها برایشان سایبان درست می‌کند. 🔹همیشه با خودم فکر می‌کنم آن طور که بابا به بوته‌های رونده یاس با عشق و حسرت نگاه می‌کند و گل‌هایش را می‌شمارد خدا نکند که خشک شوند. 💬هر بار که به حیاط می‌رود گل‌های افتاده بر خاک باغچه را به آرامی جمع می‌کند و کف دستش می‌گذارد و بی آنکه دستش را ببندد به اتاق می‌آورد و روی طاقچه کنار مهر و جانماز می‌گذارد. ▫️قوری چینی گل سرخی بست زده؛ عطر و بوی چای و هل های تازه از مشهد آمده را در هوای نیمه خنک هال پخش می‌کند. ▪️می‌دانم که مادر کنار میز سماور همه چیز را آماده کرده و منتظر بابا نشسته است. 💭بابا مثل هر روز صبح تا قبل از ساعت ۷ آماده رفتن به سر کار وارد هال می‌شود. ♻️اول دکمه پنکه را روشن می‌کند و بعد پیچ رادیو را می‌چرخاند. 💢صدای گوینده رادیو که ۱۰ روزی میشد نشنیده بودیم توی فضا بلند می‌شود. 🔆امروز شانزدهم مرداد ماه برابر است با. 🌀بابا صدایش را کم می‌کند؛بعد سر سفره می‌نشیند بی آنکه کلامی بینشان رد و بدل شود. ✔️ کمی بعد با صدای موزون استکان و نعلبکی متوجه می‌شوم صبحانه‌اش را خورده و بلافاصله سیگارش را روشن کرده است و دارد توی هال قدم می‌زند. 🗯قبل از اینکه دود سیگار وارد اتاق شود با تق تق فندک من بو را حس کرده‌ام. ♦️لامصب انگار به صدای فندک شرطی شده‌ام! 🔘 نظریه پائولو توی ذهنم می‌آید که پارسال در کتاب روانشناسی خواندم! ادامه دارد... منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍آن شبیخون اثر به سزایی در روحیه بچه ها نهاد و باور کردیم که عراق شکست دادنی است. ✔️روزهای سختی را در خوزستان سپری می کردیم و از آینده بی خبر بودیم. ▪️سپاه در بعد تجهیزات از سوی بنی صدر تحریم شده بود. ❌ارتشی ها ما را در جنگ به بازی نمی گرفتند. 🔰غیر از دعا و توسل و زیارت عاشورا خواندن کاری از دستمان بر نمی آمد. 🔘به آقا محسن رضایی به عنوان رییس اطلاعات سپاه؛ اخبار و گزارش ها را ارسال می کردیم؛ ولی از دست او هم کاری بر نمی آمد. 🌐از اینکه چه می شود رنج می بردیم. 💠آنچه در وسع ما قرار داشت حمله به دشمن بود. 🔸بچه های ما در گروه های چریکی می رفتند و دست به تانک های عراقی می زدند و رد می شدند. 🔹این حرکات اوج شجاعت و حماسه بچه ها در اوایل جنگ بود. 💭یک بار در جنگ گمبوعه؛ من؛ پدر و عمویم؛ سه نفری با علی افشاری به عراقی ها حمله کردیم. ▫️علی افشاری با تیر بار بود؛ یعنی تا این حد دشمن را ضعیف می دیدیم. ▪️بعد یک مرتبه با هلی کوپتر به ما حمله کردند و ما بالای درخت ها رفتیم. ♨️آن ها درخت را می زدند. 💯اما بلاخره؛ هر چهار نفرمان جان سالم به در بردیم و فرار کردیم. 💥علی افشاری همیشه تیر بار داشت و با لباس و پوتین بود. 💫در واقع؛ ما نمی ترسیدیم. ✔️الان که فکر می کنم؛ می بینم اصلا مقوله ای به نام ترس به ذهن ما خطور نمی کرد. 🔰ما در خوزستان درگیر جنگی نابرابر بودیم که هر روز از روز پیش پیچیده تر بود. ▪️آینده ای در جلوی چشمانمان نبود. 💭نمی دانستیم عاقبت چه می شود. منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea