#مدافعان_امنیت🇮🇷
#پارت_123
رسول: کجا میری محمد!
محمد: نرگس زنگ زد... مثل اینکه آوا حالش بد شده بزدنش بیمارستان!
رسول: یا حسین...
وایسا منم بیام...
ــــــــــــــــ
نرگس: عزیز تو اتاق پیش اوا بود...
آوا رو معاینه کردمو از اتاق اومدم بیرون..
با چهره آشفته اقا محمدو اقا رسول مواجه شدم...
رسول: چرا اینجوری شده!
نرگس: با کمی عصبانیت گوشیشو بالا اوردمو دستشون دادم و گفتم: فکر کنم به خاطر این عکسا باشه! و رفتم سمت پذیرش...
رسول: پاهام سست شده بود...
رفتمو رو صندلی نشستم... دونه دونه عکسارو نگاه کردم...
محمد: رقتم نشستم کنارش...
پس از طریق این شماره متوجه شده!
رسول: بدون اینکه یک کلمه حرف بزنم پاشدمو راه افتادم سمت سایت...
ــــــــ سایت ـــــــــ
رسول: رفتم سمت سیستمم...
شماره رو وارد کردم تا ببینم به اسم کیه!
ولی چیزی دستگیرم نشد.. مثل اینکه خط سفیده...
کدی رو وارد کردم تا سیستم دسترسی بیشتری بهم بده..
به اسم.. کاترین ویند ثبت شده...از تعجب چشمام گرد شده بود...
چند بار قسمت اسمشو خوندم...
تو ذهنم پر بود از سوال...
چرا باید اون اینکارو بکنه...
با عقل جور در نمیاد!
پ.ن¹:.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواندن رمان بدون عضوت حرام است🚫
به کپی رمان راضی نیستم🚫
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@rooman_gando_1400🇮🇷
@rooman_gando_1400🇮🇷
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ