🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت85
صداو توی ذهنم اکو شد.رویاهایی که همیشه بهم میگفت.من اشگ نداشتم
وگرنه میریختم.غده ی اشکیم از همون رویای مغرور و بی احساس دستور می
گرفت.صدام رو غم زده کردم و گفتم:
-امیر...امیر..من واقعا نمی دونم چی بگم..من..
-چیزی نگو رویا...بزار صداتو بشنوم.صدام کن رویا...صدام بزن.
-امیر...
-بازم بگو..امیر بگو تا درد دلتنگیم کمی آروم شه...
فین فین راه ا نداختم و گفتم:امیر...م تاسفم همین!هیچی توجیخ نمیکنه
کارمو...امیر من متاسفم!
-چی بگم رویا؟از درد این روزا؟من نابود شدم.شاید اگه ببینی نشناسی
منو...رویا چرا جواب ندادی؟چرا خامووش بودی؟
هق هقم هم راه افتاد.چرا بازیگر نشدم؟
-امیر...من من که رفتم خونه...با..بابا خطم رو که بچه ها با هام درارتباط
بودن رو پرت داد.نذاشت حرف بزنم و اصلا این چند وقته همش در اختیار
خانواده بودم.بابا نمی ذاشت حتی با بچه ها هم حرف بزنم.امیر...بخدا رقم
اخر شماره ات یادم رفته بود.چند بار گشتم تا شماره ی تو رو از رونان یا سامان
بگیرم ولی نشد!باور کن نشد!
امیر:رویا آروم باو..تموم کن این بحثا رو...هوم؟
-بازم میگم..متاسفم.
یهو یه هق هقی راه انداختم که خودمم موندم.سرفه می کردم و فین فین...اصلا
یه لحاه موندم از این همه استعداد خدادادی...
-بابا آروم رویا...تموم شد..فعال که من و تو هستیم.)برای بحث عوض کردن
گفت(خوبی؟مادروپدرت خوبن؟
-خوبن..تو خوبی امیر؟
حالت لحنش رو عوض کرد و گفت:الان خوبم.راستی این آرتمن دیگه داره
میره رو اعصابم.میگه باهات حرف داره.
-چی میخواد بگه؟
-نمی دونم. آرتمن گفت حتما باید باهات حرز بزنه و منم براو دا ستانت رو
گفتم.یه جوری شد،تا حالا این جور ندیده بودمش.
-جدا؟فعال که وقت خالی ندارم ولی در اولین فرصت باهاشو حرف می زنم.
شاید یه نیم ساعتی فقط حرف زدیم.امیررایا قطع کرد و من هم یه لبخند
پیروزمندانه زدم که تونسته بودم آرومش
کنم.فقز یادم رفته بود بهش بگم نیاد همدان.فکر هم نمی کنم بیاد.تو خلسه
ی شیرینی بودم.طعم موفقیت شیرین تر از این حرفا بود.
-من کی سیمکارت تو رو گرفتم که یادم نمیاد؟
با صدای پشت سرم دو متر هوا پریدم.از دیدن بابا تعجب کردم
دهنم.خودم رو کنترل کردم و گفتم:
-اووز.بابا ترسیدم.دوستم بود.معترض بود چرا زنگ نمی زنی و اون یکی
خطت خاموشه واسه همین مجبور شدم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃