#قسمت_هفتم🔻
✍یکی از خلبان های پایگاه هوایی مرتب از پدر محمد حسین خرید
می کرد؛ چون هم خوش اخلاق بود و هم با انصاف.
💥خلاصه یک سلام و علیکی بینشان بود.
💢یکی دو بار این خلبان با خانمش که حجاب نداشت و لباس سبک می پوشید آماده بود برای خرید؛ دو تا دختر کوچولو هم همراهشان بود؛ پدر محمد حسین که خیلی معذب بود طاقت نیاورد و یک بار خلبان را کشید کنار و خیلی دوستانه و محترمانه می گوید اگه بار دیگه خانمش را با آن وضع بیاورد دیگر جواب سلامش را نمی دهد؛ حالا سرهنگی خلبانی هر کی
می خواهی باش.
🌀بعد می گوید فلانی خانمت حامله است؛ مواظبش باش؛ به گمانم خدا پسری به شما بدهد.
💬خلبان می گوید شما از کجا
می دانید!!!
💠می گوید حالا این نظر من است؛ ان شا الله که این طور است.
♨️خلاصه همین اتفاق افتاد و آن سرهنگ خلبان با خانمش که حجاب کامل پوشیده بود و نوزاد پسری بغلش بود آمده بودند دم دکان.
بابای محمد حسین از دیدن حجاب خانم سرهنگ خوشحال شد و گفت:🔻
🌀آفرین همیشه این طوری بیرون بیایید.
♻️خدا رحمتش کنه؛ مرد با خدایی بود.
ادامه دارد...
📚عنوان کتاب: #از_سبزقبا_تا_بیت_المقدس
#شهید_محمد_حسین_اثنی_عشری
#فلسطین
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
#قسمت_هفتم🔻
💢تو خونواده با پدر و مادر و خواهر و ما برادرا خیلی خوب برخورد می کرد.
💥هیچ وقت صداشو بلند نمی کرد.
▫️اگه پدر و مادرمون چیزی
می گفتن که مخالف خواسته هاش بود هیچ وقت جوابی برخلاف خواسته اونا نمی داد.
▪️در کنار دغدغه های خودش همیشه حواسش به ما بود که با چه کسایی ارتباط داریم.
🌀برامون یه راهنمای خوب بود.
🌀خیلی هم اجتماعی و اهل مطالعه بود.
یکی از دوستاش می گفت: 🔻
💢تو آموزش ها سید بسیار سختگیر و در عین حال بسیار دل رحم و مهربون بود.
▪️یعنی اگه اتفاقی می افتاد یا کسی به مشکلی بر می خورد خیلی پیگیری می کرد ولی بعد از آموزش.
▫️یعنی هر دو رو با هم داشته هم شوخ و دل رحم بوده هم سختگیر و دقیق.
راوی: سید حمید صفویان(برادر شهید)
ادامه دارد...
عنوان کتاب: #دو_قدم_مانده_به_صبح
#شهید_سید_جمشید_صفویان
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
#قسمت_هفتم🔻
✍ این ده روزی که مادر نبود هیچ کدام از ما سماور را روشن نکرده بودیم.
💢بهرام که اصلاً صبحانه نمیخورد.
🔰بهروز هم معمولاً زود و قبل از صبحانه به سپاه میرفت.
💯 ترجیح میدادیم روی گاز و با کتری و قوری استیل برای من و مهناز چای دم کنیم.
✨چون دست به قوری شکستن و سوزاندن و بی آب ماندن سماورمان زبانزد است.
💥چه خوب که دوباره بوی خوش سماور توی خونه میپیچد.
💫 خیلی زود آب سماور به قل قل میافتد.
💠بابا از حمام بیرون آمده و به حیاط رفته است حتماً حولهاش را روی طناب رخت بیرون آویزان کرده و دارد به گلها آب میدهد.
🌐عاشق گلهای یاسش است.
🔸 تابستانها برایشان سایبان درست میکند.
🔹همیشه با خودم فکر میکنم آن طور که بابا به بوتههای رونده یاس با عشق و حسرت نگاه میکند و گلهایش را میشمارد خدا نکند که خشک شوند.
💬هر بار که به حیاط میرود گلهای افتاده بر خاک باغچه را به آرامی جمع میکند و کف دستش میگذارد و بی آنکه دستش را ببندد به اتاق میآورد و روی طاقچه کنار مهر و جانماز میگذارد.
▫️قوری چینی گل سرخی بست زده؛ عطر و بوی چای و هل های تازه از مشهد آمده را در هوای نیمه خنک هال پخش میکند.
▪️میدانم که مادر کنار میز سماور همه چیز را آماده کرده و منتظر بابا نشسته است.
💭بابا مثل هر روز صبح تا قبل از ساعت ۷ آماده رفتن به سر کار
وارد هال میشود.
♻️اول دکمه پنکه را روشن میکند و بعد پیچ رادیو را میچرخاند.
💢صدای گوینده رادیو که ۱۰ روزی میشد نشنیده بودیم توی فضا بلند میشود.
🔆امروز شانزدهم مرداد ماه برابر است با.
🌀بابا صدایش را کم میکند؛بعد سر سفره مینشیند بی آنکه کلامی بینشان رد و بدل شود.
✔️ کمی بعد با صدای موزون استکان و نعلبکی متوجه میشوم صبحانهاش را خورده و بلافاصله سیگارش را روشن کرده است و دارد توی هال قدم میزند.
🗯قبل از اینکه دود سیگار وارد اتاق شود با تق تق فندک من بو را حس کردهام.
♦️لامصب انگار به صدای فندک شرطی شدهام!
🔘 نظریه پائولو توی ذهنم میآید که پارسال در کتاب روانشناسی خواندم!
ادامه دارد...
منبع:#کتاب_از_آن_هجده_ماه_و_هفت_روز
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
#قسمت_هفتم🔻
✍آن شبیخون اثر به سزایی در روحیه بچه ها نهاد و باور کردیم که عراق شکست دادنی است.
✔️روزهای سختی را در خوزستان سپری می کردیم و از آینده بی خبر بودیم.
▪️سپاه در بعد تجهیزات از سوی بنی صدر تحریم شده بود.
❌ارتشی ها ما را در جنگ به بازی نمی گرفتند.
🔰غیر از دعا و توسل و زیارت عاشورا خواندن کاری از دستمان بر
نمی آمد.
🔘به آقا محسن رضایی به عنوان رییس اطلاعات سپاه؛ اخبار و گزارش ها را ارسال می کردیم؛ ولی از دست او هم کاری بر نمی آمد.
🌐از اینکه چه می شود رنج می بردیم.
💠آنچه در وسع ما قرار داشت حمله به دشمن بود.
🔸بچه های ما در گروه های چریکی
می رفتند و دست به تانک های عراقی
می زدند و رد می شدند.
🔹این حرکات اوج شجاعت و حماسه
بچه ها در اوایل جنگ بود.
💭یک بار در جنگ گمبوعه؛ من؛ پدر و عمویم؛ سه نفری با علی افشاری به عراقی ها حمله کردیم.
▫️علی افشاری با تیر بار بود؛ یعنی تا این حد دشمن را ضعیف می دیدیم.
▪️بعد یک مرتبه با هلی کوپتر به ما حمله کردند و ما بالای درخت ها رفتیم.
♨️آن ها درخت را می زدند.
💯اما بلاخره؛ هر چهار نفرمان جان سالم به در بردیم و فرار کردیم.
💥علی افشاری همیشه تیر بار داشت و با لباس و پوتین بود.
💫در واقع؛ ما نمی ترسیدیم.
✔️الان که فکر می کنم؛ می بینم اصلا مقوله ای به نام ترس به ذهن ما خطور نمی کرد.
🔰ما در خوزستان درگیر جنگی نابرابر بودیم که هر روز از روز پیش پیچیده تر بود.
▪️آینده ای در جلوی چشمانمان نبود.
💭نمی دانستیم عاقبت چه می شود.
منبع: #به_داد_ما_برسید
#نامه_تاریخی_علی_شمخانی
🪴روایتگران شهدای دزفول🪴
https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea