🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت58
-میشه بچه رو اروم کنی؟هر کاریش می کنم ساکت نمی شه
خندم گرفته بود....این دیگه واقعا تنبیه بزرگی براش بود.....صدای بچه هم یه بند می اومد ....متعجب بودم از بقیه که
چه طور با این صدای بلند گریه کسی بیدار نشده...به سمت اتاق بهنام رفتم.......بهنام هم پشت سرم راه افتادبچه
روی تخت بود و اتاق بهنام افتضاح....انقدر به هم ریخته بود که یه لحظه جا خوردم...برگشتم و نگاهی به بهنام
کردم...فهمید منظورم چیه دستش رو توی موهاش کرد سرش رو خاروند و گفت...نمی دونستم باید چیکار کنم که
اروم شه حرصمو سر وسایل اتاق خالی کردم...بچه رو بغل کردم و کمی تکونش دادم...نگاهی به بهنام کردم و گفتم:
-شیر خشکش کو؟
با نگاه دور اتاق رو جستجو کرد و گفت:
-اوناهاشش...اونجاست
گفتم:
-خوب پس سریع براش شیر درست کنین
با تعجب نگاهی به من کرد و گفت:
-من؟
نگاهش کردم و گفتم:
-....نمی تونم برم پایین و براش اب جوشیده بیارم...برید براش از توی کتری اب
بیارید....اخمی کرد و خواست از اتاق بیرون بره که گفتم:
-شیشه شیرشو ببرین و حسابی بشورین....یادتون نره ها از کتری...ابش االن دیگه سرد شده
و شیشه رو به سمتش گرفتم....جلو اومد و خواست شیشه رو بگیره که دستش روی دست من که شیشه رو گرفته
بودم قرار گرفت....برای چند ثانیه به چشمام خیره شد دستش رو روی دستم فشار داد و شیشه رو گرفت و از اتاق
خارج شد....تمام بدنم داغ شده بود...احساس کردم روی دستم یه چیز داغ گذاشته شده ...به جایی که چند لحظه
پیش ایستاده بود خیره شدم با خودم گفتم....این یهو چش شد؟....در طول زمانی که مامی بچه رو عوض می کردم به
رفتار بهنام فکر می کردم.....در اخر به این نتیجه رسیدم که از شدت بی خوابی و ناراحتی های اخیر زده به سرش اره
حتما همینطوره..بهنام بد عنق مغرور حاال به خاطر یه فسقلی ناز دست به دامن من شده بود...ذوق زده شده
بودم...حاال من در موضع قدرت بودم و بهنام بهم احتیاج داشت....لبخندی از سر رضایت زدم و شروع به ناز کردن
بچه کردم
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃