🔻 ✍محمد حسین همراه کاظم راننده تراکتور می رود و بعد از ساعتی با لبخند و رضایتی که از پهنه صورتش پیداست بر می گردد. 🌀شکر خدا درست شد. 💢الان کار ماشین مهندس را هم تمام می کنم. 💥اوسا واقعا دست مریزاد... ♻️خبری از مهندس هم نبود؛ به خدا خیلی مردی. 💠من با این سابقه ام از داد و هوار مهندس می ترسم؛ اما شما هیچ ترسی ندارید. 💬خدا خودش کارها رو درست می کنه. ♻️محمد حسین قطعه ای از موتور ماشین را باز می کند و دست یکی از کارگرها می دهد تا آن را تمیز کند. 💢محمد حسین مشغول کار روی موتور ماشین است. 🗯یکی از نگهبان های شرکت که مرد جا افتاده ای است داخل کارگاه آمده است؛ لیوانی را که با آن آب خورده است کنار کلمن می گذارد. قدمی جلو می آید و با کارگری که مشغول تمیز کردن قطعه است شروع به صحبت می کند و می گوید: 🔻 🌀این جوان غیرت دارد؛ غیرت توی خون آدم است. 💢آدم های غیرت دار نمی توانند نسبت به دیگران بی تفاوت باشند. ▪️این هم مثل پدرشه. ▫️شما پدر اوسا محمد حسین را می شناختید؟؟ ♨️بله من پدر این جوان را می شناختم؛ خدا رحمتش کنه. 💢او هم مرد غیرتمندی بود؛ مومن و با خدا بود؛ در بازار قدیم مغازه کوچکی داشت؛ یعنی باغ کوچکی داشتند؛ نارنج و لیمو و... باغ را می آورد می فروخت. 🌀توی بازار عزت و احترامی داشت. ادامه دارد... 📚عنوان کتاب: 🪴روایتگران شهدای دزفول🪴 https://eitaa.com/joinchat/3627221348Cd7aad55aea