💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت171 پی در پی التماس می کردم..و با گریه ازش می خواستم بهم اسیب نرسونه با تکون
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 صدای زن عمو بود که به گوشم خورد..خدای من..چقدر دلتنگشم....چیزی نمی تونستم بگم -کیه؟ بازم زبونم توی دهنم حرکت نمی کرد..زن عمو با غر غر ایفون رو گذاشت ...اشک توی چشمام جمع شده بود..با زحمت یه بار دیگه زنگو فشار دادم....یه مدت طول کشید خبری نشد....خواستم دوباره زنگو فشار بدم که در باز شد و زن عمو با اخم گفت: -بله ولی تا نگاهش به من افتاد..شوکه شد..اونم مثل من زبونش بند اومده بود...کمی با چشمای باز از تعجب بهم نگاه کرد ولی کم کم متوجه اوضاع شد....گریم گرفته بود..در حال گریه کردن گفتم: سسالم زن عمو با لکنت گفت: -سا ساقی خودتی؟.. با حرکت سرم جوابش رو دادم من رو توی بغلش کشید..توی بغل همدیگه گریه می کردیم و حرفی برای گفتن نداشتیم..یکم که گذشت اوضاع برای هر دومون عادی تر شد...زن عموازم جدا شد..نگاهی به صورتم انداخت و گفت: -چقدر عوض شدی دخترم.... منم با نگاهم صورتشو می کاویدم..به نظر منم زن عمو عوض شده بود..پیر و شکسته.... دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت: -بیا تو عزیزم...بیا....چرا دم در وایسادی و ساکی رو که جلوی پام بود برداشت و با هم راه افتادیم.... توی راه گفت: می دونن که اومدی اینجا؟ فهمیدم که فکر می کنه فرار کردم....لبخندی زدم و گفتم 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃