eitaa logo
روایتگران شهدا
282 دنبال‌کننده
345 عکس
240 ویدیو
13 فایل
✍🏻جمع ما یه جمع از دهه شصتی تا دهه نودی هاست. ☀آتش به اختیاریم و از شهدا می‌پرسیم و برای شهدا می‌نویسیم. 💥با شهدا زندگی می‌کنیم و درس می آموزیم... راه ارتباطی با مدیر کانال: @admin_revayatgaran
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 ✍یک روز صبح در مرداد 1359 و بعد از جریان کودتای نوژه؛ به ما اعلام شد که جلسه ای در دفتر ابوالحسن بنی صدر رییس جمهور در تهران، برای بررسی تهدیدات عراق برقرار است و شما به عنوان فرمانده سپاه خوزستان شرکت کن. 💫من و آقای محسن رضایی رییس وقت اطلاعات سپاه در این جلسه شرکت کردیم. ✔️من اعلام کردم: آقای بنی صدر! شرایط تغییر یافته و عراق تقویت شده و احتمال حمله نظامی زیاد است. ✨شرایط را برای بنی صدر توضیح دادیم و همان موقع بود که گفت اقدامات تحریک آمیزی صورت می گیرد و منظورش بچه های سپاه بود. 💢من توضیح دادم که جریان چیست. 🗯ولی به او اطلاعات غلط می دادند. 💬با این حال پذیرفت که خبرهایی هست. ✨من شخصا با بنی صدر مراوده هایی داشتم. ▫️ولی او چیزی به ما نمی داد و کمکی نمی کرد. ▪️او دوستی و محبت می کرد ولی یاد ندارم در امر تسلیحات و مهمات و سلاح دستور کمکی را داده باشد. 🔹او وقتی اهواز می آمد در محل باشگاه ژاندارمری که الان جنب سپاه منطقه خوزستان قرار دارد؛ ساکن می شد و استراحت می کرد. 🔸من برای ملاقات با او به آنجا می رفتم و جلسه برقرار می شد. 🔰گاهی اوقات هم محل اسکان او منطقه صنعتی اهواز بود و گاهی هم در اتاق جنگ لشکر 92 زرهی با هم صحبت می کردیم. ادامه دارد... منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍یک هفته پیش از جنگ، سرهنگ عطاریان( بعد فرمانده غرب کشور شد به دلیل رابطه با حزب توده و طرح جمع آوری اطلاعات دستگیر شد) از طرف ستاد مشترک ارتش به اهواز آمد. 💯توضیح داد که عراق قصد حمله به ایران دارد. 💫در اتاق جنگ لشکر 92 طرح هایی مطرح کرد و فلش های عملیاتی عراق را مشخص کرد. 💢من و آقای غرضی استاندار خوزستان و دیگر دوستان آن ها را درک نمی کردیم؛ چون من نظامی نبودم؛ درک نمی کردم که او چه می خواهد بگوید. ♻️اما می دانستم که ما به تجهیزات نیاز داریم. 💬گفتم: شما به ما آر. پی. جی بدهید. ❌گفت: آر. پی. جی نداریم! 🔰در حالی که آن زمان؛ ارتش خیلی آر. پی. جی داشت. ▪️به او خیلی اصرار کردیم که امکانات تسلیحاتی بگیریم و مجید بقایی را به عنوان نماینده خودمان در اتاق جنگ لشکر92 گذاشتیم. ♻️صدام با همه عراق و با همه اعراب به ایران حمله کرد. بنی صدر در یکی از کارنامه های روزانه اش نوشته که: 🔻 💭عراق از پیش؛ اطلاعات نظامی ایران را خریده بود. 🔰عراق با این امید که ارتش ایران؛ ارتش بی تعادلی است؛ فرماندهی و ابزار ندارد؛ از طرف مردم پشتیبانی نمی شود و سریعا سقوط خواهد کرد؛ به ما حمله کرد. 💥آغاز جنگ با انفجار انبار مهمات لشکر92 همزمان بود. ▪️اهواز از خاک و ترکش پوشیده شد و وحشت فراوانی ایجاد کرد. ادامه دارد... منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍هنگامی که عراق به مرزهای خوزستان حمله کرد؛ لشکر۹۲ تنها لشکری بود که می خواست در این منطقه عمل کند. 💢در زمان مدنی؛ فرمانده لشکر92 را فردی بهایی و پس از آن فرمانده ضعیفی این پست را عهده دار شد. ✨پیش از حمله عراق؛ لشکر92 که قصد انتقال به مرزها را داشت؛ حتی وسیله نقلیه برای انتقال نیروها در اختیار نداشت. ✨اگر وسایل و امکانات مردم در دست نبود؛ تانک ها را نمی توانستند به لب مرز برسانند. ♻️آن روز که عراق حمله کرد؛ ما هیچ تصور و درکی از جنگ و جنگیدن نداشتیم. ❌هیچ کس از جنگ ادراکی نداشت. 🗯سطح اطلاعات نظامی ما پایین بود. 💭برای نمونه علی افشاری را بالای پشت بام ساختمان سپاه اهواز گذاشته بودیم که وقتی هواپیما آمد؛ با تیر بار با آن مقابله کند. 🔰گمان می کردیم؛ به دلیل آنکه علی افشاری قوی هیکل است؛ هواپیما را می زند! 💥در همین روزها نام خودم را از رادیو عراق شنیدم. 💫می گفت: کسی به نام شمخانی هست که خلق عرب را سرکوب می کند. ✨عراق مرتب از من در رادیو نام می برد و می گفت که عرب نیست. ▫️آن روزها دشمن نتوانست در محور اهواز پیشروی کند. ▪️در محور سوسنگرد ناقص عمل کرد و به اهدافش نرسید. 🌐در پل نادری و کرخه هم نتوانست خوب عمل کند. 💠وقتی عراقی ها به نزدیکی اهواز رسیده بودند؛ خوف اشغال اهواز همه را فرا گرفته بود. 💢ما با تمام توان در صدد بر آمدیم که نگذاریم عراقی ها دستشان به اهواز برسد. ♨️وقتی اخبار اهواز را به امام خمینی(ره) دادند؛ فرمود: مگر جوانان اهواز مرده اند؟ ♻️این کلام سبب شد؛ زمانی که نیروهای عراقی تا حمیدیه پیشروی کردند و قصد تصرف اهواز را داشتند؛ نخستین تشکل گروه شبیخون؛ آن ها را وادار به عقب نشینی کرد و عراقی ها کلیومترها عقب رفتند. ادامه دارد... منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍پیروزی در عملیات شبیخون حمیدیه علت های مختلفی دارد. 💫یکی از آن ها ایمان خود بچه ها است. دیگری علامت سوالی که در ذهن نیروهای عراقی ایجاد کرده بودند: 🔻 ⁉️چرا ارتش ایران سکوت اختیار کرده است؟ حتما برنامه ای دارد! 💯در امر شبیخون زدن به دشمن ما قدری تجربه داشتیم چون بچه های ما به کردستان رفته و در عملیات شهری ورزیده شده بودند. 💢ما اطلاعات داشتیم و با رقابتی که با نیروهای مدنی داشتیم؛ مرتب دنبال افزایش توان خود بودیم. 🌐در خرمشهر و در پاسگاه مرزی سعیدیه؛ گشت داشتیم و نیروهای عملیاتی را فراهم کرده بودیم. 💠با آغاز جنگ همه را جمع کردیم؛ برایشان سخنرانی کردیم و از آن ها دسته ای ترتیب دادیم که به آن ها گروه بلالی می گفتند. ▪️وقتی امام پیام مقاومت به بچه های اهواز داد؛ شهید غیور اصلی به عنوان فرمانده و محمد بلالی به عنوان معاون او یک گروه 28 نفره تشکیل دادند. ▫️این 28 نفر 14 تیم دو نفره شدند. 💭هر کس آن ها را می دید می پرسید: این 28 نفر می خواهند چه بکنند؟! 🔸آن ها 14 قبضه آر. پی. جی داشتند. 🔹رفتند و در دو کیلومتر آرایش گرفتند و بعد؛ به تیپی که به سمت حمیدیه آمده بود؛ حمله کردند. 💬آن ها حدود سی دستگاه زرهی دشمن را منهدم کردند و تعدادی را به غنیمت گرفتند. 💭تیپ عراق 25 الی سی کیلومتر عقب نشینی کرد. ▪️غیور اصلی و گندمکار شهید شدند و 26 نفر دیگر سالم برگشتند. منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ▪️اسکندری هم شهید شد. ✨او وقتی برای به غنیمت گرفتن تانک رفت شهید شد. 🗯عراقی ها برای نخستین بار؛ یک تانک را تله گذاری کرده بودند. 🔰اسکندری داخل آن رفت و بعد؛ تانک منفجر شد. ✔️آن زمان؛ تازه فهمیدیم تله گذاری یعنی چه؟ 💫اسکندری درشت هیکل بود و همیشه یک تیر بار داشت. 🔹ما به او زاپاتا می گفتیم زیرا قیافه خیلی خشنی داشت و انسان عدالت خواهی بود. 🔸نخستین خانه شهیدی هم که من رفتم؛ خانه این برادر بسیار مستضعف بود. 🌐به این باور رسیدیم که می توانیم این کار را بکنیم و این هسته قابل تعمیم است. 💠بعد کم کم؛ اطلاعات؛ عملیاتمان شکل گرفت و فهمدیدیم ابزار آتش؛ خمپاره و آموزش چیست. ♻️سریع؛ پادگان پرکان دیلم را به عنوان مرکز ادوات راه اندازی کردیم. 💯آموزش را آغاز کردیم و کم کم شکل گرفتیم. ✔️در محور دزفول؛ رشید و در محور آبادان مهدی کیانی و در محور خرمشهر؛ جهان آرا و بعد موسوی بودند. 💫کم کم؛ بچه های دیگر مانند تیم عزیز جعفری یا رستمی از مشهد به سوسنگرد آمدند. ▪️از بهبهان نیز بقایی و مرتضی صفار را فرستادند. ▫️بقایی در اهواز بود. 💭محورها کم کم شکل گرفت و حسین خرازی هم در دارخوین مشغول شد. 🔘تمامی پاسداران را در سالن غذاخوری سپاه اهواز جمع کردم و گفتم: مدت هاست که می گوییم یا لیتنا کنا معکم. 🔰پدران ما هم این را گفتند؛ اما نتوانستند ثابت کنند که اگر حادثه ای رخ بدهد؛ آیا واقعا عامل به این هستند یا نیستند؟ ♻️امروز ما فرصت پیدا کرده ایم چیزی را که اجدادمان گفته اند و پشت به پشت به ما رسیده است؛ ثابت کنیم و ببینیم که یا لیتنا کنا معکم حرف است یا عمل؟ 💢ما مقابل عراق می ایستیم و حتما پیروز می شویم؛ هر کسی نمی خواهد من چراغ ها را خاموش می کنم تا بیرون برود. منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍آن شبیخون اثر به سزایی در روحیه بچه ها نهاد و باور کردیم که عراق شکست دادنی است. ✔️روزهای سختی را در خوزستان سپری می کردیم و از آینده بی خبر بودیم. ▪️سپاه در بعد تجهیزات از سوی بنی صدر تحریم شده بود. ❌ارتشی ها ما را در جنگ به بازی نمی گرفتند. 🔰غیر از دعا و توسل و زیارت عاشورا خواندن کاری از دستمان بر نمی آمد. 🔘به آقا محسن رضایی به عنوان رییس اطلاعات سپاه؛ اخبار و گزارش ها را ارسال می کردیم؛ ولی از دست او هم کاری بر نمی آمد. 🌐از اینکه چه می شود رنج می بردیم. 💠آنچه در وسع ما قرار داشت حمله به دشمن بود. 🔸بچه های ما در گروه های چریکی می رفتند و دست به تانک های عراقی می زدند و رد می شدند. 🔹این حرکات اوج شجاعت و حماسه بچه ها در اوایل جنگ بود. 💭یک بار در جنگ گمبوعه؛ من؛ پدر و عمویم؛ سه نفری با علی افشاری به عراقی ها حمله کردیم. ▫️علی افشاری با تیر بار بود؛ یعنی تا این حد دشمن را ضعیف می دیدیم. ▪️بعد یک مرتبه با هلی کوپتر به ما حمله کردند و ما بالای درخت ها رفتیم. ♨️آن ها درخت را می زدند. 💯اما بلاخره؛ هر چهار نفرمان جان سالم به در بردیم و فرار کردیم. 💥علی افشاری همیشه تیر بار داشت و با لباس و پوتین بود. 💫در واقع؛ ما نمی ترسیدیم. ✔️الان که فکر می کنم؛ می بینم اصلا مقوله ای به نام ترس به ذهن ما خطور نمی کرد. 🔰ما در خوزستان درگیر جنگی نابرابر بودیم که هر روز از روز پیش پیچیده تر بود. ▪️آینده ای در جلوی چشمانمان نبود. 💭نمی دانستیم عاقبت چه می شود. منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 🔰در آن زمان اثبات اینکه دشمن که از چهار جهت با انبوه آتش مشغول پیشروی بود؛ آسیب پذیر است و اعلام اینکه راه نبرد با دشمن؛ دادن زمین و گرفتن زمان نیست؛ رسالت سختی بود که باید انجام می شد. دشمن نیروهای خودش را این طور توجیه کرده بود: 🔻 ♻️شما از بصره و از مقابل پاسگاه سعیدیه و از مقابل فکه که شروع کنید؛ در دزفول و اهواز و آبادان و خرمشهر هستید. 💭نیروهای ایران آمادگی ندارند کوچک ترین مقاومتی علیه شما صورت دهند. ▪️منطقه دشت آزادگان پر بود از تانک؛ نفر بر؛ خودرو و هلی کوپتر. 💢تنها عناصر متحرک نیروها که انسان می دید؛ این ها بود. ✨در اهواز هر روز خبر تلخی می شنیدم. 💬ولی سعی می کردم روحیه ام را نبازم. 💯هر از چند گاهی برای بچه ها سخنرانی می کردم و آن ها را به مقاومت؛ هجوم و عملیات تشویق می کردم. ✔️بچه ها با تمام روحیه آماده جنگیدن بودند. 🌐ولی خبری از آر. پی. جی و خمپاره نبود. 💠سهم ما اگر هم بود؛ بسیار اندک بود. ▫️طوری که با قواره جنگیدن همراهی نمی کرد. ▪️ارتش هم به سرپرستی بنی صدر هیچ کمکی نمی توانست به ما بکند. 🔸ما را بچه هایی تلقی می کردند که درک از جنگیدن و مقابله با دشمن و آداب نظامی نداشتند. 🔹نگارش نامه من مربوط به زمانی است که خدا می دادند سپاه چگونه سلوک می کرد. 💬خط مشی ابوالحسن بنی صدر رییس جمهور این بود که نگذارد سپاه پاسداران وارد عرصه جنگ شود و قابلیت های نهفته خود را نشان دهد. 🔘او می دانست که اگر سپاه پیروزی به دست بیاورد؛ دیگر نمی تواند آن را به نام خود ثبت کند. منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍سپاه سمیناری ترتیب داد و از همه فرماندهان و مسئولان دعوت کرد. ✨هر طوری بود خودم را به سمینار رساندم و سخنرانی کردم. 🔰همه گفتند: چه شده که شمخانی این گونه شکوه می کند؟ ▪️فریاد زدم: چرا ما را فراموش کرده اید؟ 🗯مگر نمی بینید که عراق با تمام کشورهای منطقه به ما حمله کرده است؟ 💢چرا سپاه خوزستان را فراموش کرده اید؟ ✨حال روحی خود من هم متحول شد و همین روحیه سبب شد که در برگشتم به اهواز؛ به فکر نوشتن نامه ای افتادم. ▪️دل گرفتگی عجیبی داشتم. 💬صدایمان به جایی نمی رسید. 🔰کسی سراغ ما را نمی گرفت. 🔘در تهران انگار نه انگار که در جنوب جنگی رخ داده است و استانی محوری در آستانه سقوط قرار دارد. ♻️تهران محل درگیری های سیاسی بود و صدای گلوله های دشمن به تهران نمی رسید. ♨️موشکی به تهران بر خورد نمی کرد. 💯امنیت کامل بود. 🌐کسی احساس هجمه نمی کرد. 💠همین سبب شده بود که ما در جرگه فراموش شدگان قرار گیریم و کسی کاری به ما نداشته باشد. ▫️در گوشه ای از سپاه به تنهایی پناه بردم و احساس کردم باید با مسئولین و تهران نشینان اتمام حجت کنم. ▪️خودکار آبی ام را به دست گرفتم و بی مقدمه شروع به نوشتن کردم. 🗯طوری در خود فرو رفته بودم که کسی جرات نمی کرد نزدیک شود. 🔹حدود یک ساعت گذشت که به خود آمدم. 🔸دیدم نامه را به خط آخر رسانده ام. منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 باسمه تعالی و انزلنا الحدید فیه باس شدید ✍مسئولین؛ مسلمین؛ به داد ما برسید. 💢این چه سازمان رسمی شناخته شده ای است که اسلحه انفرادی ندارد؟ ♻️نیروهای شهادت طلب پاسدار را آموزش ندادید؛ مسامحه کردید؛ چوبش را از خدای عزوجل خوردید و خواهید خورد. 💫چه باید بگویم که شاید شما را به تحرک وابدارم؟ 🔰این را بگویم که از 150 پاسدار خرمشهر تنها 30 نفر باقی مانده؛ این را بگویم که ما می توانیم با 30 خمپاره؛ خونین شهر را برای 30 ماه نگه داریم و امروز 30 تفنگ نداریم؛ و حال آنکه سازمان های غیر رسمی با امکانات فراوان بر ما می رانند که باید برانند. ▪️واقعیت این است که چرا ارتش امروز ما نمی تواند بدون وجود سپاه پاسداران و بر عکس؛ کوچک ترین تحرکی داشته باشد. 💬من را وقت آن نیست که بگویم تا به حال چه کارهای متهورانه ای انجام داده ایم. 🗯خدا می داند که ما تانک های دشمن را لمس کرده ایم. ▪️فغان های زنانه آن ها را در شبیخون های خود شنیده ایم. 💬سایه ما به حول خدا و مکتب اسلام همواره مورد حملات سلاح های سنگین دشمن بوده و هست و دشمن هرگز نتوانسته اسیران ما را تحمل کند. ▪️اسرای پاسدار یا از پشت تیر باران شده یا زیر تانک ها له و لورده گردیده اند. 🌐پناهندگان عراقی همواره ترس نیروهای دشمن را از پاسداران انقلاب به عنوان یک معجزه الهی مطرح می کنند. 🌀سلاح را به دست صالحین بدهید. ▫️تا به حال؛ دشمن حسرت گرفتن یک اسلحه کمری را از پاسداران داشته و خواهد داشت. ✔️ما شهدای زنده فراوان داریم. 💢ما اصحاب حسین به تعداد زیادی داریم. 🔅ما برپا دارندگان کربلای 30 روزه خونین شهریم. 💭ما بهشت را زیر شمشیرها می بینیم. 🗯شهدای 25 روزه ما هنوز دفن نشده اند. ♨️به داد ما برسید. 💠ما نیاز به اسلحه و امکانات داریم. ▫️ما در راه خدا جان داریم که بدهیم؛ امکانات دادن جان را نداریم. ▪️به خود بیایید. 🔸فریادهای پاسداران از فقدان امکانات؛ بر ما زمین و زمان را تنگ کرده است. 🔹خستگی زیاد مانع از نوشتن من می شود ولی باز هم باید بدانید که ما شهیدان زنده ای هستیم که به نبرد خویش علیه مردگان زنده ادامه خواهیم داد. 🔘اگر وساطت کنید و ما را به حدید خداوند مسلح سازید؛ فضرب الرقاب خویش را تا سقوط دولت بعث عراق و دیگر زورمندان و قلدران ادامه خواهیم داد وگرنه تا آن زمان مبارزه خواهیم کرد که شهید شویم و تکلیف شرعی خویش را به جای آوریم. ✍علی شمخانی1359/8/3 منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍نامه من اعتراض به وضعیت حاکم بر جنگ بود. ✔️نامه من اعتراض به مدیرانی بود که ما را درک نمی کردند. 💯نامه من؛ نامه من نبود؛ نامه همه بود به قلم من. 💫وقتی پیگیر نامه شدم؛ مطلع شدم یک نسخه از آن تا شورای عالی دفاع هم رفته است. 🔰در آنجا به بنی صدر اعتراض می شود که چرا به سپاه کمک تسلیحاتی نمی شود. 💢جواب می دهد: یا دادیم یا ندادیم! مدتی بعد در تهران و در جلسه ای؛ بنی صدر وقتی مرا دید گفت: 🔻 💭این چه نامه ای بود؟ چه نوشتی؟ 💬به شدت از نامه دلگیر بود و معلوم بود حال او را گرفته است. ♻️اگر بخواهم اثری برای این نامه در مقابل بنی صدر بیان کنم؛ باید بگویم بعد از رسیدن نامه به تهران تحولات عجیبی رخ داد. 🗯مثل اینکه بنی صدر عزل شد و از کشور فرار کرد. 🌐تغییرات جدی داده شد. 💠صحنه نبرد عوض شد و دشمن هم متوجه این تغییر نگرش شد. 🌀تفکر کلاسیک از صحنه جنگ خارج شد و تفکر نوین انقلابی یا بهتر بگویم استراتژی پیروزی خون بر شمشیر رویش پیدا کرد و عملیاتی شد و به بار نشست. ▪️گسترش تشکیلات سپاه و رویش تیپ ها و لشکرها و تشکیل ستادهای پشتیبانی در شهرها و استان ها؛ بسیاری از مردم و مسئولین را تا حد زیادی پای کار آورد. ▫️ما به افق جدیدی رسیدیم. 🔸چهار عملیات بزرگ انجام دادیم که بیت المقدس آخرین آن ها بود. 🔹ما قبل از شروع عملیات به دلیل پیروزی های قبلی یقین داشتیم که در این عملیات پیروز می شویم. 🔘حتی آقا محسن رضایی می گفت غنایم زیادی نصیب ما خواهد شد و همین هم شد. منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍در هر عملیات انهدام زیادی از ارتش عراق داشتیم و در سوی دیگر قدرت بازسازی ارتش عراق متناسب با سرعت انهدام از سوی ما نبود. ✨ما در عملیات فتح خرمشهر سه برابر سازمان مان در فتح المبین عمل کردیم. 💢در فتح المبین با سی گردان وارد عمل شدیم. 💫ولی در فتح خرمشهر صد گردان پای کار آوردیم. ♻️بی سیم ها هر لحظه خبری می دادند. ✔️فرماندهان بعضی قرارگاه ها مثل فتح( سردار رشید) آمدند قرارگاه؛ تا از نزدیک شاهد ماجرا باشند. 💭ما در اواخر عملیات و قبل از فتح شهر مات و مبهوت مانده بودیم که چه می شود. 🗯آقا محسن رضایی مریض شده بود و در گوشه ای دراز کشیده بود. 🔰مدام در فکر نتیجه عملیات بود که چه می شود. ▪️طبق کالکی که در جماران قرار داده بودیم؛ مدام امام را در جریان عملیات قرار می دادیم. ▫️شاید نتوانم آن لحظه را وصف کنم که به ما خبر دادند خرمشهر آزاد شد و بچه ها در حال ورود به شهرند و عراقی ها فوج فوج در حال اسیر شدن هستند. 🔸صدای تکبیر و صلوات از بی سیم ها؛ هر لحظه بیشتر می شد. 🔹رنگ چهره آقا محسن تغییر کرد. 💬آثار انبساط روحی در او گل کرد و خنده های او مریضی و تب او را از یادمان برد. 🌐نشست و گوشی را به دست گرفت و از فرماندهان مستقر در شهر خبر گرفت و هر لحظه بشاش تر شد. منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea
🔻 ✍حسین خرازی از میان شهر خرمشهر با قرارگاه تماس گرفت و به صیاد شیرازی گفت: 🔻 ✨شهر آزاد شد و نیروهای عراقی گروه گروه دارند اسیر می شوند. 💫ما الان در شهر هستیم و تمامی رزمندگان در حال ورود به شهر هستند. 💯صدای حسین؛ از نشاط زیادی حکایت می کرد. ♻️لهجه اصفهانی و کلماتی که به کار می گرفت و چهره صیاد که لحظه به لحظه گل می انداخت دیدنی بود. 💭پس از قطع شدن صدای حسین؛ صیاد شیرازی به هوا نیروز دستور داد سریع هلی کوپتری بلند شود و وضعیت شهر را کاملا اطلاع دهد. صدای خلبان هلی کوپتر دقایقی بعد به گوش رسید که گفت: 🔻 🔰جناب سرهنگ؛ شهر آزاد شده است و نیروها وارد شده اند. 💯خلبان با ذوق زیاد گزارش می داد و صیاد شیرازی هم مدام خدا رو شکر می کرد. خلبان ادامه داد: 🔻 💢سراسر جاده اسرای عراقی هستند که مثل تظاهرات دارند به طرف شما می آیند. 🌐در مورد اسارت عراقی ها یک نکته را بگویم که شنیدنی است. 💬در روزهای اولی که ما از عراق اسیر می گرفتیم آن ها در مواجهه با ما اسم خوانندگان زمان پهلوی را می بردند. 💥مثلا می گفتند: دخیلک یا گوگوش! ▫️آن ها باورشان نمی شد که ما اعتقادات مذهبی داریم ▪️ولی در عملیات های بعدی خصوصا در عملیات فتح خرمشهر؛ آن ها با در دست داشتن عکس امام خمینی(ره) می گفتند: ✔️دخلیک یا علی ابن ابیطالب 🗯این کار آن ها حکایت گر یک تحول فرهنگی بود که به وجود آمده بود. 🔹به خودم آمدم و متوجه شدم باید خبر را ابلاغ و دیگران را هم خوشحال کنم. 🔸آن ها هم منتظر این خبر بودند. به آقای رسول زاده؛ رییس دفتر آقای محسن رضایی گفتم: 🔻 💠به بیت امام؛ آقای انصاری بگو به امام اطلاع دهد که خرمشهر آزاد شد. 🔰نمی دانم وقتی این خبر به امام داد شد؛ ایشان چه عکس العملی نشان دادند. 🌐ولی شنیده ام که حاج احمد آقا گفته؛ یکی از شیرین ترین لحظات عمر امام؛ لحظه شنیدن خبر فتح خرمشهر بود. 🌀این ها حقایقی است که باید بیان شود تا در تاریخ برای نسل های بعد بماند. 💢این نامه ای که نوشتم یکی از همین حقایق است که بزرگی مظلومیت ملت ما را در یک دوره تاریخی نشان می دهد. 💯نامه ای که خیال می کنم فقط حرف من نبود؛ بلکه حرف مردمی بود که در آن دوره با دست خالی از سرزمین و آرمان های خود دفاع می کردند. ✍پایان منبع: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea