#ادامه_پست۷۵
صدای موبایل عطا بلند شد .
عطا بدون اینکه جواب بده فقط به صحرا خیره شده بود که اشک میریخت ریمون زد
_صورتت بشور لباس هاتو عوض کن بیا یک چیزی بخور .
وبه طرف در خروجی رفت
صحرا نفس گرفت و مقنعه و چادرش در اورد میدونست مقابله با این ادم بی فایده است.
تو اینه روشویی به لب ورم کردش نگاه کرد ..روی لبش انگشت گذاشت که باد کرده بود درد میکرد .
یک بغض وحشتناک بیخ گلوش بود .دستش روی شکمش گذاشت .
_تو مال منی فندق من ..
از روشویی که بیرون امد عطا رو دید یک پرس ماهیچه تو ظرف آمادهکرده روی میز شطرنج گذاشته خودش هم مقابلش نشسته
_بیا بخور .
روی خبیث صحرا قد الم کرد
_نمیخوام ..
عطا بی حوصله گفت
_تو یک پاپاسی برای من مهم نیستی ولی بچه که تو وجود تو دنیا دنیا برام مهمه ..پس من حکم میکنم بخوری نه نازو نیاز ..
صحرا روی صندلی مقابل نشست
_مامان زری همچین خوشگل روبه روم مینشست غذا میخورد من اشتها میومدم ..حالا میتونم غذا بخورم تو زل زل بهم نگاه کنی ؟
عطا پوف کلافه ای کشید
_میدونی نمیتونم از این غذا ها بخورم .
صحرا با موهای پریشون دورش و نوک بینی قرمز انچنان مظلوم سر تکون داد
_اهوم ..میدونم منم نمیتونم بخورم .
عطا محو اون نگاه معصوم و بکر شد .
بی اختیار چنگال تو گوشت فرو کرد و تکه ای مقابل دهن صحرا گرفت
_بخوری منم میخورم !
نگاه صحرا برق زد
_واقعانی؟
عطا سر تکون داد
صحرا دهنش باز کرد و لقمه رو خورد .
عطا دوباره چنگال فرو کرد یک تکه گوشت دهنش کرد و به صحرا خیره شد که خیلی آروم میجوید لبهاش حتی وقت خوردن لب پایین داخل دهانش میداد .
دوباره همون چنگال تو گوشت فرو کرد تو دهن صحرا داد ..دلش میخواست کل خوراکی های دنیا رو تو دهن صحرا کنه تا لذت دیدن خوردن پر از ناز و طرب صحرارو تماشا کنه .
حسی عجیبی که نسبت به این دختر داشت خودش وهم کلافه کرده بود
#نویسنده_خانم_زهرا_باقرزاده_تبلور