💙 رمان زیبـــــــا ❤
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 #پارت84 بیار ولی نژاد یک بار همدان...ا گه او مده هم وادارو کن برگرده...فهمیدی
🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 صداو توی ذهنم اکو شد.رویاهایی که همیشه بهم میگفت.من اشگ نداشتم وگرنه میریختم.غده ی اشکیم از همون رویای مغرور و بی احساس دستور می گرفت.صدام رو غم زده کردم و گفتم: -امیر...امیر..من واقعا نمی دونم چی بگم..من.. -چیزی نگو رویا...بزار صداتو بشنوم.صدام کن رویا...صدام بزن. -امیر... -بازم بگو..امیر بگو تا درد دلتنگیم کمی آروم شه... فین فین راه ا نداختم و گفتم:امیر...م تاسفم همین!هیچی توجیخ نمیکنه کارمو...امیر من متاسفم! -چی بگم رویا؟از درد این روزا؟من نابود شدم.شاید اگه ببینی نشناسی منو...رویا چرا جواب ندادی؟چرا خامووش بودی؟ هق هقم هم راه افتاد.چرا بازیگر نشدم؟ -امیر...من من که رفتم خونه...با..بابا خطم رو که بچه ها با هام درارتباط بودن رو پرت داد.نذاشت حرف بزنم و اصلا این چند وقته همش در اختیار خانواده بودم.بابا نمی ذاشت حتی با بچه ها هم حرف بزنم.امیر...بخدا رقم اخر شماره ات یادم رفته بود.چند بار گشتم تا شماره ی تو رو از رونان یا سامان بگیرم ولی نشد!باور کن نشد! امیر:رویا آروم باو..تموم کن این بحثا رو...هوم؟ -بازم میگم..متاسفم. یهو یه هق هقی راه انداختم که خودمم موندم.سرفه می کردم و فین فین...اصلا یه لحاه موندم از این همه استعداد خدادادی... -بابا آروم رویا...تموم شد..فعال که من و تو هستیم.)برای بحث عوض کردن گفت(خوبی؟مادروپدرت خوبن؟ -خوبن..تو خوبی امیر؟ حالت لحنش رو عوض کرد و گفت:الان خوبم.راستی این آرتمن دیگه داره میره رو اعصابم.میگه باهات حرف داره. -چی میخواد بگه؟ -نمی دونم. آرتمن گفت حتما باید باهات حرز بزنه و منم براو دا ستانت رو گفتم.یه جوری شد،تا حالا این جور ندیده بودمش. -جدا؟فعال که وقت خالی ندارم ولی در اولین فرصت باهاشو حرف می زنم. شاید یه نیم ساعتی فقط حرف زدیم.امیررایا قطع کرد و من هم یه لبخند پیروزمندانه زدم که تونسته بودم آرومش کنم.فقز یادم رفته بود بهش بگم نیاد همدان.فکر هم نمی کنم بیاد.تو خلسه ی شیرینی بودم.طعم موفقیت شیرین تر از این حرفا بود. -من کی سیمکارت تو رو گرفتم که یادم نمیاد؟ با صدای پشت سرم دو متر هوا پریدم.از دیدن بابا تعجب کردم دهنم.خودم رو کنترل کردم و گفتم: -اووز.بابا ترسیدم.دوستم بود.معترض بود چرا زنگ نمی زنی و اون یکی خطت خاموشه واسه همین مجبور شدم 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃